نتایج سیاست موازنه مثبت محمدرضا پهلوی؛

وقتی ترازوی سیاست خارجی کج شد

موازنه مثبت در ادبیات رسمی سیاست خارجی پهلوی، راهی عقلانی برای توسعه و ثبات معرفی می‌شد، اما تجربه عملی آن، روایت دیگری دارد
وقتی ترازوی سیاست خارجی کج شد
 
پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ یکی از معضلات ایران دوران معاصر در حوزه روابط خارجی که شاید مهم‌ترین چالش کشور نیز بوده چگونگی ارتباط با قدرت‌های جهانی است؛ قدرت‌هایی که به شدت درگیر موازنه قوا هستند و منافع خود را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهند. یکی از این بازیگران که در مورد آن بسیار صحبت شده آمریکاست؛ کشوری که به‌خصوص بعد از جنگ جهانی دوم بسیار تأثیرگذار بود و در ایران برای رسیدن به اهدافش هر کاری که توانست انجام داد. این مقطع زمانی هم‌زمان شد با دوران سلطنت محمدرضا پهلوی که ایران به آمریکا بسیار نزدیک شد. در واقع، پهلوی دوم منافع ایران را در چهارچوب اتحاد با آمریکا تعریف کرد و به متحد راهبردی این کشور بدل شد.
 
یکی از راهبردهایی که او در سیاست خارجی در پیش گرفت سیاست موازنه مثبت بود. در موازنه مثبت، به‌‌ویژه در دوره محمدرضا پهلوی، ایران تلاش کرد با برقراری روابط گسترده با غرب و به‌ویژه آمریکا از حمایت‌های اقتصادی، نظامی و سیاسی آنها برای حفظ حکومت، توسعه کشور و مقابله با تهدیدهای داخلی و خارجی بهره‌برداری کند؛ روندی که در نهایت پیامدها و نتایج دیگری برای ایران به بار آورد که برخی از آنها شاید تا به امروز مشهود است. بر این اساس، تلاش خواهیم کرد سیاست موازنه مثبت را در بستر نظری و تاریخی ارزیابی و ابعاد آن را واکاوی کنیم.
 
موازنه مثبت در بعد نظری
درباره دیدگاه شاه در مورد سیاست خارجی و مسائل بین‌المللی منابع مدون و مشخصی وجود ندارد. به خصوص در مورد ناسیونالیسم مثبت مانیفست و اعلامیه مشخصی وجود ندارد که بتوان به آن استناد کرد، اما آنچه مشخص است بعد از کودتای 28 مرداد سال 1332ش موازنه مثبت با عنوان ناسیونالیسم مثبت بر سیاست خارجی ایران حکم‌فرما شد. حال پرسشی که اینجا مطرح می‌شود این است که این سیاست در چه بستری شکل گرفت و عناصر سازنده و تشکیل‌دهنده این سیاست کدام‌اند.
 
در طرح و اجرای ناسیونالیسم مثبت در دهه 1330ش چندین عامل تأثیر مهمی داشتند. از بعد بین‌المللی می‌توان از پایان مرحله بی‌ثباتی در نظام بین‌الملل و استقرار نظام دو قطبی آشتی‌ناپذیر، اوج‌گیری جنگ سرد، بازدارندگی یک‌جانبه، و طرح و اجرای استراتژی انتقام گسترده توسط آیزنهاور ـ دالاس نام برد. از بعد داخلی، مخالفت با محمد مصدق و حذف سیاست خارجی موازنه منفی را می‌توان به عنوان یکی از عوامل اصلی اتخاذ این سیاست تلقی کرد. تحکیم و تقویت نظام سلطنتی که در نهضت ملی شدن صنعت نفت و در دوران حکومت دکتر مصدق شدیدا تضعیف شده بود و ضرورت تقویت و توان نظامی در مقابله با تهاجم احتمالی اتحاد جماهیر شوروی از دیگر عوامل قرار گرفتن ناسیونالیسم مثبت به جای موازنه منفی در فاصله سال‌های 1332 تا 1342ش به‌شمار می‌آید.[1]
 
همچنین باید گفت که ناسیونالیسم مثبت با استراتژی اتحاد و ائتلاف، که نوعی جهت‌گیری سیاست خارجی کشورها در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم است، هماهنگی و سازگاری بیشتری دارد تا استراتژی بی‌طرفی، عدم تعهد یا انزواطلبی. هرچند که وارد شدن کشوری در ائتلاف‌های سیاسی یا پیمان‌های نظامی در شرایط خاصی مزایا و منافعی برای کشور عضو به همراه دارد، ولی هم‌زمان تأثیرپذیری کشور عضو از اتحاد را افزایش می‌دهد و با عقد قراردادها و تعهدات دوجانبه و چندجانبه، آزادی عمل آن را در پوشش تصمیم‌گیری سیاست خارجی محدود می‌کند.[2] تا اینجا مباحث نظری بود اما در عمل چه اتفاقی افتاد؟  
   
