«جلوه‌هایی از سبک زندگی شهید آیت‌الله سیدحسن مدرس» در گفت‌وشنود با زنده‌یاد مهندس محسن مدرسی؛

رضاخان به مدرس گفت: حتی خدمتکارم وابسته به انگلیس است!

زنده‌یاد مهندس سیدمحسن مدرسی فرزند دکتر سیدعبدالباقی مدرسی، نوه شهید آیت‌الله سیدحسن مدرس بود. وی در دو دهه اخیر با ارائه روایت‌های خانوادگی، مدرس‌پژوهی را لونی دگر بخشید و بر غنای دانسته‌ها در این موضوع افزود. مدرسی در بهمن‌ماه 1401، روی از جهان برگرفت و رهسپار ابدیت گشت. ضمن آرزوی رحمت و مغفرت برای آن مرحوم، یکی از واپسین گفت‌وشنودهای خویش با وی را به شما تقدیم می‌داریم
رضاخان به مدرس گفت: حتی خدمتکارم وابسته به انگلیس است!

پایگاه اطلاعرسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛
سبک زندگی شهید آیت‌الله سیدحسن مدرس، در طول تاریخ برای بسا نخبگان و نیز بدنه اجتماعی جذاب بوده است. لطفا در آغاز، قدری از اطلاعات خانوادگی خود دراین‌باره بگویید.
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. مرحوم آقا (شهید آیت‌الله سیدحسن مدرس) پیش و بیش از هر چیز، یک روحانیِ واقعی و ساده‌زیست بود. غذای روزانه‌اش، معمولا از نان و ماست تشکیل می‌شد. صبح‌ها در مسجد سپهسالار تدریس می‌کرد و سپس به مجلس می‌رفت. هنگام بازگشت، از بقالی سر کوچه ظرفی ماست می‌خرید و هم‌زمان، رویدادهای مجلس را برای او تعریف می‌کرد! برخی ایراد می‌گرفتند که چرا وقایع مجلس را برای او بازگو می‌کند، اما ایشان پاسخ می‌داد: «مگر مجلس مال مردم نیست؟ مردم باید از امور کشور خود آگاه باشند!» همان بقال، این سخنان را برای دیگران نقل می‌کرد و اخبار مجلس، در میان بخشی از مردم پخش می‌شد. بخشی از وجیه‌المله بودن آقا، معلول ارتباط صمیمی‌اش با بدنه اجتماعی بود.
 
آیت‌الله مدرس در بِدایت حضور خود در مجلس، وظیفه تطابق مصوبات با شرع را برعهده داشت. درباره نحوه انجام این امر، چه اطلاعاتی دارید؟
آقا در دوره اولی که به مجلس آمد، وظیفه داشت تا تطابق قوانین مصوب با شرع را بررسی کند. اگر قانونی مخالف اسلام بود، طبعا نظر منفی خود را ابراز می‌کرد. پس از بررسی، ذیل متن قوانین می‌نوشت: «با شرع منافات ندارد» و امضا می‌کرد. در واقع مدرس، نمادی زنده از تطبیق قانون با فقه بود.
 
فاصله‌گذاری میان شریعتمداری و سیاستمداری مدرس، از کارویژه‌های جریان روشنفکری در دهه‌های اخیر بوده است. از دیدگاه شما، علل این امر چیست؟
چنین تحلیل‌هایی، حاصل دشمنی با روحانیّت شیعه
و تلاش برای تخریب آن است. آقا از «مجتهدین تراز اول» بود، که از سوی مراجع نجف و کربلا مأمور تطبیق مصوبات مجلس با احکام اسلام شد. اصلا وظیفه او، وارد کردن عنصر شریعتمداری در سیاستمداری به‌شمار می‌رفت. او همدرس آیت‌الله‌العظمی حاج سیدابوالحسن اصفهانی بود و به اذعان بسیاری، اگر مرتبه اجتهادش بالاتر از مراجع دوره خویش نبود، کمتر هم قلمداد نمی‌شد، اما پس از شهادت، عامدانه عنوان فقهی‌اش کم‌رنگ شده تا فقط «سیاستمدار» شناخته شود؛ درحالی‌که او همواره وِفق فهم فقهی‌اش عمل می‌کرد و از آن تجاوز نمی‌نمود.
 
