تصور کنید روشنفکری را که روزی در صفوف مجاهدان حزب دموکرات تبریز برای آزادی می‌جنگید و با لباس مبدل از میان تزارها فرار می‌کرد، سال‌ها بعد در مجلس سنا بنشیند و با لبخندی درباری، پیشنهاد دهد که شاه را «آریامهر» بنامند! صادق رضازاده شفق، یکی از سمبل‌های این تناقضات جریان روشنفکری است؛ مردی که دانش ادبی و فلسفی‌اش را نه برای رهایی انسان‌ها، بلکه برای بازسازی یک «افسانه باستانی» در خدمت یک نظام آمرانه به‌کار گرفت. او پلی بود که روشنفکری مشروطه را به استبداد پهلوی متصل کرد
کالبدشکافی سقوط یک روشنفکر؛ از رادیکالیسم تبریز تا لقب آریامهر

کالبدشکافی سقوط یک روشنفکر؛ از رادیکالیسم تبریز تا لقب آریامهر


پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ صادق رضازاده شفق، در سال ۱۳۱۰ق (مطابق ۹ دی ۱۲۷۱ش) در تبریز چشم به جهان گشود. نام اصلی او «میرزا حاجی‌آقا» فرزند رضا بود، اما با تأسیس اداره سجل احوال و متداول شدن نام خانوادگی، نام پدرش (رضا) و عنوان روزنامه‌ «شفق» مبنای نام خانوادگی او قرار گرفت و با انتخاب نام «صادق»، به صادق رضازاده شفق معروف شد.[1]
 
وی در سال ۱۲۷۸ش در تبریز وارد دبستان «پرورش» شد. مدیریت این مدرسه بر عهده میرزا رضا پرورش، از شاگردان حاج میرزا حسن رشدیه، بود. شفق دوره تحصیلی خود را در سال ۱۲۸۵ش، هم‌زمان با پیروزی جنبش مشروطیت در ایران، به پایان رساند. بنا به گفته او: «متون فارسی کفایه‌التعلیم رشدیه مبنای درسی آنها بود و آقا رضا میرزا پرورش در صحبت‌هایی که با آنها می‌کرد دانش‌آموزان را به وطن‌پرستی و کوشش در راه تحکیم مبانی مشروطیت تشویق می‌کرد و اشعار وطنی مانند اشعار طالبوف و ادیب‌الممالک را برای آنها می‌خواند».[2]

صادق رضازاده شفق
صادق رضازاده شفق 
شماره آرشیو: 3598-5ع
 
شفق در ادامه تحصیل، نزدیک پنج سال در مدرسه آمریکایی «مموریال» تبریز درس خواند؛ دورانی که آغاز روزگار آموزگاری او نیز به‌شمار می‌آمد.[3] او اشاره می‌کند که دوران آموزگاری‌اش حدود نیم‌قرن بوده است؛ چراکه تقریبا از اوایل ورود به مدرسه
پرورش، در عین تحصیل، به نوعی کمک‌آموزگاری نیز می‌پرداخت. وی چون در خانواده‌ای متمکن و بی‌نیازی زندگی می‌کرد، در ازای این خدمت پاداشی دریافت نکرد، اما به گفته خودش، این تجربه به لحن و بیان او بسیار کمک کرد.[4]
 

روشنفکر دیوان‌سالار و تکوین فکری در برلین

رضازاده شفق که حیات سیاسی خود را از دل جنبش‌های رادیکال مشروطه‌خواهی در تبریز و در صفوف مجاهدان حزب دموکرات آغاز کرده بود، به‌تدریج به یکی از ستون‌های تئوریک نظام پهلوی بدل شد. شفق نمونه‌ای اعلا از «روشنفکر دیوان‌سالار» است که تخصص علمی و بلاغت ادبی خود را در خدمت پروژه ملت‌سازی دولتی و آمرانه قرار داد. او پس از تصرف تبریز توسط قوای تزار و اعدام تعدادی از آزادی‌خواهان، حدود چهارده ماه در اختفا به سر برد و سرانجام در سال ۱۲۹۱ش با لباس مبدل و تغییر ظاهر، از طریق شوروی به ترکیه رفت و به دعوت انجمن ایرانیان، مشغول به معلمی در مدرسه ایرانیان شد.[5]
 