موازنه مثبت در عمل
با روی کار آمدن محمدرضا پهلوی ایران درگیر مسائل مختلفی بود، اما بی‌شک مهم‌ترین مسئله خروج نیروهای متفقین به‌شمار می‌آمد. با خروج نیروهای متفقین از کشور مسئله نفت به موضوع اصلی کشور بدل شد که در نهایت به ملی شدن این صنعت انجامید، اما دو ابرقدرت انگلستان و آمریکا ملی شدن صنعت نفت در ایران را نپذیرفتند. به این ترتیب، ایران درگیر کودتای 28 مرداد سال 1332ش شد که رد پای لندن و واشنگتن در آن آشکارا دیده می‌شود. در واقع، با حمایت مستقیم سازمان‌های جاسوسی آمریکا و انگلستان، دولت ملی دکتر مصدق سرنگون شد و شاه با قدرت بیشتری به صحنه بازگشت. در پی این کودتا، ایران به ‌صورت آشکار به متحد راهبردی آمریکا در منطقه تبدیل شد.[3] به خصوص که انگلستان دیگر آن قدرت گذشته را نداشت و به تدریج نه تنها از ایران بلکه از منطقه خلیج فارس خارج شد و جای خود را به طور تمام و کمال به آمریکا واگذار کرد. در حقیقت آمریکا از این مقطع به بعد به یگانه بازیگر عرصه سیاست ایران بدل گشت و تهران در تمامی ابعاد و سطوح به آمریکا وابسته شد؛ روندی که پیامدهای خاص خود را برای ایران در پی داشت.
 
وابستگی نظامی و امنیتی
به آمریکا

یکی از بارزترین جنبه‌های وابستگی ایران به آمریکا، وابستگی نظامی و امنیتی بود. پس از کودتا علیه مصدق، مستشاران آمریکایی در تمامی سطوح ارتش ایران حضور یافتند. علاوه بر این و مهم‌تر از آن این بود که تجهیز ارتش به پیشرفته‌ترین سلاح‌های غربی، بدون امکان انتقال دانش فنی به ایرانیان، باعث شد ساختار نظامی کشور به ‌طور کلی وابسته به آمریکا شود. در همین حال ساواک، سازمان اطلاعات و امنیت کشور، نیز با الگوگیری از سازمان‌های اطلاعاتی غربی و تحت آموزش موساد و سیا شکل گرفت. این سازمان سهمی کلیدی در سرکوب مخالفان، کنترل رسانه‌ها و فضای سیاسی داشت و کشور را درگیر خفقان و انسداد سیاسی نمود. در همین دوره بود که محمدرضا پهلوی تلاش کرد ضمن نزدیکی به آمریکا، با شوروی نیز روابطی محدود و کنترل‌شده برقرار سازد، اما محور اصلی سیاست خارجی ایران، پیروی از چهارچوب امنیتی بلوک غرب در دوران جنگ سرد و اتحاد راهبردی با آمریکا بود.[4]
 
وابستگی اقتصادی و نفتی
در دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ش، با رشد سرسام‌آور درآمدهای نفتی، دولت پهلوی پروژه‌های صنعتی گسترده‌ای را در سراسر کشور اجرا کرد، اما این توسعه عمدتا وابسته به واردات ماشین‌آلات، فناوری و حتی نیروی انسانی خارجی بود. بر اساس گزارش‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، ساختار اقتصادی ایران به گونه‌ای طراحی شده بود که به ‌جای تولید بومی و تکیه بر خودکفایی و خوداتکایی، واردات و مصرف‌گرایی تقویت می‌شد. به‌رغم افزایش درآمد نفتی، ایران تا حدودی بدهکار کشورهای غربی بود و سهم صنایع داخلی در تولید ملی بسیار پایین باقی مانده بود. توسعه‌ای که حاصل این سیاست بود نه بومی‌سازی، بلکه وابستگی بیشتر اقتصادی به غرب و به‌خصوص آمریکا را در پی داشت.[5]
 
پیامدهای اجتماعی و فرهنگی
توسعه شتاب‌زده و وابسته در چهارچوب سیاست موازنه مثبت، موجب شکاف اجتماعی شد. رشد طبقه‌ای مصرف‌گرا و وابسته به دلارهای نفتی، در مقابل فقری پایدار در مناطق روستایی و حاشیه‌ای، تضادهای اجتماعی را افزایش داد. دانشگاه‌ها و نهادهای آموزشی، بیشتر به ابزارهایی برای تربیت نیروی اجرایی مورد نیاز دولت تبدیل شدند تا مراکز تفکر مستقل و مبتنی بر توانمندی داخلی که بتواند استقلال کشور را تضمین کند. فرهنگ مصرفی غربی، تبلیغات رسانه‌ای و گسترش سبک زندگی آمریکایی در تقابل با فرهنگ سنتی و اسلامی مردم، شکافی فرهنگی و ارزشی ایجاد کرد که در نهایت به نارضایتی گسترده انجامید.[6]
 