رابطه او با احمدشاه را چگونه تحلیل می‌کنید؟
آقا معتقد بود که بقای مشروطه، با حضور نمادین احمدشاه محقق می‌شود و تلاش می‌کرد او را به کشور بازگرداند، تا با خوابی که انگلیسی‌ها برای ایران دیده‌اند، نظام سیاسی کشور کاملا فرونپاشد! او در متنی نوشت که مخالفتش با سردارسپه از سَرِ دشمنیِ شخصی نیست، بلکه می‌خواهد استقلال و مشروطیت را محفوظ بدارد. مع‌الاسف احمدشاه بیمار و بی‌جرئت بود و همین ضعف، راه را بر رضاخان گشود. بااین‌همه نباید فراموش کرد زمانی که احمدشاه از امضای قرارداد ۱۹۱۹ امتناع کرد، انگلیسی‌ها تصمیم به انقراض قاجار گرفتند، تا فردی مطیع را جایگزینِ او کنند. رضاخانِ بی‌سواد، خشن و حریص، کاملا مناسبِ نقشه آنان بود. مدرس آینده چنین حکومتی را پیش‌بینی کرد و گفت: این تجددِ تحمیلی، ظاهری فریبنده دارد، اما بی‌ریشه و بی‌ثمر است.
 
آیا میان آیت‌الله مدرس و رضاخان، همکاری‌ای وجود داشت؟
در باطن و جوهره نگاهِ متقابلِ آنها، چیزی بیش از تنفر وجود نداشت! اما برخی ضرورت‌ها موجب می‌شد آقا برخی همکاری‌های ظاهری را با رضاخان داشته باشد. در حاشیه یکی از جلسات مجلس، وقتی رضاخان قصد حمله به مدرس را داشت، او عصایش را برداشت و گفت: «می‌خواهم که تو نباشی!» به نظرم این قضیه نمایانگر واقعیت نگاه آقا به رضاخان است، نه داستان‌هایی که از تعامل آنها روایت می‌شود.
 
به هر روی مدرس در دوره سلطنت رضاخان، تا مدتی با وی دیدارهای منظم داشت...
بله؛ آقا سعی داشت تا در این دیدارها، رضاخان را متوجه مصالح کشور کند و جلوی برخی از سوء رفتارهای وی، از جمله تصرف عدوانی املاک مردم را بگیرد. به او گفت: وابستگی‌اش به انگلیس را قطع کند تا ملت پشتیبانش شود، اما رضاخان پاسخ داد: حتی پیشخدمت‌هایش مأمور انگلستان‌اند و در این صورت، حتما او را خواهند کُشت! آقا نهایتا دانست که امیدی نیست! به همین دلیل هم یک بار، وقتی درشکه‌چی برای رساندن آقا به کاخ سعدآباد کرایه زیادی خواست، مدرس گفت:
دیدار با شاه، این اندازه نمی‌ارزد!
 
روایت پدر و خاندان شما، از شبی که ایشان دستگیر و تبعید شد، چه بود؟
طبق روایتِ پدرم، مأموران شبانه به خانه ریختند. در درگیری‌ای محدود، پدرم به رئیس شهربانی سیلی زد! مدرس را با لباس منزل بردند و به خواف تبعید کردند. در اوایلِ امر، تبعید بسیار سخت و غیرانسانی بود، چه ماه‌ها هیچ خبری از ایشان به خانواده نرسید!
 
 سیدمحسن مدرسی

آیا رضاخان در دوره تبعیدِ آیت‌الله مدرس، مجددا تلاش کرد تا به ایشان نزدیک شود؟
رضاخان دو بار سپهبد جهانبانی را به خواف فرستاد تا از طرف وی پیشنهاد حکومت آذربایجان را به آقا بدهد، اما مدرس پاسخ داد: «من به دنبال حکومت نیستم، می‌خواهم مردم زیر دست تو نمانند!» همین پاسخ، تکلیف او را را معلوم کرد و رضاخان را به از میان برداشتن ایشان متقاعد ساخت.
 
در مواجهه مدرس با رضاخان، آیا علما از ایشان پشتیبانی کردند؟
نه چندان! در آن دوره بسیاری از اهل علم، ملاحظه‌کار یا حتی متمایل به قدرت بودند! برخی مانند امام جمعه وقت تهران، که در محافل فراماسونری عضویت داشت! فقط گروهی از علما و بازاریان، پای هدفِ او ایستادند. مدرس عملا تنها بود و با عده‌ای اندک، فعالیت‌های سیاسی خویش را به پیش می‌بُرد.
 
پس از دستگیری آیت‌الله مدرس، پدرتان چند نوبت توانست با ایشان دیدار کند؟
فقط یک بار! با فشار دوستانِ هم‌د‌وره‌ای آقا در مجلس، تنها سه روز اجازه دیدار یافت. همراه یک مأمور، از تهران تا خواف رفت. قرار بود عینک پدر را با خود به تهران بیاورد، اما از شوق دیدار فراموش کرد و همیشه از این موضوع حسرت می‌خورد! این اولین و آخرین دیدارشان، در دوره طولانی تبعید بود.
 