او در کنار آموزگاری، تلاش می‌کرد در یکی از مؤسسات علمی معروف استانبول به نام «رابرت کالج» ثبت‌نام کند. این انتظار چند ماهی طول کشید تا سرانجام از طریق نامه‌نگاری با استادان آمریکایی‌اش در تبریز و موافقت رئیس کالج، دکتر ویلسن، اجازه تحصیل او در این کالج صادر شد. رضازاده در دوره تحصیل در رابرت کالج، علاوه بر علم‌آموزی، به کارهایی مانند نظارت بر دروس، معاونت کتابخانه و معاونت دفتر مشغول شد؛ البته او ابتدا به مدت ده روز در آشپزخانه نیز به کار دانشجویی پرداخت.[6] شفق پس از چهار سال، به درخواست ویژه ریاست کالج، در همان مقطع ابتدایی معلم شد. او در سال ۱۲۹۵ش، در بحبوحه جنگ جهانی اول و در حالی که در رابرت کالج مشغول تحصیل بود، به دعوت سیدحسن تقی‌زاده (سرپرست
آزادی‌خواهان ایران در برلین) راهی آلمان شد و دو ماه در آنجا اقامت گزید.[7]
 
شفق پس از بازگشت به تهران، به قصد تکمیل تحصیل دوباره به سوی آلمان حرکت کرد. طی اقامت شش‌ساله او در آلمان و همکاری با «کمیه برلین» و مجله «کاوه»، ریشه‌های ناسیونالیستی او رويید. او تحت تأثیر رمانتیسیسم آلمانی به این باور رسید که نجات ایران نه در دموکراسی پارلمانی صرف، بلکه در بازگشت به «عظمت پیش از اسلام» و تقویت زبان فارسی ــ به‌عنوان تنها رکن وحدت ملی ــ نهفته است.[8]
 
سیدحسن تقی‌زاده و صادق رضازاده شفق
سیدحسن تقی‌زاده و صادق رضازاده شفق
شماره آرشیو: 2936-۱۱ع
 
نقد اساسی بر این دوره از زندگی شفق، غلبه نگاه «ذات‌گرایانه» به هویت ایرانی است. او و همفکرانش در برلین، تصویری یکپارچه و تک‌بعدی از ایران ترسیم کردند که در آن تنوعات قومی و زبانی، نه ثروتی ملی، بلکه تهدیدی برای بقای کشور تلقی می‌شد. این نگاه، بعدها بستر تئوریک سیاست‌های سرکوب‌گرانه فرهنگی در دوره رضاشاه را فراهم آورد.
با ظهور رضاشاه، شفق از جمله روشنفکرانی بود که «نظم» را بر «آزادی» ترجیح داد. او با نگارش مقالات متعددی در نشریاتی چون «ایرانشهر»، بر لزوم وجود یک «پیشوای مقتدر» برای عبور از آشفتگی‌های اواخر عصر قاجار تأکید کرد. عملکرد ناسیونالیستی او در این دوره، کاملا در امتداد سیاست‌های «یکسان‌سازی فرهنگی» و «تخته‌قاپو کردن» ایلاتی توسط رضاشاه بود. او در این دوره، مفهوم «ایران‌گرایی» را از یک مطالبه فرهنگی به ابزاری سیاسی تبدیل کرد. نقد تاریخی بر عملکرد او در این برهه، نادیده گرفتن و قربانی کردن حقوق مدنی و فرهنگی اقلیت‌ها در پای بنای دولت ـ ملت است. او آگاهانه چشمان خود را بر استبداد فردی و سیاست‌گذاری‌های فرهنگی رضاشاه بست؛
چرا که تصور می‌کرد این استبداد، ظرف لازم برای تحقق مظروف مورد نظرش، یعنی اهداف ناسیونالیستی او، است.[9] شفق در این حوزه آثار متعددی را پدید آورد و در کنار آن، به عضویت «فرهنگستان» ایران درآمد.


