کد QR مطلبدریافت صفحه با کد QR

گفت‌و‌شنود منتشرنشده زنده‌یاد استاد علی ابوالحسنی (منذر) با دکتر ناصر نوری، نواده شهید آیت‌الله شیخ فضل‌الله نوری

کسی حاضر نبود جنازه فرزند ناخلف شیخ را بردارد

25 مرداد 1401 ساعت 16:39

روز‌هایی که بر ما گذشت تداعی‌گر سالروز شهادت آیت‌الله شیخ فضل‌الله نوری بود. او در روز ولادت امام علی(ع) بر دار شد و امسال در آستانه عاشورای حسینی(ع) به خاطر تاریخ و علاقه‌مندان می‌آید. به همین مناسبت گفت‌وشنود منتشرنشده زنده‌یاد استاد علی ابوالحسنی (منذر)، با دکتر ناصر نوری، نواده شیخ شهید، را به شما تقدیم می‌کنیم. امید آنکه مفید و مقبول‌آید


محمدصادق ابوالحسنی
 
پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ 
بسم‌الله الرحمن الرحیم. در عصرگاه ۲۷ مهر ۱۳۸۱ش، در خدمت جناب آقای دکتر ناصر نوری، نبیره شهید آیت‌الله حاج شیخ فضل‌الله نوری هستیم. خدمتشان رسیدیم تا ان‌شاءالله از اطلاعات نابشان، درباره آن مرحوم و فرزندانشان بهره ببریم. آقای دکتر نوری، نواده مرحوم حاج میرزا هادی نوری، یکی از فرزندان حاج شیخ فضل‌الله نوری هستند. تا آنجا که من اطلاع دارم، مرحوم حاج میرزا هادی نوری [پسر کوچک شیخ] و داماد مرحوم حاج شیخ علی‌اکبر مجتهد بروجردی (متوفای ۱۳۰۶ش) است. چنان‌که مستحضرید، مرحوم مجتهد بروجردی یکی از علمای مشروعه‌خواه تهران در دوران مشروطه بود که به شیخ بسیار نزدیک و در عرصه سیاست نیز فعال بود و از دوران نهضت تنباکو، همراه و همدوش شیخ حرکت می‌کرد. در تصاویرى که الان از شیخ فضل‌الله نورى در دست داریم، غالبا مرحوم بروجردى را در کنار شیخ مشاهده مى‏کنیم. ایشان سال‌ها قبل از مشروطیت، همراه شیخ به سفر حج می‌رود (۱۳۱۹ق) و در قضایاى مشروطه هم از قیام شیخ و علما بر ضد امین‌السلطان و عین‌الدوله در زمان مظفرالدین‌شاه بگیر تا تحصن در حضرت عبدالعظیم(ع) (جمادى‌الاول ـ شعبان ۱۳۲۵) و بست‌نشینى در مدرسه مروى (ذی‌القعده ۱۳۲۵) و همچنین تجمعات توپخانه (ذی‌القعده ۱۳۲۵) و باغشاه (شوال ۱۳۲۶)، همه‏جا در کنار شیخ قرار داشت و به ویژه در دوران استبداد صغیر، نقش کارگزار و پیام‌رسان شیخ را در گفت‌وگو با شاه و دولتیان ایفا مى‏کرد. بعد از فتح تهران توسط مشروطه‌خواهان، اول مرحوم شیخ را دستگیر کردند و به دنبال آن، مرحوم بروجردى را نیز در روز جمعه ۱۲ رجب، بازداشت و در میدان توپخانه محبوس کردند. حتی طبق گفته تندرکیا [از نوادگان دیگر شیخ فضل‌الله]، در بحبوحه اعدام شیخ، مجتهد بروجردی را جلوی ایوان نظمیه و در برابر چوبه دار نگه داشتند تا جان کندن شیخ را تماشا کند و کاملا شکنجه شود. ایشان بر اثر این واقعه از شدت اندوه بی‌هوش شد. علاوه بر این، نام مجتهد بروجردی در لیست اعدامی‌های پس از شیخ هم قرار داشت، ولی چون بر اثر وساطت و پادرمیانی مرحوم عضدالملک و نیز برانگیخته شدن افکار عمومی در پی اعدام فجیع شیخ، زمینه اجتماعی برای اعدام او فراهم نبود، از اعدام ایشان صرف نظر شد و گویا این بزرگوار را به مشهد تبعید کردند. در آن برهه آقا ضیاء‌الدین نورى، فرزند بزرگ‌تر شیخ فضل‌الله، وصىّ شیخ بود که در نجف اقامت داشت و مرحوم آخوند خراسانی به ایشان ارتحال شیخ را تسلیت گفت، اما در آن زمان میرزا هادی در تهران بود و از نزدیک، ماجرای تلخ اعدام و تشییع مخفیانه شیخ را به چشم خود می‌دید. ایشان در قضیه تحویل گرفتن جنازه شیخ از یپرم ارمنی و حوادث دیگر، رنج زیادی کشید. به‌هرحال ما مشتاقیم در این زمینه اطلاعاتی را که سینه به سینه از مرحوم حاج شیخ فضل‌الله نوری یا مرحوم شیخ علی‌اکبر بروجردی و همچنین از مرحوم جدتان حاج میرزا هادی نوری به خاطر دارید، بفرمایید تا استفاده کنیم؟
