«روایتی متفاوت از نشو و نمای شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی» در گفت‌وشنود با کاظم محسنی؛

هرگز از کسی درخواستی نمی‌کرد، اما درخواست کسی را هم رد نمی‌کرد

روایتی که از سیره شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در پی می‌آید، با بسا خاطرات و یادمان‌هایی که تاکنون درباره منشِ آن بزرگ منتشر شده، متفاوت است. کاظم محسنی، گوینده آن، با آن روحانی پرتکاپو هم‌سن و سال است، در سنین نوجوانی با او آشنا شده و ارتباط صمیمی‌اش را تا هنگام شهادت آن دوست دیرین، تداوم بخشیده است. بیش از این نیازی به توضیح نیست و متن پی‌آمده می‌تواند معرّفِ اهمیتِ خود باشد
هرگز از کسی درخواستی نمی‌کرد، اما درخواست کسی را هم رد نمی‌کرد

پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛
 

رفاقت از مسجد جمعه تا مدرسه مروی

آشنایی و اُنس شما با شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی از چه تاریخی آغاز شد؟

بسم الله الرحمن الرحیم. از سال 1326. من و شهید حاج آقا مهدی شاه‌آبادی، هم‌سن بودیم. من به به یک معنا، نزدیک‌ترین دوست ایشان بودم که از نوجوانی تا زمان شهادتش، با هم مصاحبت داشتیم. من در مسجد جمعه بازار تهران، مکبِّر پدرشان حضرت آیت‌الله العظمی حاج میرزا محمدعلی شاه‌آبادی بودم. در آنجا، در نماز جماعت آن بزرگوار شرکت می‌کردم و پای منابرشان هم زیاد می‌نشستم و از افادتشان هم فراوان آموختم. شهید از همان ابتدا، پدر را الگوی خود قرار داد؛ مخصوصا از جنبه‌های سیاسی و مبارزاتی، بسیار به او شباهت می‌بُرد. بعدها و به طور مشخص از سال 1341، حاج آقا مهدی به مبارزات سیاسی وارد شد. مرتبا اعلامیه‌های حضرت امام را به حجره ما می‌آورد، آ‌نها را بسته‌بندی می‌کردیم و داخل عدل‌های قماش می‌گذاشتیم و به این ترتیب، به دورترین نقاط ایران می‌رساندیم.
 

پس از رحلت آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی، ارتباط شما با فرزند شهیدشان چگونه تداوم یافت؟

من تا کلاس ششم ابتدایی درس خواندم و قبل از اتمام سال ششم، پدرم دیگر اجازه نداد که به مدرسه بروم؛ بنابراین در حجره ایشان در بازار مشغول به کار شدم و شب‌ها در مسجد امین‌الدوله و نزد مرحوم شیخ محمدحسین زاهد،
عربی و مقداری از جامع‌المقدمات را خواندم. گاهی هم صبح‌ها با پسرعمویم، که در مدرسه مروی درس می‌خواند، به آنجا می‌رفتم و خیلی دوست داشتم که طلبه شوم. من در مدرسه مروی، با شهید شاه‌آبادی بیشتر آشنا شدم. ایشان کُلا مُراد من بود و من خیلی چیزها از او آموختم و کتاب سوم جامع‌المقدمات را نیز نزدشان خواندم. خوش‌شانس بودم که منزل ما به خانه ایشان بسیار نزدیک بود. به‌تدریج شب‌های جمعه، برای مراسم دعای کمیل به مسجد می‌رفتم و ایشان هم می‌آمد. من خیلی دوست داشتم دروس دینی بخوانم و ایشان می‌گفت: «تا پدرت راضی نشود، نمی‌توانی!». من و حاج آقا مهدی دوچرخه داشتیم و گاهی با هم، مسیر طولانی تهران تا قم را با همین وسیله می‌رفتیم! شب در حسن‌آباد استراحت می‌کردیم، صبح دوباره به راه می‌افتادیم و نزدیک غروب به قم می‌رسیدیم! بعد که شهید در قم ماند، من بعضی وقت‌ها، شب‌های جمعه برای زیارت حضرت معصومه(س) به قم می‌رفتم و آقا مهدی را می‌دیدم. یک وقتی ایشان به من اصرار کرد که در قم تکه زمینی بخرم و برای خودم خانه‌ای بسازم؛ که در سفرهای زیارتی در آن اقامت داشته باشم. من این کار را کردم و باعث شد رابطه‌مان در قم هم حفظ شود.
 

