آنچه در پی می‌آید، نظری انتقادی به واپسین اثر حمید شوکت درباره زندگی و کارنامه شهید سیدمجتبی نواب صفوی، رهبر فدائیان اسلام، است. نویسنده در این مقال سعی دارد به انگاره‌های کلی نویسنده کتاب فوق‌آمده، مروری گذرا داشته باشد. امید آنکه تاریخ‌پژوهان و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید
* کارشناس ارشد اندیشه سیاسی در اسلام دانشگاه تهران


پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ حمید شوکت در آخرین کتاب خود به نام «در سایه ابلیس: زندگی سیاسی نواب صفوی»، به حیاتِ بنیان‌گذار و رهبر فدائیان اسلام پرداخته است. وی که بی‌طرفی را ــ که اساس و بنیاد یک پژوهش بایسته است ــ با انتخاب این عنوان برای کتابش کنار گذاشته، نوشتارِ خود را در یک پیشگفتار و سیزده فصل به رشته تحریر درآورده است. آغازین پرسش این است که چرا شوکت با انتخاب این عنوان به نبرد با شهید نواب صفوی برخاسته است؟ پاسخ را در عقاید او می‌توان یافت؛ چپ بودن شوکت! دفاع او از حزب توده و مخالفت با مخالفان آن حزب، چون: خلیل ملکی، مظفر بقائی کرمانی و حتی دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی، در جای جای کتاب جاری است. اما آیا این تنها ایراد کتاب شوکت است؟ مسلما خیر. شوکت برای رهبر فدائیان اسلام شمشیر را از رو بسته است، اگرچه برای این به‌اصطلاح پژوهش خویش، منابع مختلف فارسی و انگلیسی را زیر و رو کرده و اطلاعات جهت‌دارِ خویش را به ترتیب دلخواه ردیف کرده است.
 
عقاید مارکسیستیِ حمید شوکت، بر تمام کتاب سایه انداخته است. او در همان صفحه دوم، جان باختن نواب را بر سر «آخرتی موهوم» می‌داند! وی به‌سانِ جمله هم‌مسلکان خویش، با دیدی ماتریالیستی به قضایا می‌نگرد. می‌توان مخالف نواب بود، اما موهوم دانستن روز قیامت، فقط از یک مارکسیست و عقده‌های ایدئولوژیک وی برمی‌آید!
 
دیگر موضوعی که شوکت آن را در پیشگفتار مطرح می‌کند و البته آن را در کتاب رها می‌سازد، تأثیر پذیرفتن نواب از اخوان‌المسلمین مصر است. این اتهام، البته مردود است. اگرچه اخوان‌المسلمین تشکلی کهن‌تر از فدائیان اسلام به‌شمار می‌آید، به دلایلی برچسب اخوانی بودن به نواب صفوی و یارانش نمی‌چسبد. یکی اینکه اعدام کسروی حدود سه سال پیش از قتل نقراشی‌‎پاشا (نخست‌وزیر فاروق شاه مصر) بود، که اولین اقدام مسلحانه اخوان‌المسلمین مصر به‌شمار می‌آید؛ دیگر آنکه در اندیشه سید قطب به عنوان معلم رادیکالیسم اسلامی، باید تهاجم کرد تا جاهلیت را از بین برد، اما همان‌گونه که شوکت به نقل از نواب آورده و نیز شاخص‌ترین مبیِّن نواب در عصر جمهوری اسلامی، یعنی زنده‌یاد استاد سیدهادی خسروشاهی، در کتاب «مبانی فقهی فکری مبارزات فدائیان اسلام» شرح داده است، نواب صفوی اقدامات خود را جهاد دفاعی می‌دانست؛ ضمن آنکه نواب برخلاف سید قطب، به برپایی گروه رزمندگان پیشتاز (الطلیعه المقاتله) و مهاجرت کردن از شهرهای بزرگ اعتقاد نداشت و فدائیان اسلام را در پایتخت و در مناطقی مانند دولاب سامان داده بود. مهم‌تر از همه این موارد، اینکه سید قطب کتاب «المعالم فی الطریق» را که مانیفست گروه‌های جهادی است، در زندان جمال عبدالناصر نوشت. آن هم در زمانی که مصادف با دستگیری و اعدام فدائیان اسلام بود. انتشار آن نیز، پس از 27 دی‌ماه 1334 انجام شد. آیا سیدمجتبی نواب صفوی و یارانش، در گور از سید قطب تأثیر پذیرفته بودند؟! صِرف عکس گرفتن نواب با سید قطب در کنفرانس الموتمر اسلامی اردن را نمی‌توان الگوگیریِ فکری به حساب آورد. اندیشه شیعی ـ سیاسی نواب، قائل به پایبندیِ شاه شیعه به احکام اسلامی بود و اینکه نمایندگان مجلس نیز این‌گونه و پاک باشند و در ادارات نماز جماعت برقرار شود و رشوه‌خواری نباشد، یا مواردی چون منع موسیقی و میگساری، به عنوان حداقل‌های برقراری یک نظامِ اسلامی کافی بود. این در حالی است که اندیشه سیاسی سنی اخوان‌المسلمین، چه حسن البنا، چه حسن الهضیبی و چه سید قطب، جز به برقراری خلافت به ترتیبِ معهودِ آن راضی نمی‌شد؛ بنابراین نمی‌توان به نواب صفوی، انگ اخوانی بودن زد.
 