قبل از اینکه به سؤالات شما پاسخ بدهم جا دارد که از زحمات شبانه‌روزی حضرتعالی، در زمینه معرفی و بازشناسی شخصیت شهید آیت‌الله شیخ فضل‌الله نوری، تقدیر و تشکر کنم. خود بنده از تحقیقات و تحریرات جنابعالی، بسیار استفاده کرده‌ام. تحقیقات و نوشته‌های شما در این زمینه، به‌قدری ارزشمند و گسترده هستند که آنچه بنده عرض خواهم کرد در مقابل این تلاش‌ها و پژوهش‌ها، بسیار ناچیز، اندک و شاید بتوان گفت که به لحاظ پژوهشی، غیرقابل اتکا هستند، اما به‌هرحال از باب تقدیر از لطف جنابعالی آنچه را که در ذهنم هست، عرض می‌کنم. من قبل از اینکه بخواهم وارد بحث خاطرات یا طرح مسائلی درباره مناسبات خانوادگی شیخ بشوم و دراین‌باره توضیح بدهم اجازه می‌خواهم که مقداری درباره شرایط حالیه خانوادگی خودمان توضیح بدهم که شاید برای کسانی که مباحث تاریخی را دنبال می‌کنند، حاوی نکات جالب توجهی باشد و بعد ان‌شاءالله در مناسبات و ارتباطات دیگر، آنچه را مربوط به شجره مرحوم شیخ و نوادگان ایشان و اینکه چه کسی در چه وضعیتی قرار دارد، عرض می‌کنم. همان‌طور که استحضار دارید، حادثه مشروطیت و هجوم افکار و اندیشه‌های غربی به مملکت ما و حوادثی که نهایتا به شهادت مرحوم شیخ منجر شدند، بر خانواده ایشان هم بی‌تأثیر نبود. می‌خواهم در این قضیه، نکات جالبی را عرض کنم و سپس در باب گردش تاریخ و اینکه تقدیر چه مسائلی را رقم می‌زند، به بیان مطالبی بپردازم؛ چون سرانجام حقیقت است که پیروز می‌شود.
گرایش به غرب‌گرایی در خانواده مرحوم شیخ از «مهدی» پسر ایشان آغاز می‌شود. البته بعضی‌ها «مهدی» را عامل [و نفوذی استعمار] می‌دانند و عده‌ای هم معتقدند که نه، ولی به‌هرحال همراهی «مهدی» با افکار غرب‌زده‌ها به گونه‌ای بود که وقتی شیخ را در میدان توپخانه برای اعدام آماده می‌کردند، او کف می‌زد و در طرف مقابل، مرحوم میرزا هادی (جد ما) قرار داشت که در آن شرایط سخت متأثر و منقلب بود. شاید این وضعیت برای بسیاری سؤال ایجاد کند که در خانواده یک مجتهد بزرگ شیعه و با جایگاهی که شیخ داشته، چگونه دو فرزند با این همه تفاوت و حتی تضاد رشد یافتند و بزرگ شدند؟ من درک و برداشت خودم از این تقابل اعتقادی را در قالب پاره‌ای از خاطرات عرض می‌کنم که احتمالا با توجه به شرایط امروز، مفید خواهد بود.
مهدی از لحاظ شرایط رشد، زمانی که مرحوم شیخ در نجف اقامت داشتند، بدون اطلاع خانواده و از سینه یک دایه ناصبی شیر خورد! مرحوم گلین خانم که جده مادری ما بودند نقل می‌کردند: از همان جا ریشه یک نوع انحراف و نفاق در وجود او شکل می‌گیرد و باعث می‌شود که فرزند تنی مرحوم شیخ، بعد از چنین واقعه‌ای، به‌تدریج متمایل به اعوجاج در عقیده و عمل شود. اندک‌اندک در جوانی، گرایش به انکار اعتقادات حقه و نهایتا تمایل به اندیشه‌های غربی در وی به‌وجود آمد.
 