عیسی صدیق اعلم، سیدحسن تقی‌زاده، هنری گریدی، سفیر آمریکا در ایران، و صادق رضازاده شفق در منزل حسین علا، وزیر دربار، در دربند
شماره آرشیو: 2937-11ع
 

کرسی دانشگاه و رسالت تاریخ‌نگاری جهت‌دار

شفق با تألیف کتاب «تاریخ ادبیات ایران» ــ که به تشویق یحیی قراگزلو و یحیی دولت‌آبادی انجام شد ــ صرفا یک متن آموزشی خلق نکرد، بلکه در واقع یک «مانیفست سیاسی» نوشت. او در پژوهش‌های خود، تاریخ ایران را به‌گونه‌ای روایت می‌کرد که گویی تمام فراز و فرودهای هزارساله، مسیری غایت‌مند به‌سوی ظهور سلسله پهلوی بوده است. وی با تمرکزی مفرط بر شاهنامه و حماسه‌های ملی، «نهاد سلطنت» را به‌عنوان تنها لنگرگاه ثبات ایران معرفی کرد.
 
از نگاهی منتقدانه، آثار علمی شفق اگرچه از نظر متدولوژی آکادمیک جای تأمل دارند، اما بیش از هر چیز دچار «سیاست‌زدگی» هستند. او تاریخ را به خدمت قدرت درآورد تا برای رژیمی که ریشه در کودتا داشت، «مشروعیت تاریخی» و «اصالت باستانی» دست‌وپا کند. پس از سقوط رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰، شفق برخلاف بسیاری از همراهانش که از بدنه قدرت فاصله گرفتند، توانست جایگاه خود را به‌عنوان یک «سیاستمدار میانه‌رو» تثبیت کند. حضور او در کنفرانس سان‌فرانسیسکو در سال ۱۳۲۴ش و نقش‌آفرینی در تدوین منشور ملل متحد، چهره‌ای بین‌المللی به او بخشید،[10] اما نقد اصلی در این دوره، نقش او به‌عنوان «توجیه‌کننده»
سیاست‌های محمدرضا پهلوی در محافل بین‌المللی است. او که خود طعم مشروطه‌خواهی را چشیده بود، در برابر تثبیت تدریجی قدرت مطلقه محمدرضا پهلوی سکوت کرد و حتی به یکی از مشاوران مورد اعتماد دربار بدل شد. وی در مجلس شورای ملی و مجلس سنا (دوره‌های اول تا پنجم)، همواره همچون «عامل تعدیل‌کننده» عمل می‌کرد، اما خروجی فعالیت‌هایش در نهایت، به سود تحکیم اقتدار شاه بود.
 
شاید بحث‌برانگیزترین اقدام صادق رضازاده شفق در تاریخ سیاسی ایران، پیشنهاد لقب «آریامهر» برای محمدرضا پهلوی باشد. او در سال ۱۳۴۴ش، در مجلس سنا پیشنهاد داد که به مناسبت بیست‌وپنجمین سال سلطنت شاه، لقب «آریامهر» به وی اعطا شود. این اقدام از منظر تحلیل سیاسی، نقطه اوج استحاله یک روشنفکر به یک مدیحه‌گوی درباری است. لقب «آریامهر» فراتر از یک عنوان تشریفاتی، نماد بازگشت به ناسیونالیسم نژادی و باستان‌گرایی افراطی بود که فاصله میان شاه و ملت را بیش از پیش کرد. شفق با این پیشنهاد، به پروژه «ارتقای نمادین سلطنت» یاری رساند تا شاه را از یک مقام سیاسی به یک «نیمه‌خدا» یا «پادشاه فیلسوف» در سنت ایران باستان تبدیل کند؛ همچنین او در سال ۱۳۴۲ش، هنگامی که «شورای فرهنگی سلطنتی» به فرمان شاه تأسیس شد، به عضویت آن درآمد.
 

