خیلی‌هایمان هرگز با او هم‌سخن نشدیم، اما حضورش در کوچه‌ها و خیابان‌های تهران، برای ما تکیه‌گاهی از دلگرمی بود؛ مردی که نه در قصرهای مجلل، بلکه در میان مردم متوسط‌الحال شهر خانه گرفت و سرد و گرم روزگار تهرانی‌ها را تجربه کرد. این یادداشتی است برای خداحافظی با همشهری تاریخ‌سازی که حالا تهران بدون او، غریب‌تر از همیشه به نظر می‌رسد

پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ ما تهرانی که رهبرمان را به جان دوست داشتیم، توفیق و سعادت یارمان بود که در مقطعی نسبتا طولانی، با آن پیرِ مراد همشهری باشیم. درست است که مدام او را نمی‌دیدیم و حتی خیلی‌هایمان با وی هم‌سخن هم نشده بودیم، اما حضورش در تهران و همسایگی ما، حتی یکی دو کوچه و خیابان و محله آن سوتر، اسبابِ دلگرمی بود. او پیش ما و در نزدیکی ما می‌زیست، خیلی آرام، ساده و پرمتانت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از مشهد آمد و انگار خاک تهران دامن او را گرفت و ماند. مناطقِ خاص شهر را هم برای زندگی برنگزید، بین مردم متوسط‌الحالِ تهران خانه گرفت و زندگی متواضعی را در پیش گرفت. سرد و گرمِ روزگار را با هم تجربه کردیم. آقا با مردمان این شهر، همدرد و هم‌سفره بود. هوای همین شهر را نفس کشید، که غالبا آلوده بود و البته محله او هم همیشه آلوده‌تر! ما وقتمان، به وقت هم تنظیم شده بود؛ خواب و بیداری‌مان؛ سحری و افطاری‌مان؛ نمازهایمان؛ هم‌افق بودیم و چقدر نماز صبح‌هایمان که هم‌زمان بود، حلاوت داشت. گاهی که پیش از اذان بیدار می‌شدیم، دلمان خوش بود که او هم بیدار است. حتی زلزله‌های کوچک این سال‌های تهران را نیز، با یکدیگر تجربه کردیم. خیلی‌هایمان که به سفر می‌رفتیم، دلتنگ هوایش می‌شدیم و گاه که او به سفر می‌رفت، دل‌نگرانش؛ و وقتی باز می‌گشت، خیالمان راحت می‌شد و... آه از اولین سفری که پس از شهادتش رفتیم و هنگام بازگشت جان دادیم، که باید چمدان می‌بستیم و به شهری برمی‌گشتیم که دیگر «سیدعلی» در آن نیست!
و 9 اسفند ۱۴۰۴، ساعت 9:40 و پروازی پرشکوه اما بهت آور، دردی که در میان دود و آتش در جان همگان پیچید و روحی که به آسمان پر کشید و پایان دوران زندگی یک همشهری عزیز در تهران رقم خورد. خبر انگار، بر سر مردم این شهر آوار شد؛ مثل حسینیه‌ای که با خودش آمد و با رفتنش نیز رفت!
 
شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای
 
حالا حدود ۱۲۰ روز از پرواز این همشهری عزیز گذشته و ما سخت‌جانی کردیم، در هوایی که دیگر عطر نفس‌هایش را نداشت، دم زدیم. حالا باید با جسم او هم وداع و راهی‌اش کنیم. راهی طولانی تا که به مضجع رضوی(ع) برسد و در کنارش، برای همیشه آرام گیرد.
در این روانه کردن، انگار هیچ‌کس فکرِ ما بچه‌های تهران نیست، فکر دل ما. آخر ما چگونه دست بکشیم و دل بکنیم از این همشهری تاریخ‌ساز؟ بی‌نفس حقش، چگونه می‌توان این شهر را تاب آورد؟ جای خالی‌اش را چگونه باید نگریست؟ درد ما از ۱۶ تیر آغاز می‌شود و دل و جانی که در پی عماری یار روان شده است!
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود...
 
  https://iichs.ir/vdcgtu9x.ak9374prra.html
iichs.ir/vdcgtu9x.ak9374prra.html
نام شما
آدرس ايميل شما