جدا از مطوّل‌نگاری‌های نویسنده در مقولاتی چون مدرسه صنعتی آلمانی‌ها در ایران، حمید شوکت دلیل کافی و وافی برای اینکه نواب صفوی از فاشیست‌ها و طرفداران آلمان نازی در عصر رضاشاه تأثیر پذیرفته باشد، ارائه نمی‌دهد. او به‌عمد مطالبی راجع به عطاءالله شهاب‌پور می‌نویسد تا مخاطب کتاب گمان کند چون شهاب‌پور به عنوان یک فعال مذهبی، روزگاری در نشریات طرفدار آلمان نازی می‌نوشته، پس از فاشیست‌ها تأثیر گرفته است! درحالی‌که دادن یک حکم کلی در این خصوص، از ویژگی‌های یک پژوهش به معنای متعارفِ آن نیست.
 
حضور نواب در تظاهرات 17 آذر 1321 تهران نیز، در هاله‌ای از تردید است! چرا که وی تا کلاس سوم دبیرستان صنعتی را تمام کرده و در شانزده‌سالگی عازم آبادان شده و پس از مدتی که هزینه تحصیل خود را در آبادان فراهم نموده، عازم نجف شده است. خود او بازجویی‌هایش صراحت دارد که در شانزده، هفده‌سالگی عازم عراق شده و تا پیش از فتنه کسروی به ایران بازنگشته است؛ بنابراین می‌شود گفت که نواب سال 1319 تا 1323 در عراق ساکن بوده است. پس چگونه می‌توان امری را که حتی نزدیکان نواب نیز تاریخ مشخصی برای آن بیان نکرده‌اند به او نسبت داد؟ بنابراین نیز می‌توان گفت که نواب هیچ‌گونه روایت متناقضی درباره حضور خود در نجف، آن‌گونه که حمید شوکت بیان می‌کند، نداشته است.
 
شهید سیدمجتبی نواب صفوی، رهبر فدائیان اسلام
شهید سیدمجتبی نواب صفوی، رهبر فدائیان اسلام
 
اما یکی از مباحث اصلی کتاب، اعدام کسروی است. احمد کسروی در کتاب شیعیگری، بسیار به مذهب تشیع دوازده‌امامی و مقدساتش تاخت و در کتاب‌سوزی‌هایش، جسارت به آیات قرآن را نیز روا داشت. با وجود اینکه خود همیشه اتهام قرآن‌سوزی را رد می‌کرد، اما می‌گفت که فقط مفاتیح‌الجنان را سوزانده است! کتابی که دربرگیرنده سوره‌هایی از قرآن کریم و اسمای متبرکه است. حمید شوکت این نکته را به‌راحتی وامی‌گذارد! اما نکته مهم‌تر اینکه در خصوص اندیشه‌های ضدشیعی کسروی، نویسنده اندیشه‌های مِلو و کم‌خطرترِ نام‌برده را آن هم نه از «شیعیگری» یا «ورجاوند بنیاد» ــ به عنوان مهم‌ترین آثار او ــ بلکه از دیگر آثارش که به صورت گذرا به مقدسات تشیع حمله کرده، انتخاب نموده است. در کتابِ شوکت، هیچ ارجاعی به شیعیگری یا ورجاوند بنیادِ کسروی دیده نمی‌شود. با وجود این نویسنده، شیعیگری را جزء منابع کتاب خود آورده است! امری که عجیب می‌نماید؛ ضمن آنکه درباره گروه موسوم به «رزمندگان» و بادیگاردهایی که کسروی دور خودش جمع کرده بود نیز، نَم پس نداده اشت! نویسنده کتاب با تمام توش و توان خویش، کسروی را مظلوم جلوه داده تا هنر خود را در ابلیس نشان دادن نواب صفوی رو کند!
 
