«جلوه‌هایی از منش اجتماعی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی» در گفت‌وشنود با امیرحسین واحدی؛

می‌گفت: من وقف خدمت به مردم هستم

آنچه در پی می‌آید، روایت یکی از علاقه‌مندان به شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی است، که او را فارغ از مکانت و عنوان و تنها در قامت انسانی خدمت‌گذار می‌ستاید. امیرحسین واحدی یکی از ده‌ها نفری است که منش اجتماعی امام جماعت شهید مسجد جامع رستم‌آباد او را جذب کرد و تا پایان حیات، وی را در کمند خویش نگاه داشت
می‌گفت: من وقف خدمت به مردم هستم

پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛
 

آشنایی شما با شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی، از چه تاریخی و چگونه آغاز شد؟

بسم الله الرحمن الرحیم. بنده در سال‌ 1358 قصد ازدواج داشتم و شهید آیت‌الله حاج آقا مهدی شاه‌آبادی، مرا نزد خانواده همسرم تأییدم کرد؛ چرا که سخنش برای آنها حجت بود. پس از آن رویداد، بیشتر با او مرتبط شدم و همواره پای سخنرانی‌هایش می‌نشستم. گفتار و رفتارش، برایم بسیار بسیار جذاب بود.
 

به چه دلایلی، مجذوب ایشان شدید؟

چون روحانی مهذبی بود، وامدارِ کسی نبود و به معنای حقیقی کلمه، یک انسان والا به‌شمار می‌آمد. استقلال فکری بی‌نظیری داشت و در اوج وارستگی و شایستگی قرار داشت. سراپای وجودش، عشق و عاطفه نسبت به دیگران بود. هر دردی را به جان می‌خرید و تحمل می‌کرد، اما درد کشیدن دیگران را نمی‌توانست تحمل کند. حاج آقا مهدی، واقعا تافته‌ای جدابافته‌ بود! می‌دانستم که ساعت ندارد و در زمان خدمت نیز، هیچ وقت به ساعتِ خود نگاه نمی‌کند؛ چرا که تمام و کمال در خدمت مردم بود و متوجه گذر زمان نمی‌شد. تا ساعت 12 شب در نهادهای مختلف کار می‌کرد و تازه وقتی به خانه می‌رسید، تماس‌های تلفنی و دورِ جدیدِ مراجعاتش شروع می‌شد! همسر و فرزندانش، از این وضعیت رضایت نداشتند، اما ایشان می‌گفت: «من وقف این مردم هستم و دوست دارم تا زنده‌ام، برای آنها کار کنم؛ ساعت هم برایم مهم نیست!» زمانی برای من، مشکلی خانوادگی پیش آمد. از ایشان پرسیدم: چه وقت به شما زنگ بزنم؟ ایشان گفت: سه بعد از نصف شب! فکر کردم شوخی می‌کند و گفتم: مگر آن موقع خواب نیستید؟ ایشان گفت: «نمی‌دانی
چه کیفی دارد که خسته باشی، اما کسی به کمک تو نیاز داشته باشد و از خواب صرف نظر و مشکلش را حل کنی؛ اگر تو هم این لذت را درک کنی، تا صبح خوابت نمی‌برد!» خستگی‌ناپذیر بود و هیچ وقت از زبان او، جمله «خسته شدم» یا «خسته‌ام» شنیده نمی‌شد. همّت بسیار بالایی داشت و فقط به خاطر خدا تلاش می‌کرد. هیچ‌گاه عصبانی نمی‌شد و بسیار اهل مدارا بود. حتی اگر کسی با عصبانیت با وی صحبت می‌کرد، با فروتنی و خوشرویی جوابش را می‌داد؛ به گونه‌ای که طرفِ مقابل، مجذوب آرامش و محبتش می‌شد. کسی نبود که مشکلی داشته باشد، به ایشان مراجعه کند و ناامید برگردد. همه مستمندان محله را شناسایی کرده و در حد امکان، به آنها کمک می‌رساند. هر وقت با آن بزرگوار روبه‌رو می‌شدید، خندان و بشاش بود و هیچ حس نمی‌کردید که مثلا 24 ساعت نخوابیده است! حرف و عملش یکی بود و به همین دلیل هم، جوانان به دورش حلقه می‌زدند و به سخنانش گوش می‌دادند. افراد را در مسجد جمع می‌کرد، به آنها زندگی می‌آموخت و بال و پر می‌داد. مسجد رستم‌آباد با تلاش‌ و تکاپوی او، تبدیل به یک پایگاه مبارزاتیِ شاخص شده بود.
ایشان بسیار اهل ورزش و مخصوصا کوه‌پیمایی بود. من با پوتین و به سختی از کوه بالا می‌رفتم، اما ایشان با نعلین و لباس روحانی، چابُک و سبُک از همه جلو می‌زد! عاشقِ کارهای جمعی بود و حتی در ورزش نیز، این تعلق خاطر را نشان می‌داد. همواره یادآوری می‌کرد که بخش اعظم موفقیت‌هایش را مدیون همراهی و صبرِ همسر خویش است و همیشه از او قدردانی می‌کرد. من آنچه می‌گویم، خودم دیده‌ام و روایت از زبان دیگران نیست.
 