علی ابوالحسنی (منذر)

ظاهرا آغا گلین خانم، زن پدر حاج میرزا هادی بوده، مادر جلال؟
بله. من در سنین کودکی برخی از خاطرات را از زبان این پیرزن که در ۱۰۴ سالگی به رحمت خدا رفت شنیده‌ام؛ یعنی می‌شود حدود ۳۸ سال قبل، (حدود سال ۱۳۴۴). اواخر عمر ایشان بود و ما به منزلشان رفت‌وآمد داشتیم و خاطرات بسیار جالبی را از ایشان می‌شنیدیم.
 
ایشان بعد از شیخ ازدواج نکرد؟
خیر. من اخیرا وصیتنامه منتشرنشده‌ای از مرحوم شیخ را در روزنامه «جام جم» منتشر کردم. در آنجا شیخ از ایشان یاد می‌کند و می‌گوید: اگر ایشان خواست پس از من ازدواج کند، اسلام راه را برایش باز گذاشته، ازدواج کند، منتها بچه‌ها را از او بگیرید. اگر هم خواست بچه‌ها را نگهداری کند، با او همراهی و کمکش کنید و این نشان می‌دهد که او وفادار ماند...
اصلا این خاطره را از این زن متدینه دارم که در سنین کودکی از ایشان شنیدم و در بسیاری از تواریخ هم هست؛ آن هم اینکه آمدند و به مرحوم شیخ توصیه کردند که به سفارت روس پناهنده شود و ایشان یک تعبیر مازندرانی را فرمودند که شیخ گفته بود: «اگر مرا در مبال منزل خودم منظور توالت است، محبوس بکنند شرف دارد به اینکه بخواهند به روس پناهنده بشوم....»
 
این را آغا گلین خانم می‌گفت؟
بله؛ از شیخ نقل می‌کردند. تعبیر ایشان از قصه مهدی این بود که می‌گفت: به‌هرحال این اشتباه شد و این فرزند ناخلف، از شیر دایه ناصبی ارتزاق کرد و از همان جا، این بنا کج گذاشته شد. ایشان نقل می‌کرد که او در زمان مرحوم شیخ در مقابل ایشان می‌ایستاد و هتاکی می‌کرد و مرحوم شیخ، او را نفرین کرد.
 
دقیقا چه تعبیر و نفرینی کرده بودند؟
عین نفرین ایشان در ذهنم نیست، ولی عدم رضایت پدر و طرد از سوی ایشان از همان زمان مطرح بود و این دو شاخه شدن و اختلاف وجود داشت. آقازاده دیگر ایشان که ما منسوب به ایشان هستیم به لطف خدا در راه صواب افتاد. منظورم مرحوم میرزا هادی است. مرحوم هادی به راه درست هدایت شد و مهدی هم به راه کج افتاد. به لطف خدا از مرحوم هادی، فرزندان زیادی به جا ماندند و به شکر خدا از این شجره خبیث و ناخلف، فقط نورالدین کیانوری باقی ماند که او هم عقیم بود.
در اینجا می‌خواهم قدری به مسائل بعد از انقلاب و مواجهه خودم با کیانوری بپردازم. در خانواده مرحوم شیخ، گرایش به مقوله قضا و علم حقوق از دیرباز وجود داشته و بعضی از اعضای خانواده هم این راه را ادامه دادند. از جمله بنده حقیر این افتخار را داشتم که در رشته حقوق تحصیل کنم. ابتدا کمی از خودم می‌گویم و بعد به سراغ داستان کیانوری می‌روم. در اوایل انقلاب، خدمت مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی رسیدم. در آن موقع، بنده در سپاه انجام وظیفه می‌کردم. ایشان به من توصیه کردند: حقوق بخوان و به دستگاه قضایی بیا بنده هم از باب اطاعت و نیز علاقه‌ای که به این زمینه داشتم، وارد این عرصه شدم و در ۲۴ سالگی و پس از فارغ‌التحصیل شدن در رشته حقوق، افتخار عضویت در مجموعه قوه قضاییه را پیدا کردم و به عنوان یکی از اولین قضات پس از انقلاب، با تشویق‌ها و محبت‌های مرحوم شهید بهشتی، در دادگاه انقلاب مشغول فعالیت شدم.
 