پارادوکس روشنفکر ملی‌گرا و گسست از واقعیت

شفق در دهه‌های 13۴۰ و 13۵۰ش، در حالی از «هویت ایرانی» و «فرهنگ اصیل» سخن می‌گفت که جامعه ایران زیر پوست خود در حال غلیان بود. نقد جدی بر او این است که ناسیونالیسم وی، ناسیونالیسمی «کتابخانه‌ای» و «موزه‌ای» بود. او نتوانست یا نخواست درک کند که هویت ملی نمی‌تواند صرفا با تکیه بر استوانه‌های کوروش و اشعار فردوسی، در فضایی
که آزادی‌های سیاسی سرکوب می‌شود، دوام بیاورد. او به‌عنوان یک سناتور و نظریه‌پرداز، در برابر فساد ساختاری و انسداد سیاسی اواخر دوره پهلوی سکوت کرد.
 
عملکرد او نشان‌دهنده بن‌بست روشنفکری ناسیونالیستی است که برای حفظ «تمامیت ارضی» و «شکوه ملی»، از «حقوق شهروندی» و «عدالت اجتماعی» چشم‌پوشی می‌کند. او در واقع معمار پلی بود که روشنفکری مشروطه را به استبداد پهلوی متصل کرد و با استفاده از دانش وسیع خود در حوزه‌های فلسفه، تاریخ و ادبیات، به ناسیونالیسم اقتدارگرای پهلوی، غنای فرهنگی بخشید. خطای بنیادین او در این بود که گمان می‌کرد می‌توان هویت ملی را از بالا و با فرمان حکومتی تزریق کرد؛ پارادوکسی که در نهایت هضم‌ناشدنی بود.
 

پایان زندگی

سرانجام، صادق رضازاده شفق، چند سال پیش از آنکه بنایی که او آجر به آجر ایدئولوژیکش را چیده بود فرو بریزد، پس از دو عمل جراحی، در ۱۷ شهریورماه ۱۳۵۰ در تهران درگذشت و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
 
 
پی‌نوشت‌ها:
 
[1]. مهدی بامداد، تاریخ رجال ایران در قرن 12، 13، 14، ج 6، تهران، زوار، بی‌تا، ص 105.
[2]. صادق رضازاده شفق، «یادهایی از روزگار آموزگاری»، دنیا، س 20،  1343، ص 240.
[3]. کاگیک هواگیمیان، «یادی از استاد فقید رضازاده شفق»، هور، س 1، ش 6-5، 1350، صص 10-11.
[4]. هوشنگ اتحاد، پژوهشگران معاصر ایران، ج 3، تهران، فرهنگ معاصر، 1380، ص 210.
[5]. عیسی صدیق اعلم، «وفات دکتر شفق»، یغما، س 24، ش 8، 1350، ص 490.
[6]. هوشنگ اتحاد، همان، ص 216.
[7]. صادق رضازاده شفق، درس‌هایی از تاریخ، تهران، زوار، 1342، ص 11.
[8]. صادق رضازاده شفق، «چگونه نویسنده یا شاعر شدید؟»، امید، س 2، ش 22، 1323، ص 4.
[9]. بابک دربیکی، سازمان پرورش افکار، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382، ص 96.
[10]. عیسی صدیق اعلم، همان، ص 491.
 
https://iichs.ir/vdcdon0x.yt09s6a22y.html
iichs.ir/vdcdon0x.yt09s6a22y.html
نام شما
آدرس ايميل شما