«شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی، در عرصه تبلیغ دینی و مبارزه سیاسی» در گفت‌وشنود با حجت‌الاسلام والمسلمین سیدحسین رضوی؛

ترسِ اطرافیان را می‌ریخت و به آنان جرئت می‌داد

راوی خاطراتی که در پی می‌آید، از وعاظ دیرپای تهران و دوستان شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی است. حجت‌الاسلام والمسلمین سیدحسین رضوی در فرآیند تبلیغ دینی و مبارزه سیاسی، با آن روحانی پرتکاپو همگام بوده و از این همه، اطلاعات و یادمان‌های فراوان دارد. در مصاحبه پی‌آمده، شمه‌ای از آنها به تاریخ سپرده شده‌اند
ترسِ اطرافیان را می‌ریخت و به آنان جرئت می‌داد

پایگاه اطلاع‌رسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ 
 

رفاقت در اختیاریه؛ فقیهی که حتی در اوج سختی عصبانی نمی‌شد

آشنایی و ارتباط شما با شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی، به چه دوره‌ای بازمی‌گردد؟ ایشان را با چه خصالی به خاطر می‌آورید؟

من از سال 1342، با خاندانِ شهید آیت‌الله حاج آقا مهدی شاه‌آبادی (قدس سره) آشنا بودم. ایشان در مسجدی در محله اختیاریه تهران، اقامه جماعت می‌کردند و بنده نیز در آنجا منبر می‌رفتم. این امر موجب شده بود که با هم رفاقت پیدا کنیم. از سال 1350 نیز، مراودات ما دائمی شد. البته من از ایشان جوان‌تر بودم، اما ارتباطمان صمیمانه بود؛ به‌خصوص در زندان اوین، بسیار با هم محشور بودیم. شهید بسیار پُرصلابت، خوش‌اخلاق، خوش‌روحیه و صبور بود و کسی نمی‌توانست ایشان را عصبانی کند. حتی در اوج سختی‌ها و مبارزات هم، لبخند از لبش محو نمی‌شد. هر کس که با ایشان، حتی مجالست کوتاهی هم می‌داشت، محال بود که بتواند او را فراموش کند. بااین‌همه و در سال‌های مبارزه، بدون ترس به دلِ خطر می‌زد، ترسِ اطرافیان را می‌ریخت و به آنان جرئت می‌داد. انسانِ عجیبی بود و خصوصیات کم‌نظیری داشت.
 

در آن دوره، بیشتر در چه کانون‌هایی با ایشان دیدار و همکاری داشتید؟

در محافل دوره‌ایِ روحانیون، تشکل‌های مبارزاتیِ مخفی یا نیمه‌مخفی، جلسات منزل مرحوم آقای فلسفی و مواردی از این دست، معمولا با هم بودیم. در سال 1357 هم، حدود یک ماه در زندان اوین هم‌بند بودیم؛ البته من قبل از ایشان دستگیر شده بودم. ما را به بخش عمومی زندان بُردند و هم‌صحبت شدیم؛ البته بحث‌ها و گفت‌وگوهایمان، بیشتر علمی بود. بحث‌های سیاسی را بیرون از زندان انجام می‌دادیم؛ چون در داخل زندان کافی بود که بحث سیاسی به جاهای باریک بکشد و ناخودآگاه عده‌ای لو بروند! بحث‌های ما بیشتر حول موضوعاتی مانند: امامت، شفاعت، رجعت، مباحث فقهی، مرجعیت و مسلک فقهی و اجتهادی حضرت امام بود.
 
آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی
 

انفرادی‌های کمیته مشترک؛ وقتی زندانیان باید «عمودی» می‌خوابیدند!

شما را به کمیته مشترک نیز بردند؟

بله؛ ابتدا مرا به اتاق بازجویی کمیته بردند، سؤال و جواب مختصری کردند و لباس‌هایم را نیز گرفتند؛ بعد به حیاط دایره‌مانند آنجا دلالت کردند؛ سپس به زندان انفرادی منتقل شدیم، که به‌قدری کوچک بود که باید عمودی می‌خوابیدیم و جا نبود که افقی بخوابیم! شبیه به قبر بود! مقرراتِ آزاردهنده‌ای هم داشت؛ مثلا اگر می‌خواستیم به دستشویی برویم، باید نگهبان را صدا می‌زدیم. اگر کسی در دستشویی نبود، تنها سه نوبت، یعنی در صبح و بعدازظهر و شب‌ها قبل از خواب، اجازه استفاده از دستشویی را داشتیم. در آن دوره تعداد دستگیرشده‌ها، مخصوصا دانشجویان زیاد بود. اسم بازجوی من، رسولی و اهل بهبهان بود. در آنجا، همه یکدیگر را دکتر و مهندس و سرهنگ و جناب سروان صدا می‌زدند! یکی دوماهی که در کمیته بودم، روز و شب را تشخیص نمی‌دادم و از روی صدای اتوبوس‌های دوطبقه میدان توپخانه، حدس می‌زدم
که صبح شده؛ آن‌وقت بلند می‌شدم و نماز را بجا می‌آوردم.
 