ارتباط شما با آقای بهشتی چگونه آغاز شد؟
من در اوایل انقلاب، به واسطه همین ارتباط نسبی و همچنین معرفی توسط یکی از دوستان، خدمت ایشان رسیدم و ایشان هم با آن جاذبه، تیزهوشی و درایتی که داشتند در همان جلسه اول بنده را تشویق کردند که به جای فعالیت در سپاه وارد امر قضا و امور حقوقی بشوم.
 
راجع به مرحوم شیخ فضل‌الله نوری هم تعبیری داشتند؟
ایشان به خانواده ما، بسیار اظهار لطف و محبت داشتند. الان چیز خاصی به یادم نمی‌آید. اگر در طول گفت‌وگو چیزی به خاطرم بیاید، عرض خواهم کرد. به‌هرحال با تشویق ایشان، وارد این کار شدم و آن بزرگوار بنده را به مرحوم آیت‌الله محمدی گیلانی و شهید سیداسدالله لاجوردی، که آن موقع دادستان تهران بودند، معرفی کردند. بنده هم در اوایل انقلاب، ذوق این را داشتم که به مسائل مربوط به تاریخ معاصر، تاریخ مشروطیت و گروهک‌ها بپردازم. این علایق به جای خود، اما دست تقدیر هم ما را در جایی قرار داد که بعد از انحلال حزب توده و دستگیری سران آن، مسئولیت نمایندگی دادستان انقلاب در رسیدگی به پرونده حزب توده را داشته باشم. یعنی از آن طرف به کیانوری و شجره شیخ انتساب داشتم و از طرف دیگر دادستان دادگاه انقلاب اسلامی برای رسیدگی به حزب منحله توده بودم پس از سال‌ها شاخه‌ای از خانواده که منسوب به مرحوم میرزاهادی نوری هست، در مقابل شجره شیخ مهدی نوری، یعنی شخص نورالدین کیانوری قرار گرفت. البته ایشان در آن اوایل، مرا نمی‌شناخت. جالب اینجاست که در اوقات فراغت در زندان می‌نشستم و در مورد حقانیت مرحوم شیخ فضل‌الله نوری و راه ایشان و بعد موضوع انحراف مهدی پسر شیخ با او مباحثه می‌کردم. جالب اینجاست که در آن اوایل کیانوری تأیید می‌کرد که «اساس انحراف فکری من، از ناحیه پدرم بود».
 
او به واقع به این سخنان معتقد بود، یا خیر؟
اوایل اظهار می‌کرد که پدر من منحرف شده بود و من هم آدم منحرفی هستم و به خطا رفته، اشتباه و جاسوسی کرده‌ام در برنامه‌های تلویزیونی هم به این مسائل اعتراف داشت. متأسفانه و در نهایت به اصل خود و به همان اندیشه‌های انحرافی‌اش برگشت.
 
احتمالا آن اعترافات، یک دستور حزبی و سازمانی بوده، برای اینکه بتوانند خود و نیرو‌های وابسته را حفظ کنند. به همین دلیل سعی کردند در ابتدا همراهی کنند و موج را از سر بگذرانند بعد دوباره به طریقه خودشان برگردند؟
بله؛ دوران تحقیقات قضایی، کیفرخواست و این موارد تمام شد و خود بنده هم متصدی این پرونده بودم. قرار بود که محاکمه به صورت علنی انجام شود که به دلایل خاصی نشد. شرح این محاکمات هست و حقیر افتخار داشتم که به عنوان دادستان و مدعی‌العموم این پرونده، ایفای نقش کنم که به لطف خدا آنچه جزای این منحرفین، ملحدین و محاربین بود، در احکام دادگاه‌های انقلاب انعکاس یافت و خیلی‌هایشان هم به جزای اعمالشان رسیدند، اما کیانوری از کسانی بود که مدتی در زندان ماند و بعد هم در منزلی اختصاصی، با خانمش مریم فیروز (فرمانفرما)، تحت نظر زندگی می‌کرد و خاطراتش را می‌نوشت.
علاوه بر این بنده در طول این سنوات، یعنی 13۶۳ تا 13۶۸، این افتخار را داشتم که زیرنظر حضرت‌آیت‌الله موسوی اردبیلی، که مکتب امیرالمؤمنین(ع) و دانشگاه مفید را داشتند، یک دوره تاریخ معاصر را به صورت تطبیقی مورد تحقیق و پژوهش قرار دهم. خوشبختانه این پنج سال تلاش، ثمره مفید و قابل توجهی داشت.
 
