[2].
حبیبالله عسکراولادی به روایت اسناد ساواک، ص 203؛ آنچه در چند سند اخیر توسط رئیس اندرزگاه شماره 3 زندان قصر به عنوان گزارش اقدامات و تحریکات آقایان انواری،
عسگراولادی و
مهدی عراقی ارائه گردیده در واقع تلاش نامبردگان برای بهبود شرایط ناعادلانه و غیرانسانی خود و دیگر زندانیان است که مسئولین زندان و در نهایت ساواک و دادرسی ارتش آن را برنتابیده و موجب تبعید نامبردگان به زندان برازجان گردید.
آقای عسگراولادی در توضیح این اقدامات میگوید: «پس از دادگاه به جای اینکه ما را وارد زندان سیاسی کنند به زندان عادی برده و در بندهای مختلف زندان تقسیم کردند. بعضی از بندها وضع خیلی بدی داشت؛ مثلا در بند پنج که آقای حیدری را به آنجا فرستادند، سیصد اعدامی از زندانیان خیلی شرور و وحشی بودند. مرا به بند هفت فرستادند، خلوت بود، اما زندانیان همه قاچاقچی بودند، از نظر اخلاقی و اجتماعی نیز این بند بسیار زیر سؤال بود؛ چراکه با بعضی از مأموران و بعضی از رؤسا ارتباط و بده و بستان قوی داشتند و زندان را از حیث مواد مخدر و غیره تأمین میکردند. آیتالله انواری را به زندان شماره دو و حمید ایپکچی را به دارالتأدیب بردند؛ چون سنش کمتر از هجده سال بود».
آقای عسگراولادی در فرصت ملاقات با خانواده در حیاط بزرگ زندان با دیگر دوستان و همفکرانش مشورت مینماید و تصمیم میگیرند سه هدف را دنبال کنند: 1. جمع شدن همه همفکران در یک بند؛ 2. ادامه تحصیل در زندان؛ 3. کار فرهنگی مانند عزاداری محرم و تأسیس کتابخانه در زندان.
«مرحله اول را آغاز کردیم و حدود سه روز اعتصاب غذایمان طول کشید، اول با خشونت با ما برخورد کردند، ولی ما مقاومت کردیم تا اینکه ما را آوردند و یک جا جمع کردند. در همان بند هفت و هشت دو اتاق را خالی کردند و ما به آنجا رفتیم. با فاصله کمی گفتیم: ما باید تحصیل کنیم. گفتند: اصلا امکان ندارد ... برای دومین بار اعلام اعتصاب غذا کردیم و باز آنها با فاصله کمی ناچار شدند به خواسته ما تن دردهند. ... در قدم بعد نیت داشتیم یک کار فرهنگی بکنیم و این مصادف شد با فرارسیدن ماه محرم ... هفتهزار نفر را در روز عاشورا غذا دادیم شهید عراقی خودش ایستاد و غذا پخت ... و حتی تا شب یازدهم که دسته شام غریبان هم آنجا راه انداختند ... با فاصله کمی، بحث کتابخانه را مطرح کردیم که در اصل دومین کار فرهنگی ما به شمار میرفت. مسئولان زندان باز هم در ابتدا مقاومت کردند ولی با دیدن قاطعیت و تأکید ما راضی شدند. متعاقب این موافقت گفتیم از بیرون کتاب بیاورند. این مسئله با استقبال شدید خارج از زندان نیز مواجه شده و دوستان ما کتابهای زیادی آوردند و به این شکل کتابخانه تأسیس شد ...» این اقدامات موجب وحشت مسئولین زندان و ردههای بالای حاکمیت گردیده و بعد از مدت کوتاهی، نامبردگان را به زندان برازجان تبعید مینمایند.
رک:
خاطرات حبیبالله عسگراولادی، صص 187 – 199.