«ماجراهای حرکت به سوی تبعیدگاه جیرفت» در آینه یادبودهای پیشوای شهید انقلاب اسلامی؛

رژیم می‌خواست تبعیدی‌ها را در چند شهرِ محدود جمع کند

داستان تبعید حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، به ایرانشهر، بدانجا رسید که حُسن معاشرت و مصاحبتِ جذاب او با مردمان آن خطه، میان آنان الفت و صمیمیتی فراوان پدید آورد. به‌ویژه تلاش آن بزرگ در امدادرسانی به مردم سیل‌زده این منطقه، وی را در میان ساکنان آن دیار بس محبوب ساخت. این چیزی نبود که برای ساواک خوشایند باشد؛ هم از این روی و نیز به دلیل تصمیم به تجمیع تبعیدیان در چند شهر محدود، تصمیم به جابه‌جایی تبعیدگاه ایشان به شهر جیرفت عملی گشت. در مسیر حرکت راوی شهید به جیرفت اما، رویدادهایی پیش آمد که مقال پی‌آمده به بازخوانی تحلیلی آنها اختصاص یافته است. امید آنکه پژوهشگرانِ مبارزاتِ آن مجاهد خستگی‌ناپذیر را مفید و مقبول آید
رژیم می‌خواست تبعیدی‌ها را در چند شهرِ محدود جمع کند

 

از لباس بلوچی تا نماز در ییلاق؛ خاطرات شنیدنی حرکت رهبر انقلاب به سوی تبعیدگاه جیرفت

 