این تحقیقات بر اساس علاقه شخصی انجام شد یا سفارش آقای اردبیلی؟
خیر؛ من خودم به این کار علاقه داشتم و بدون اینکه کسی توصیه‌ای داشته باشد یک دوره تحقیقاتی را به صورت شخصی شروع کردم. آیت‌الله اردبیلی در بازدیدی که داشتند و این کار‌های پژوهشی را ملاحظه کردند، به این کار بسیار علاقه‌مند شدند و به بنده توصیه کردند که این کار را زیر نظر خودشان انجام بدهم. اساسا این کار، از دستگاه قضایی خارج و صرفا به عنوان یک پروژه مستقل علمی دنبال شد و بنده این توفیق را داشتم که در این پنج سال، یک دوره تاریخ معاصر ایران را با نگاه به احزاب و جریانات غیراسلامی، خصوصا جریانات مارکسیستی دنبال کنم. ثمره این تحقیقات، بیست جلد کتاب است که منقّح و تدوین شده‌اند و آماده چاپ هستند.
 
ترتیب سامان‌دهی موضوعات در این مجلدات، به چه شکل هستند؟
ده جلد به حزب توده اختصاص دارد که ماهیت جریان کمونیستی در ایران را مورد بازخوانی قرار می‌دهد و ده جلد دیگر، درباره جریانات مختلف مارکسیستی هستند که ناظر به اسناد مورد مطالعه قرار گرفته‌اند. در این پروژه، اسناد بسیاری جمع‌آوری شدند. بالغ بر پنجاه‌هزار سند جمع‌آوری و مصاحبه‌ها و کار‌های تحقیقی مفصلی در حاشیه آن انجام شده. این مجموعه در حال حاضر، در مرکز اسناد انقلاب اسلامی نگهداری می‌شود.
 
