ساعتی در در رواق پرخاطره کشوردوست

در جست‌وجوی مسافر 9 اسفند...

پنجاه روز از پرواز مسافر نهم اسفند گذشته بود و من، با قلبی گرفته، دوباره به محله رهبری برگشتم. تضاد عجیبی بود؛ منی که زمانی چشم‌بسته این کوچه‌ها را طی می‌کردم، حالا با نقشه موبایل به دنبال یافتنِ بیت می‌گشتم. در این یادداشت، از حسِ بودن در محله‌ای می‌نویسم که رهبری در آن نه به عنوان یک مقام، که به عنوان یک همسایه مهربان زندگی کرد و در نهایت، چند تن از همسایگانش را نیز در سفر آسمانی خود همسفر نمود

اولین بار دوشنبه روزی بود. پس از سپری شدن پنجاه روز از پرواز غیرمنتظره مسافر ۹ اسفند، به خودم و پاهایم جرئت و اجازه دادم که بروم و در اطراف بیت رهبری قدمی بزنم. هوای تهران هم مثل دلم، گرفته و دلگیر بود؛ ابری و بارانی. از آن هواهای بسیار دلچسب که با غم انسان همراهی می‌کند. دومین بار هم شب عید غدیر بود که رفتم به دیدن مأوای سیدِ بزرگ شهرمان، که عیدی‌ام را بگیرم و بعدش کو غمی که بر روح و دلم فروریخت. قبلا که به این خیابان‌ها و کوچه‌های شور و شعور می‌رسیدم، پاهایم را روی زمین حس نمی‌کردم! پرواز می‌کردم و مثل کودکی که ذوق کرده باشد، از دیداری که نزدیک بود و شمیم آن به انسان می‌رسید، از خود بیرون می‌جَستم، اما دوشنبه شده بودم مثل مادری که فرزندش را بزرگ کرده، اما از دستش داده و او را به خاک سپرده و همان وقت از سر مزارش بلند شده است! کوهی از غم روی دوش‌هایم بود و یک عمر پیری روی دل و جانم، که توان قدم از قدم برداشتن نداشتم. حافظه‌ام نیز یاری نمی‌کرد، در یافتن بیت! نقشه موبایل به دست، رسیدم به کوی یار. توجه می‌کنید؟ نقشه به دست به محوطه بیت رسیدم! منی که کوچه پس کوچه‌های اطرافِ آن را چشم‌بسته طی می‌کردم؛ آن‌قدر که حال و روزم آشفته شده بود. باران ریزی می‌بارید و من هم چتر نداشتم. چه کمک زیبایی بود که باران خدا می‌کرد. اشک‌هایم لابه‌لای قطرات باران پنهان می‌شدند. اشک را می‌توانستم استتار کنم، با لرزش شانه‌ها و برچیدن لب‌هایم چه می‌کردم، که رنگ رخساره عجیب خبر می‌داد از سِرّ درون. درون. رسیدم به ورودی بیت؛ همان‌جایی که قبلا گیت‌های بازرسی قرار داشت و باید هر آنچه را که به همراه داشتیم، تحویل می‌دادیم. لحظات غریبی بود. از دیدن محل آتشی که ظاهرا سرد شده بود، ولی همچنان در دل‌ها زبانه می‌کشید. از ویرانی خانه یار و خانه‌های مردم و خون و غباری که فرو نشسته و افق دید را گسترده‌تر از قبل کرده بود. از فکر به لحظه پرواز باشکوهِ پیرِ مراد، که همسایه مردم کشورش بود و چقدر دوستشان داشت. همسایه‌ها هم، جز نیکی از او و خانواده‌اش چیزی ندیده بودند؛ رهبری که همواره زندگی مردم، در اطراف خانه‌اش جریان داشت. مگر غیر از این است که خیلی‌ها در همسایگی رهبرمان، برای خانه‌شان لوازمِ منزل خریدند؟ مگر نبودند هنرمندانی که ساز موسیقی‌شان را از نزدیک خانه او خریداری کرده بودند. یا خیلی از عروس‌ها که آینه و شمعدان و لباس عروسشان را از چند متری بیت تهیه کرده بودند و وقتی هم مادر شدند، لباس فرزندانشان را از همسایگی خانه دوست می‌خرند و... مردم طهران در این مقطع از تاریخ و در این شهر که با خود برکت داشت، در فضای معطر به نفس رهبر شهیدمان با او زندگی کردند و با فاصله یکی دوتا کوچه این سو یا آن‌سوترِ از خانه رهبری، با او همسایه و هم‌محل شده بودند؛ همسایه‌ای که تا آخر عمر، همراه مردم طهران ماند و در ادای حق همجواری‌اش کم نگذاشت و روزیِ شهادت را نیز تنها برای خویش نخواست و در این سفر آسمانی، تنی چند از همسایه‌ها را هم با خود همسفر نمود. چقدر جایش در این صد و چند روز خالی است. بی او عجیب شهر خالی‌ست...
 
نمایی از اجتماعات شبانه مردم در «رواق کشوردوست» (محرم 1405)
نمایی از اجتماعات شبانه مردم در «رواق کشوردوست» (محرم 1405)
https://iichs.ir/vdcb5zb5.rhb0spiuur.html
iichs.ir/vdcb5zb5.rhb0spiuur.html
نام شما
آدرس ايميل شما