از دیگر اعجازهای حمید شوکت در مقام نویسندگی، منبع‌گزینی است. او از منابعی چون خاطرات امیرعبدالله کرباسچیان و حسین شاه‌حسینی استفاده نکرده است؛ چرا که رشته‌های وی را پنبه می‌کنند! در خاطرات حسین شاه‌حسینی ــ که به نام «هفتاد سال پایداری» منتشر شده ــ آمده است که او در حضور ابراهیم کریم‌آبادی، از نواب درباره قتل هژیر پرسیده بود، که پاسخ شنیده است: «ما هیچ توصیه‌ای به او نکرده بودیم» (هفتاد سال پایداری، ص 146).
 
نویسنده کتاب، علت زندانی شدن نواب صفوی در دوره حاکمیت مصدق را حمله به مدرسه‌ای در ساری قلمداد کرده است. با وجود این نمی‌گوید که بازداشت نواب غیرقانونی و سیاسی بوده است؛ چرا که در ماده 173 قانون آیین دادرسی مدنی پیشین آمده بوده: «هرگاه پس از ابلاغ اولین حکم غیابی مرحله نخستین به محکوم‌علیه و انقضای مدت اعتراض و پژوهش محکوم‌له تا شش ماه از تاریخ‌ انقضای مدت پژوهش درخواست صدور برگ اجراییه نسبت به آن ننماید و یا پس از صدور برگ اجراییه تا یک سال از تاریخ صدور آن اجرای آن را‌ تعقیب نکند، حکم غیابی ملغی‌الاثر خواهد بود و مدعی می‌تواند تجدید دعوی کند». شوکت دلیلی برای اینکه شکات نواب صفوی تجدید دعوی کرده‌اند، ارائه نمی‌دهد؛ همچنین آزادی نواب را به قانونی ربط می‌دهد که ربطی به جرم نواب نداشته است. حتی نمی‌گوید که نواب بدون دادگاه زندانی شد! همچنین نمی‌گوید که چرا نواب تا کودتای 28 مرداد، هیچ‌گونه فعالیت سیاسی نکرد و گفت: «من دوره فترت را آغاز می‌کنم». این امر به نامه نواب صفوی به آیت‌الله کاشانی، مبنی بر اینکه اگر من و یارانم را آزاد کنید، تا زمانی که شما بر سر کار هستید با شما مخالفت نمی‌کنیم، ربط دارد. (خاطرات محمدمهدی عبدخدایی، صص 84-85) در واقع همین امر نیز، به آزادی نواب از زندان مصدق منتهی شد.
 
کتاب در «سایه ابلیس» با تمامی جَست و خیز نویسنده خویش، در اصل به دادگاهی تبدیل شده تا سیدمجتبی نواب صفوی را با واژه‌هایی: چون «طلبه تبهکار» و «ابلیس»، بار دیگر تیرباران کند! اما باید دانست که یک پژوهش خوب، هیچ‌گاه خود را در مقام دادرسِ دادگاه نمی‌نشاند و قضاوت را به خواننده واگذار می‌کند. اطناب و درازگویی‌های حمید شوکت در کتاب، آن را بیشتر خسته‌کننده و ملال‌انگیز ساخته است. هدف اصلی نویسنده ــ که مرام و مسلکِ چپ دارد ــ انتقام از نواب صفوی به عنوان بنیان‌گذار اسلام سیاسی در ایران است؛ امری که در خلالِ کتاب پنهان نمی‌ماند. بی‌توجهی به منابعی چون خاطرات اعضای فدائیان اسلام چون امیرعبدالله کرباسچیان نیز، مؤید همین معناست؛ چرا که مجبور می‌شود در حکم صادره خویش، به تجدید نظر سوق یابد. این امر کتاب را از یک پژوهش بایسته دور می‌کند، چه به قول کوئنتین اسکینر، مورخ نامدار حوزه اندیشه سیاسی: «مورخ فرشته کارنامه‌نگار است، نه قاضی صادرکننده حکم رأی!».
 
نکته آخر آن است که حمید شوکت به عنوان یک مارکسیست، دین را دشمن خود و مسلکش می‌شناسد و از مطلع کتاب، که با جمله‌ای از مارکس درباره دین اسلام آغاز می‌شود، تا پایان کتاب، به نواب صفوی به عنوان نماینده دین می‌تازد! به‌واقع برای او، حمله به نواب محمل و بهانه‌ای برای حمله به دین است. او دین نواب را عامل آزادی ایرانیان از سلطه انگلیس بر نفت نمی‌شمارد، بلکه مجازات‌های شرع مقدس را برجسته کرده تا بهشت موعود مسلمین را مخدوش نشان دهد! حمله به چهره‌های مذهبی دهه 1320 چون عطاءالله شهاب‌پور نیز، در همین راستا تحیل می‌شود.

 
 
 
https://iichs.ir/vdcjyte8.uqemhzsffu.html
iichs.ir/vdcjyte8.uqemhzsffu.html
نام شما
آدرس ايميل شما