پس این مجموعه، متعلق به آن مرکز نبوده است؟
خیر؛ بعد از آنکه این کار به پایان رسید، به درخواست مرکز اسناد، به آنجا منتقل شد که به صورت میکرو فیلم نگهداری شود و از بین نرود. اسناد باارزشی هستند. نهایت اینکه به لطف خدا، این توفیق را پیدا کردم که در این کار مؤثر باشم و نتیجه این تلاش‌ها، مجموعه کتاب‌هایی هستند که می‌توانند به عنوان یک دوره مستند، درباره تاریخ معاصر و به‌ویژه انقلاب اسلامی عرضه شوند.
بعد از آن، بنده تحصیلاتم را تا مقطع فوق لیسانس در زمینه علوم سیاسی دنبال کردم و دوره دکترای تلفیقی از علوم سیاسی و حقوق را خواندم؛ چون لیسانس من حقوق است و این دوره را در انگلستان دنبال کردم. الان هم در مؤسسه‌ای که داریم، بسیار علاقه دارم که بتوانم این تحقیقات را در ابعادی دیگر در زمینه تاریخ معاصر ادامه بدهم و انجام وظیفه کنم. اجمالا خواستم به این نکته اشاره کنم که دست تقدیر و گردش روزگار این خطوط در خانواده مرحوم شیخ را در برابر یکدیگر قرار داد. فکر می‌کنم در حد بضاعت، بحث این تقابل در خانواده شیخ را بازشناسانده و مورد ارزیابی قرار داده باشم.
بله، این هم از عبرت‌های روزگار است. مرحوم عضدالواعظین می‌نویسد: شیخ مهدی می‌گفت به من بگویید «محمد بن ابوبکر!» و بگویید «بر پدرت لعنت». این نکته در خلال تواریخ مشروطه آمده است. جالب این است که از سوی دیگر، شیخ ابراهیم زنجانی هم که قاضی محکمه شیخ بود، از همسر اولش که زنی مؤمنه و متدینه و از پرورش‌یافتگان اولیه وی قلمداد می‌شد، در زمانی که هنوز انحرافات بعدی پیش نیامده بود، فرزندی به نام شیخ محمد داشت که در زنجان معلم بود و زنجانی‌ها به او می‌گفتند: «محمد بن ابوبکر!». مرحوم زاوش می‌گفت: من در زنجان با این خانواده صحبتی داشتم و اینها خود را از پدر، مبرّا می‌دانستند. روزگار به این صورت فرجام عمل انسان‌ها را نشان می‌دهد. نکته دیگر اینکه در دادگاهی که برای مرحوم شیخ تشکیل دادند، ایشان را به بهانه موهوم حکم آخوند خراسانی محکوم کردند! این در حالی است که روزگار چرخید و آخوند خراسانی حکم تفسیق تقی‌زاده را صادر کرد و در همان حکم نوشت: هر کسی که از او حمایت کند، شامل همین حکم خواهد بود نامه‌ای از شیخ ابراهیم زنجانی داریم که بعد از حکم آخوند، در زنجان حسابی از تقی‌زاده تعریف و آخوند را تقبیح کرده است. این نشان می‌دهد که حکم تفسیق آخوند، شامل شیخ ابراهیم زنجانی هم شده است. اینها از عبرت‌های روزگار و بسیار عجیب هستند و نشان می‌دهد که حقیقت به هر حال خودش را نشان می‌دهد.
همان‌طور که استحضار دارید، درباره جریانات ماتریالیستی در ایران کتاب معروفی منسوب به حزب منحله توده، به نام «گذشته، چراغ راه آینده» منتشر شده است. در آنجا آنها به این حقیقت اذعان می‌کنند که جبر تاریخ یا عبرتی که ما مذهبیون عنوان می‌کنیم خود آشکارکننده و گویای حقیقت است. یکی از معجزات و عنایات الهی در انقلاب اسلامی این است که همان جریان انحرافی که در داخل بیت مرحوم شیخ فضل‌الله مرتکب ظلمی شد که از لکه‌های ننگ این خانواده است به دست فرزندان این انقلاب و دیگر نوادگان شیخ، رسوا و بسیاری از مسائل آشکار شدند. خود آنها در محاکمات خود به این حقیقت مقرّ و معترف می‌شوند که این انحرافات که سوغات شرق و غرب است، باعث خیانت به این مردم در طول دهه‌های متمادی بوده است. از آن طرف چهره منور مرحوم شیخ فضل‌الله در فرآیند انقلاب اسلامی به گونه‌ای واقعی معرفی می‌شود و می‌درخشد که همان مصداق «جَاءَ الْحَقُّ و زَهَقَ الْبَاطِل» و به فرمایش شما از عبرت‌های روزگار است که جای تعمق و تأمل دارد که پروردگار عالمیان همواره در جایی حق را آشکار و باطل را نابود و رسوا می‌کند.
 
به مطالب جالبی از آغا گلین خانم اشاره کردید. اگر مطلب دیگری را از ایشان به خاطر دارید، نقل بفرمایید؟
سن من در آن مقطع، چندان زیاد نبود. یک کودک بودم که گاه با خانواده به دیدار ایشان می‌رفتیم...
 
یعنی ایشان در دوره کودکی شما فوت کردند؟
بله؛ ایشان دلبستگی عجیبی به مرحوم شیخ داشت. بانوی متدینه‌ای بود که به فرمایش شما وفاداری را کامل کرد. من شاید به این نکته توجه نداشتم و شما فرمودید که ایشان به شیخ پایبند ماند و بچه‌ها را بزرگ کرد. همین که این نوع مسائل عمیق و غامض تاریخی را که شاید در حد فهم یک آدم بالغ هم نباشد، به صورت داستان برای یک کودک تعریف می‌کرد، حکایت از عمق دلبستگی این مرحومه به شیخ بود.