حمام با شماره‌شمار؛ روایت آزارهای طاقت‌فرسای سربازان ساواک

بعد از اینکه زندانی را کاملا تخلیه اطلاعاتی می‌کردند، او را به زندان عمومی می‌فرستادند. تقریبا دو ماه، در انفرادی بودم و سپس ما را به بند عمومی در طبقه سوم بردند. آیت‌الله جنتی، شهید آیت‌الله محلاتی، حجت‌الاسلام شجونی، حجت‌الاسلام فاضل هرندی و چند نفر دیگر هم در آنجا بودند. یک نفر را هم که می‌گفت کارمند شرکت فیلکوست و به حبس ابد محکوم شده بود، از زندان قصر به آنجا آورده بودند. به خاطر حضور آقایانی که به نام برخی از آنها اشاره کردم، به ما بسیار خوش می‌گذشت؛ البته در آنجا هم، آزارها و محدودیت‌ها وجود داشت. اگر نماز را به جماعت می‌خواندیم، ما را می‌زدند و مجبورمان می‌کردند که به فُرادی بخوانیم! هفته‌ای یک‌بار هم اجازه می‌دادند که به حمام برویم. البته دوشی در کار نبود، بلکه یک سرباز روی سطح بلندی می‌ایستاد و یکی یکی صدایمان می‌زد و با شلنگ روی ما آب می‌گرفت و تا شماره شش می‌شمرد! یک روز مرا صدا زدند و گفتند: وسایلت را جمع کن! من هم خوشحال، که بالاخره دارم آزاد می‌شوم؛ درحالی‌که از این خبرها نبود! چشم‌هایم را بستند، به دستانم دستبند زدند و مرا به زندان اوین بردند. اولین بازجوی من، مرد بسیار خشنی به نام کاوه بود. این اتفاق، در شهریور 1356 افتاد. در آبان همان سال، بنده را آزاد کردند.
 

خانه مرحوم فلسفی؛ اتاق جنگ و مرکز انتقال اخبار محرمانه انقلاب

اشاره کردید که منزل مرحوم فلسفی، در زمره کانون‌هایی بود که در آن با شهید شاه‌آبادی ملاقات می‌کردید. در آن محفل، معمولا چه مطالبی مطرح می‌شد؟

در سال 1353، شهید شاه‌آبادی از زندان قصر آزاد شد و ما به دیدن ایشان رفتیم. ایشان مرتبا، به جلسات خانه مرحوم آقای فلسفی می‌آمد. آقای فلسفی از سال 1350، ممنوع‌المنبر و خانه‌نشین شد؛ تا روزی که در مدرسه علوی و در حضور حضرت امام به منبر رفت. افراد زیادی به منزل آقای فلسفی می‌آمدند؛ مثلا یکی از آنها سیدعبدالرضا حجازی بود، که بعد از انقلاب و در جریان کودتای قطب‌زاده اعدام شد. آقای فلسفی، حواسش به آدم‌های مشکوک بود و در حضور آنها خیلی رعایت می‌کرد. در آنجا، تنها در حضور افراد مطمئن، مسائل مربوط به انقلاب و مبارزه مطرح می‌شد. یکی از کسانی که اخبار را به حاضران در منزل آقای فلسفی منتقل می‌کرد، شهید شاه‌آبادی بود. ایشان همواره، یکی از عناصر مهم روحانیت در شهر تهران بود. بعدها در کمیته استقبال از حضرت امام نیز، نقش بارزی ایفا کرد.
 

آخرین مأموریت‌های شهید شاه‌آبادی

آخرین دیدارتان با ایشان، در چه مقطعی انجام شد؟

در جلسه‌ای در دفتر جامعه روحانیت مبارز تهران، که طی آن قرار بود مشکلاتی که بنی‌صدر ایجاد کرده بود، چاره‌جویی شود. جلسه سه، چهار ساعت طول کشید و البته به نتیجه هم نرسید و بنی‌صدر، همچنان به روش خودش ادامه داد تا سقوط کرد. گاهی از احوال حاج آقا مهدی باخبر می‌شدم تا نهایتا خبر تأسف‌انگیز شهادت ایشان را شنیدم. خدایش رحمت کند.
 
برای مشاهده تصاویر تازه منتشرشده از آیت‌الله شاه‌آبادی اینجا کلیک کنید:
 

شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی در آینه تصاویر(2)

 


پرونده شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی
 
  https://iichs.ir/vdcfyvd0.w6dvyagiiw.html
iichs.ir/vdcfyvd0.w6dvyagiiw.html
نام شما
آدرس ايميل شما