در کسوت روحانیت دیپلم هم گرفت

به‌هرحال و در نهایت، با شهید شاه‌آبادی هم‌درس شدید؟

به شکل دیگری، بله. در سال 1330 که کمی بزرگ‌تر شده بودم، به این نتیجه رسیدم که باید دروس جدید را فرا بگیرم و به کلاس‌های دارالفنون ‌رفتم. بعد هم در آموزشگاه خزائلی تحصیلاتم را ادامه دادم و آقا مهدی را هم تشویق
کردم که دروس دبیرستان را بخواند و دیپلم بگیرد. ایشان به صورت مستمع آزاد، در کلاس‌های خزائلی حضور پیدا کرد و بالاخره هم با تلاش و کوشش زیاد، توانست دیپلم بگیرد. آقا مهدی با لباس روحانیت سَرِ کلاس می‌آمد و این مسئله در ابتدا قدری نامتعارف بود، اما حضار رفته رفته به دلیل اخلاق خوبش، به‌شدت به او علاقه‌مند شدند. من بعد از دیپلم به دانشگاه رفتم، ولی ایشان دیگر ادامه نداد. می‌گفت: «کارِ طلبگیِ خودم واجب‌تر است».
 
آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی
 

معیار شهید شاه‌آبادی برای انتخاب دوست

در شخصیت و منش ایشان، چه خصال و ویژگی‌هایی را برجسته دیدید؟

آقا مهدی، از همان اول «آقامنش» بود. البته آدم‌های خوب در همه جا هستند، اما ایشان در اوج خوبی بود. هرگز از کسی خواهش و درخواستی نمی‌کرد، اما درخواست و خواهش کسی را هم رد نمی‌کرد. مناعت طبعش بسیار زیاد بود. با آنکه وضع مالی خوبی داشت، بسیار قانع بود و ذره‌ای ولخرجی نمی‌کرد. معتقد بود که مصرف‌زدگی، از فرهنگ اجنبی به جان مردم ما افتاده است، وگرنه مسلمان اهل بریز و بپاش نمی‌شود. می‌گفت: «باید طوری خرج کرد که در جامعه اثر سوء نداشته باشد». علاوه بر این، بسیار انسان تأثیرگذاری بود. در واقع من با تشویق ایشان بود که به دانشگاه رفتم و مسیر زندگی‌ام تغییر کرد. با آن سن کم، واقعا برای عده‌ای نقش مرشد را ایفا می‌کرد. آقا مهدی به برخی از علما و طلاب که می‌خواستند دروس دبیرستانی را هم بخوانند، خیلی کمک می‌کرد؛ به خصوص ریاضیاتش عالی بود و حتی از معلم‌ها هم بهتر درس می‌داد! استعدادهای عجیب و گوناگونی داشت.
آقا مهدی به‌شدت از دروغ بدش می‌آمد
و می‌گفت: «علت اینکه تو را دوست دارم و رفاقتم با تو این همه مدت ادامه پیدا کرده، این است که دروغ نمی‌گویی!». مهم‌ترین معیارش برای انتخاب دوست، صداقت بود و خودش هم انسان بسیار صادقی بود. ما با هم، زیاد به سفر می‌رفتیم. در سفرها با مردم می‌جوشید و ذره‌ای ظاهرسازی و خودنمایی، در کردارش دیده نمی‌شد. مدام در حال تلاش و جنب‌وجوش بود و لحظه‌ای آرام نمی‌نشست. ایشان از هر نظر و برای همه جور آدمی، فردی قابل اعتمادی به‌شمار می‌آمد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، مدام برای حفظ نظام در حال دوندگی بود و تا نیمه‌های شب و حتی گاهی تا صبح، کار می‌کرد! می‌دانستم که مدام به جبهه می‌رود؛ من هم دلم می‌خواست همراهی‌اش کنم، ولی مریض‌احوال بودم.
 

خبر شهادت ایشان را چگونه دریافت کردید؟

ما باغی در شمال داریم و آن موقع داشتم در آنجا یک ساختمان می‌ساختم، که این خبر به من رسید. هرچند ایشان در وادی‌ای قدم گذاشته بود که فرجامی جز شهادت نداشت و در تمام عمر هم مشتاق شهادت بود، اما شنیدن این خبر برایم بسیار سنگین و تکان‌دهنده بود. پس از عمری رفاقت با چنین مرد بزرگی و البته در تمامی سال‌های پس از شهادت ایشان، حتی یک لحظه از یادش غافل نبوده‌ام. ایشان با عملش، دین را ترویج می‌کرد و چندان اهل حرف زدن نبود. بسیار دوست‌داشتنی، خوش‌اخلاق و صمیمی بود و همواره در میان مردم زندگی می‌کرد و به مشکلات آنها می‌رسید. او به معنای واقعی کلمه، یک «آقازاده» تمام‌عیار بود و جا دارد کسانی که این عنوان را یدک می‌کشند، از او بیاموزند.
 
 


پرونده شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی
 
  https://iichs.ir/vdcc4eqi.2bqes8laa2.html
iichs.ir/vdcc4eqi.2bqes8laa2.html
نام شما
آدرس ايميل شما