مدرس در مدت تبعید، به چه سبک زندگی می‌کرد؟
آقا در ابتدا اجازه حمام یا ارسال نامه هم نداشت، محاسنش بلند شده بود و لباس مناسب هم در دسترس نداشت. پس از اعتراض نمایندگان، اجازه ارسال لباس و چند نامه صادر شد. او جواب نامه‌های فرزندانش را پشت همان برگه‌ها می‌نوشت و آنها را پیش خود نگاه نمی‌داشت، تا احساس غربت بیشتر نشود. ایشان با این‌گونه رفتارها و دقت‌ها، قدرت مقاومت خویش را افزایش می‌داد و خوب هم دوام آورد.
 
برخی این‌گونه استنباط کرده‌اند که ایشان در کتاب «گنجینه خواف»، دیدگاه خود درباره نظام مشروطه را تغییر داده‌اند؛ دیدگاه شما دراین‌باره چیست؟
اصلا این‌گونه نیست! تردیدها همیشه به سراغ نخبگان و افراد تیزفهم می‌آید، اما عدول از مشروطیت در این اوراق
دیده نمی‌شود. گنجینه خواف مجموعه یادداشت‌هایی است که زندانبانان از درس‌های آقا در تبعید نوشته‌اند. وقتی پدرم اجازه یافت تا به خواف برود، کسی که این درس‌ها را جمع می‌کرد، به ایشان گفت: می‌خواهم این نوشته‌ها را به شما بدهم که با خود ببرید. پدرم به آن فرد جواب داد: این نوشته‌ها را الان نمی‌برم؛ چون این مأموری که همراه من آمده، ممکن است این کاغذ‌ها را از من بگیرد و ضبط کند؛ موقع برگشت آ‌نها را می‌گیرم! به هر دلیل این مطلب درز پیدا کرد و مأموری که همراه پدرم بود، مسیر برگشت را غیر از مسیر رفت انتخاب نمود. در واقع به نحوی عمل شد که مسئله دریافت کاغذ‌ها به کلی منتفی شود! بعد‌ها دکتر ملک‌زاده ــ که رئیس بهداری شهربانی رضاخان بود ــ از این موضوع اطلاع پیدا کرد و چون همه نگهبانان و زندانبان‌ها عوامل خودش بودند، این نوشته‌ها را گرفت و نزد خود نگه داشت! درباره آن اظهاری هم نکرد، تا کسی بویی نبَرد! تا روزی که آقای ملک‌زاده به خانواده‌اش گفت که چنین چیزی وجود دارد و بعد هم فوت کرد! آنها هم در زمان فوت پدر من و در بستر بیماری، این برگه‌ها را به نوه دختری‌شان خانم دکتر بیانی دادند. این آقای دکتری هم که این نوشته‌ها را چاپ کرد، شاگرد خانم دکتر بیانی است. خانم دکتر نوشته‌ها را در اختیار ایشان گذاشت و بعد از تنظیم، به صورت کتاب گنجینه خواف درآمد.
 
از شهادت پدربزرگ، چگونه مطلع شدید؟
آقا از خواف به کاشمر منتقل شده بود، که پس از چندی دستور قتل ایشان آمد! مأموران ابتدا کوشیدند با زهر او را بکشند. وقتی اثر نکرد، در حال نماز عمامه را به گردنش انداختند و خفه‌اش کردند. خبر شهادت را چند ماه بعد، دو مأمور برای پدرم آوردند. آنها فقط بقچه لباس‌های ایشان را تحویل دادند و گفتند: «آقای مدرس به رحمت خدا رفته‌اند» و پدرم در سکوت و اشک گفت: «انالله و اناالیه راجعون». من در آن دوره کودک بودم، اما این صحنه را به‌خوبی در خاطر دارم.
 
و پرسش آخر اینکه نواده چنین شخصیتی بودن چه تأثیری بر زندگی شما داشته است؟
ما هیچ‌گاه از نام آقا، برای مقام استفاده نکردیم. پدرم سال‌ها رئیس بهداری در مناطق مختلف بود، اما همیشه با استقلال و عزتِ نفس رفتار می‌کرد. حتی به سفیر انگلیس، اجازه عبورِ بدون واکسیناسیون نداد و گفت: «هر که می‌خواهی باش، قانون برای همه یکی است!» او هیچ‌گاه پست‌هایی را که وابسته به دربار بود، نپذیرفت و تا پایان عمر، با همان حقوق معمولی زندگی کرد. وی همیشه می‌گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد
منت از حاتم طایی نبرد
 


پرونده شهید آیت‌الله سیدحسن مدرس
 
https://iichs.ir/vdcf10d0.w6dveagiiw.html
iichs.ir/vdcf10d0.w6dveagiiw.html
نام شما
آدرس ايميل شما