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی
 

علاوه بر نکاتی که اشاره کردید، شهید شاه‌آبادی در تعامل با جامعه و مردم، به کدامین مسائل و موضوعات توجه ویژه داشت؟

شهید شاه‌آبادی برای تعلیم و تربیت همگانی، به‌ویژه تربیت جوانان، اهمیت زیادی قائل می‌شد. ایشان جوانان و حتی بچه‌های کم‌سن و سال را جذب کلاس‌های قرآنی مسجد جامع رستم‌آباد می‌کرد و با کمک شهید دکتر لواسانی، دکتر ولایتی، آقای ودادی، آقای محسنیان و جمعی دیگر، هر شب شنبه این جلسات را اداره
می‌نمود. علاوه بر این، بسیار انسان عادلی بود و حق‌محوری در رأس اقداماتش قرار داشت. دراین‌باره، خاطره جالبی دارم. من یک بار، با پدر خانمم اختلاف پیدا کردم. شهید هر دوی ما را خواست. پدرهمسرم از من انتقاد کرد که چرا دیر به خانه ایشان می‌آیم و زود هم می‌روم! من سؤال کردم آیا حق من هست که خانمم را بردارم و بروم هر جا که می‌خواهم زندگی کنم یا نه؟ ما می‌خواهیم از نزد این خانواده برویم و آنها مخالفت می‌کنند! شهید با اینکه سال‌ها با پدرخانمم سابقه رفاقت داشت، گفت: «شوهر حق دارد تا همسرش را به خانه خود ببرد؛ شما دخترت را شوهر داده‌ای و دیگر دراین‌باره نمی‌توانی برای او تعیین تکلیف کنی؛ اگر می‌خواستی دخترت پیشت بماند، نباید شوهرش می‌دادی!» شهید شاه‌آبادی فقط یک سال بود که مرا می‌شناخت، ولی سال‌های سال با پدر خانمم دوست بود؛ بااین‌همه با کمال قاطعیت به ایشان گفت که حق با دامادتان است. بعد هم به من توصیه کرد: «بروید یک خانه تهیه کنید و دست زنتان را بگیرید و با هم زندگی کنید». مقصودم این است که در داوری‌ها، همواره جانب حق را می‌گرفت و سابقه رفاقت و دوستی با طرفین را ملاک عمل قرار نمی‌داد.
 

خبر شهادت ایشان را چگونه دریافت کردید؟ و از آن مقطع چه خاطراتی دارید؟

من بارها در منابر از شهید شاه‌آبادی می‌شنیدم که حضرت ولی‌عصر(عج) را مورد خطاب قرار می‌دادند و می‌گفتند: «آقا جان! شهادت در رکاب شما آرزوی من است؛ دوست ندارم که در رختخواب بمیرم؛ خدا کند که نوع مرگ من، شهادت و غرقه شدن در خونم باشد» و سرانجام هم به آرزوی خود رسید.
موقعی که خبر شهادت ایشان را دریافت کردم، به مسجد جامع رستم‌آباد رفتم تا در تغسیل و تکفین ایشان کمک کنم. انصافا حیف بود که انسانی چنین فروتن و عارف به شهادت برسد. مردی که اگر یک کوه مشکل را هم در مقابلش می‌گذاشتید، طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ مشکلی وجود ندارد! من در زندگی از او بسیار آموختم، هرچند که هیچ‌گاه شاگرد خوبی نبودم.
 
 


پرونده شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی
 
  https://iichs.ir/vdcjxme8.uqem8zsffu.html
iichs.ir/vdcjxme8.uqem8zsffu.html
نام شما
آدرس ايميل شما