پیامدهای سیاسی داخلی
هم‌زمان با افزایش وابستگی خارجی، ساختار سیاسی داخلی نیز به سوی تمرکزگرایی شدید حرکت کرد. در واقع، روی دیگر سکه وابستگی به آمریکا در خارج، اقتدارگرایی و خودکامگی در داخل بود. به تعبیری، شاه به جای تکیه بر مردم و نگاه به داخل، چشم امید خود را به خارج و در رأس آن آمریکا دوخته بود تا سر بزنگاه از او حمایت کند. انتخابات غیرآزاد، کنترل رسانه‌ها، محدود کردن احزاب، و ممنوعیت فعالیت‌های سیاسی واقعی، از جمله نتایج این سیاست بودند. شاه با اتکا به حمایت آمریکا، نه‌ تنها مخالفان سیاسی خود را سرکوب کرد، بلکه در سال ۱۳۵۴ش حزب واحدی به نام رستاخیز ایجاد کرد و مخالفان را یا وادار به تبعید کرد یا به زندان انداخت. در این فضا، اعتماد عمومی به نظام به‌‌شدت کاهش پیدا کرد و حکومت پهلوی از حمایت واقعی اقشار متوسط، مذهبی، و روشنفکر بی‌بهره ماند.[7]
 
سیاست منطقه‌ای موازنه مثبت
محمدرضا پهلوی در راستای عملیاتی کردن سیاست موازنه مثبت مواضع خاصی را در منطقه خاورمیانه اتخاذ کرد. یکی از این رویکردها نزدیکی به اسرائیل و برقراری مناسبات گسترده با این کشور بود. به‌خصوص که رژیم اسرائیل در جهت منافع آمریکا در منطقه خاورمیانه شکل گرفته بود و نزدیکی به آن، روابط تهران ـ واشنگتن را هر چه بیشتر گرم می‌کرد. این در حالی بود که چنین مواضعی با خواست توده مردم و بسیاری نخبگان سیاسی در تضاد بود. علاوه بر این، ایران به پادشاهی‌های محافظه‌کار منطقه از جمله عربستان هر چه بیشتر نزدیک شد. این روند در ادامه به سیاست دوستونی نیکسون منتهی شد؛ سیاستی که منافع آمریکا در منطقه را برون‌سپاری می‌کرد و تهران و ریاض آن را تأمین می‌کردند.[8]  
 
در مجموع باید گفت که سیاست موازنه مثبت در دوره محمدرضا پهلوی، اگرچه در ظاهر با هدف حفظ ثبات و توسعه کشور اتخاذ شد، در عمل موجب وابستگی هر چه بیشتر ایران به آمریکا شد. این وابستگی در تمامی سطوح و ابعاد نظامی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی به وضوح مشهود بود. این سیاست و رویکرد نه ‌تنها استقلال کشور را به مخاطره انداخت، بلکه پایه‌های مشروعیت نظام پهلوی را نزد مردم سست و نامشروع ساخت و بستر نارضایتی اجتماعی و سیاسی را فراهم کرد؛ روندی که در نهایت در سال 1357ش به انقلاب مردم ایران منجر شد و نظام سلطنت را به تاریخ سپرد.  
 
 
پی‌نوشت‌ها:
 
[1]. علیرضا ازغندی، روابط خارجی ایران (دولت دست‌نشانده)، تهران، نشر قومس، 1382، صص 41-42.
[2].  ریچارد استوارت، آخرین روزهای رضاشاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران، انتشارات معین، 1370، ص 84.
[3] . علیرضا ازغندی، همان، صص 238-239.
[4]. Mark J. Gasiorowski, U.S. Foreign Policy and the Shah: Building a Client State in Iran, Cornell University Press, 1991, p.5-15.
[5]. امیرحسین وزیریان، «تحلیل سیاست رژیم پهلوی در منطقه خلیج فارس»، دانش سیاسی، ش 19 (بهار و تابستان 1398)، صص 277-280.
[6] . حمیدرضا راهی و محمدرضا شیخ طاهری، «نگاهی به رابطه فرهنگ و جامعه در دوره پهلوی دوم»، مطالعات سیاسی و اجتماعی تاریخ و فرهنگ ایران، ش 4 (1401)، صص 120-142.
[7] . شادی معرفتی، «از تولد تا مرگ رستاخیز»، تجارت فردا، ش 526 (7 مهر 1403).
[8] . فرد هالیدی، دیکتاتوری و توسعه سرمایه‌داری در ایران، ترجمه فضل‌الله نیک‌آئین، تهران، انتشارات امیرکبیر، ص 287.
 
https://iichs.ir/vdcf1md0.w6dvvagiiw.html
iichs.ir/vdcf1md0.w6dvvagiiw.html
نام شما
آدرس ايميل شما