می‌خواسته که از اطلاعاتش درباره شیخ، چیزی به یادگار بماند...
بله، از جنس همین داستان‌های کوتاهی بود که برای من تعریف می‌کرد. می‌گفت: مرحوم شیخ سری تکان می‌داد و تسبیحی داشت و ذکر می‌گفت، در این حال فرمودند: اگر مرا در مبال منزل هم زندانی کنند، حاضر نیستم زیر بیرق کفر قرار بگیرم. خاطره دیگری که از ایشان به یاد دارم، این است که شیخ از مهدی حالت تنفر داشت، می‌گفت: بعد از اینکه مهدی را در سنگلج کشتند و جنازه‌اش را در برف انداختند، دو، سه روز می‌آمدند و می‌گفتند: بیایید جنازه‌اش را جمع کنید و کسی حاضر نبود جنازه این ملعون را از روی برف‌ها بردارد. این هم نکته‌ای بود که ایشان با خوشحالی و مسرت بیان می‌کرد. درحالی‌که مهدی به نوعی فرزندش بود، اما تبرّی‌ای که ایشان از او می‌جست از نکات بسیار تأمل‌برانگیز بود. نکته بعد اینکه استحضار دارید، پس از اینکه مهدی کشته شد فرزندش که همین کیانوری باشد به خارج مهاجرت کرد...
 

به کجا رفت؟
اول به آلمان رفت و مدتی در لایپزیگ و روسیه بود. در خلال جریانات مربوط به حزب توده به آنجا رفت. نکته جالب این بود که او با خانواده فرمانفرما، که از وابستگان به انگلیس بودند، وصلت کرد. بخش جالب داستان، پیوند شرق و غرب است که ماجرا‌هایی دارد و امیدوارم که تحلیل دقیق آن در کتاب‌ها و مجموعه‌هایی که تدوین شده‌اند، منتشر شود و در دسترس مردم قرار بگیرد. اجمالا آنها راه خودشان را رفتند و به آن فرجام رسیدند. باز هم خدا را شاکریم که آنچه از مرحوم میرزا هادی باقی ماند، همسو با اسلام و انقلاب اسلامی بود. این هم از توفیقاتی بود که خدا را به خاطر آن شاکریم.
 
آغا گلین خانم راجع به مناسبات مرحوم شیخ فضل‌الله نوری با خودش و نحوه همسرداری و رفتار ایشان با خانواده، چیزی نمی‌گفت؟
اجمالا این در ذهنم است و نقل قولی در خانواده که گلین آغا سوگلی شیخ و مورد علاقه و عطوفت خاص ایشان بود...
سوگلی شیخ، عملا دختر مرحوم محدث نوری بود که همسر دائمی شیخ بود و در آن وصیتنامه، شیخ با احترام و تجلیل بسیار از دختر محدث نوری به عنوان «علیه عالیه متعالیه» نام می‌برد. منتها از خانم گلین آغا هم با ملاطفت یاد می‌کند.
 
ایشان از روابط عاطفی‌اش با شیخ چیزی نمی‌گفت؟
چیزی در ذهن من نیست، اما اجمالا در فامیل ما از تعبیر سوگلی، عشق و علاقه‌ای که در میان بوده، درباره با این دو استفاده می‌شد، یا دست کم این چیزی است که من از محفوظات خودم دریافت می‌کنم... [انقطاع در فایل صوتی]
شیخ در دوران تحصن حضرت عبدالعظیم(ع) نوشته: در این ایام خطرات و مخاطرات زیاد است و احتمال کشته شدن من وجود دارد... او در این دوره، مجموعه اموالش را به خانمش داده است. من فکر می‌کنم که علت این بوده که می‌خواسته این اموال به چنگ شیخ مهدی نیفتد. بعدا هم برای ماترک شیخ، مدعیانی پیدا شدند و کار به نجف کشید و مرحوم آخوند خراسانی هم دراین‌باره، سفارشاتی کرد. خود شیخ مهدی هم آن‌طور که تندرکیا می‌نویسد، می‌آمد و تهدید و اخاذی می‌کرد و لذا دلیل اینکه شیخ اموالش را به همسرش می‌بخشد به احتمال زیاد همین است.
 
 


کد مطلب: 24045

آدرس مطلب :
https://www.iichs.ir/fa/interview/24045/کسی-حاضر-نبود-جنازه-فرزند-ناخلف-شیخ-بردارد

تاریخ معاصر
  https://www.iichs.ir