بازخوانی نقش سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و غرب در کودتای ۱۳۳۲، امروز بار دیگر به‌مثابه یک الگوی زنده در تحولات ایران مطرح شده است؛ الگویی که این‌بار نه با چمدان‌های پول، بلکه با راهبرد «قطع سر» و جنگ ترکیبی دنبال می‌شود. از تهران ۱۹۵۳ تا تهران ۲۰۲۶، آنچه تغییر کرده ابزارهاست، نه منطق مداخله؛ و همین تداوم، خطر بازگشت یک بومرنگ ژئوپلیتیکی را پررنگ‌تر از همیشه کرده است

به گزارش روابط عمومی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ تابستان ۱۹۵۳ در تهران، صرفا یک فصل گرم نبود؛ لحظه‌ای تعیین‌کننده در تاریخ مداخلات اطلاعاتی آمریکا در خاورمیانه بود. حضور کرمیت روزولت، مأمور ارشد سیا، در سایه سفارت آمریکا و تأمین مالی شبکه‌ای از رسانه‌ها، سیاستمداران و اوباش خیابانی، به الگویی بدل شد که بعدها از آن با عنوان «گناه نخست» مداخله‌گری واشنگتن در منطقه یاد شد. هدف، سرنگونی محمد مصدق، نخست‌وزیر ملی‌گرایی بود که نفت ایران را حق ملت ایران می‌دانست؛ ادعایی که برای لندن و واشنگتن تحمل‌ناپذیر بود.
 
این کودتا اگرچه در کوتاه‌مدت یک پیروزی تاکتیکی برای غرب محسوب می‌شد، در بلندمدت بذر بی‌اعتمادی عمیقی را کاشت که پیامدهای آن هنوز ادامه دارد. تناقض تاریخی آنجا آشکار می‌شود که دولت آیزنهاور، مدعی پایان دادن به استعمار کلاسیک، هم‌زمان چراغ سبز براندازی یک دولت منتخب را صادر کرد. ابزار کودتا نیز نه بمب و موشک، بلکه جنگ روانی، رسانه و خرید «خیابان» بود؛ مدلی که بعدها بارها تکرار شد.
 
کودتای 28 مرداد 1332

اکنون، در چشم‌انداز ژئوپلیتیکی ۲۰۲۶، این الگو با چهره‌ای تازه بازگشته است. اتهام‌ها درباره نقش‌آفرینی هم‌زمان سیا، ام‌آی۶ و موساد در ناآرامی‌های ایران، همراه اظهارات علنی چهره‌هایی چون مایک پمپئو، نشان می‌دهد که «گناه نخست» صرفا به گذشته تعلق ندارد و فقط تفاوت آن در این است که این‌بار، موضوع نه یک قرارداد نفتی استعماری، بلکه توازن انرژی جهانی و مهار قدرت منطقه‌ای ایران است.
 
راهبرد آمریکا نیز دچار تحول شده است: از «فشار حداکثری» به‌سوی آنچه می‌توان «راهبرد قطع سر» نامید؛ تهدید مستقیم رهبر ایران، مقایسه تهران با کاراکاس و اشاره به نفوذ اطلاعاتی در حلقه‌های قدرت، اما تفاوت بنیادین اینجاست: تهران امروز، تهران ۱۹۵۳ نیست. ساختار امنیتی جمهوری اسلامی طی دهه‌ها، دقیقا با مطالعه همان تجربه کودتا شکل گرفته و برای مقابله با دیپلماسی چمدانی و عملیات نفوذ طراحی شده است.
 
نمایش قدرت ایران در بحران موسوم به «جنگ دوازده‌روزه» ژوئن ۲۰۲۵، که با شلیک صدها موشک بالستیک و پهپاد پاسخ داده شد، پیامی روشن داشت: بازدارندگی ایران ممکن است آسیب دیده باشد، اما از بین نرفته است. در چنین شرایطی، سخن گفتن از «نابودی کامل» توان هسته‌ای یا نظامی ایران، بیش از آنکه واقع‌گرایانه باشد، مصرف تبلیغاتی دارد.
 
در حال حاضر، منطقه در وضعیت آرامش شکننده قرار دارد؛ نوعی «پل طلایی برای عقب‌نشینی» به تعبیر سان‌تزو، اما این پل، به‌سرعت در حال جمع شدن است. اصرار تل‌آویو بر حمله دور دوم و تمایل واشنگتن به «تکمیل کار»، خطر ورود به چرخه‌ای کنترل‌ناشدنی را افزایش می‌دهد. ایران نیز آشکارا هشدار داده است که در صورت احساس تهدید قریب‌الوقوع، دست به اقدام پیش‌دستانه خواهد زد؛ از هدف قرار دادن پایگاه‌های آمریکا تا بستن تنگه هرمز.
 
اینجاست که بومرنگ ۱۹۵۳ بازمی‌گردد: تصور خرید خیابان و حذف رأس قدرت بدون پیامدهای راهبردی، توهمی است که امروز می‌تواند اقتصاد جهانی را به لرزه درآورد. اگر «گناه نخست» با یک‌میلیون دلار آغاز شد، تکرار آن در ۲۰۲۶ ممکن است بهایی به‌مراتب سنگین‌تر برای جهان داشته باشد؛ بهایی که این‌بار، تنها ایران پرداخت‌کننده آن نخواهد بود.
  https://iichs.ir/vdcco0qi.2bqei8laa2.html
iichs.ir/vdcco0qi.2bqei8laa2.html
نام شما
آدرس ايميل شما