ماجرای طولانی اتومبیلی که احمد قدیریان برای من فرستاد

در واپسین بخش از مقاله پیشین که در تببین خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای از تبعیدگاه ایرانشهر به نگارش درآمده بود، خواندیم که وی در آن خطه و برای انجام فعالیت‌های فردی و اجتماعی خویش، اتومبیلی در اختیار داشت. در آغاز این مقال، رهبر شهید چند و چون تهیه و در اختیار داشتن آن خودرو را بازگو ساخته‌اند. در توضیح این بخش باید گفت که اهداکننده آن اتومبیل، زنده‌یاد حاج احمد قدیریان بود که در 25 خرداد 1391 دعوت ایزدی را لبیک گفت. وی از فعالان انقلاب اسلامی و اعضای پُرکار اما بی‌نشان هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بود که در مقاطع پیش و پس از پیروزی نهضت، در عرصه‌هایی مهم و خطیر به فعالیت پرداخت، اما همواره بر آن بود که گمنامانه به خدمت بپردازد و از حضور در دیدگان ناظران و رسانه‌ها بپرهیزد. روحش شاد و یادش گرامی باد:
«پیش از تبعید، برای انجام برخی مأموریت‌های مرتبط با فعالیت‌های اسلامی، به تهران رفت‌وآمد می‌کردم. در آنجا نیاز به تحرک و جابه‌جایی مستمر داشتم و یک اتومبیل شخصی لازم بود. یکی از برادران مبارز و مخلص ما ــ یعنی حاج صادق اسلامی ــ به من پیشنهاد کرد که وقتی به تهران می‌روم، اتومبیل یکی از بستگانش را ــ که حاج احمد قدیریان باشد ــ در اختیارم بگذارد. من پذیرفتم. حاج صادق اسلامی در فاجعه انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی به دست گروه منافقین، به شهادت رسید. عده‌ای از ارکان نهضت اسلامی و شخصیت‌های برجسته انقلابی و در رأس آنها شهید سیدمحمد حسینی بهشتی نیز، از قربانیان آن فاجعه بودند. حاج احمد قدیریان، پیش از انقلاب تاجر بود. پس از انقلاب، همه کارهای تجاری و ثروت خود را طلاق گفت و در خدمت دستگاه‌های دولتی و انقلابی درآمد. او بحمدالله، هنوز در قید حیات است. هر بار هنگام ورود به تهران و برای گرفتن اتومبیل، با حاجی قدیریان تماس می‌گرفتم و او خود یا پسرش اتومبیل را برایم می‌آورد و یکی دو هفته اتومبیل در اختیارم بود؛ سپس هنگام عزیمت از تهران، اتومبیل را در پارکینگ فرودگاه یا پارکینگ ایستگاه راه آهن می‌گذاشتم و سوئیچ را هم زیر لاستیک اتومبیل پنهان می‌کردم و به او تلفن می‌زدم و او می‌آمد و اتومبیل را می‌برد. اتومبیلی که در تهران زیر پایم بود، یک سواری پژو ۴۰۴ بود که یکی از اتومبیل‌های حاجی قدیریان بود؛ چون ایشان تاجر بازاری بود و چند اتومبیل داشت. ایشان یکی از بسیار آدم‌هایی است که پس از پیروزی انقلاب، کسب درآمد دنیوی را رها کردند تا در خدمت به انقلاب اسلامی، با خدا معامله کنند. البته کسانی هم بودند که از انقلاب به عنوان دکان کاسبی برای زندگی خود استفاده کردند. در ایرانشهر برای رفت‌وآمد به گوشه و کنار شهر و ارتباط با فرودگاه زاهدان، نیاز به اتومبیل داشتم. من برای استقبال از هر یک از بستگان و فرزندان که به دیدنم می‌آمدند، با لباس بلوچی به فرودگاه می‌رفتم. ضمنا لباس بلوچی هم با قیافه و چهره و محاسن من، متناسب بود. در آن شرایط به دلیل ممنوعیت خروج من از ایرانشهر، پوشیدن لباس بلوچی بهتر از لباس روحانی بود. من هنوز هم آن لباس بلوچی را دارم و گاهی آن را می‌پوشم. به همین دلیل با حاجی قدیریان تماس گرفتم و گفتم: اگر به نظر شما اهمیت ایرانشهر هم به اندازه اهمیت تهران است، برایم یک ماشین بفرست! چند روز بعد شخصی نزد من آمد و گفت: شما فلانی هستید؟ پاسخ دادم: بله. گفت: برای شما ماشین آورده‌ام. یک اتومبیل پژو ۴۰۴ را به من نشان داد که البته از نوع سواری نبود. به او گفتم: این را آقای قدیریان فرستاده؟ گفت: بله. گفتم: اما معمولا اتومبیل او سواری است. گفت: نمی‌دانم، من مأمورم تا این اتومبیل را به شما تحویل دهم. ماشین تمیز و نویی بود. من هنگام تبعید در ایرانشهر و جیرفت، از آن استفاده می‌کردم. پس از تبعید، اتومبیل را نزد کسی گذاشتم و گفتم: آن را برای قدیریان ببرید. این اتومبیل در آن وقت بر اثر کار کردن در مناطق گرمسیری و جاهای ناهموار، هر چه باید بر سرش آمده بود، اما مدتی پس از آمدن به تهران ــ در راه بازگشت از ایرانشهر به مشهد ــ شخصی آمد و اتومبیل را که تعمیر و تمیز شده بود و به صورت اتومبیلی نو درآمده بود، به من برگرداند! به او گفتم: این چیست؟ گفت: این اتومبیل شماست، قدیریان از ابتدا آن را برای شما خریده است. با این خبر غافلگیر شدم. گفتم: چرا از ابتدا به من خبر نداد تا لااقل هزینه تعمیر و نظافت را به دوش او نیندازم؟! اتومبیل نزد من ماند. پس از پیروزی انقلاب و به علت شرایط امنیتی، اتومبیل ویژه‌ای را سوار می‌شدم که سپاه در اختیارم گذاشته بود. دیدم دیگر نیازی به آن اتومبیل ندارم و لذا آن را به ثمن بخس فروختم؛ چون در آن وقت اتومبیل ارزان بود؛ سپس پنج بار یا بیشتر، دست به دست فروخته شد تا اینکه دو سه سال پیش یکی از برادران آن را در دست یکی از خریداران دید؛ از او خرید، تمیز کرد و به من برگرداند. آن اتومبیل، هم‌اکنون در اختیار من است...».
 
مرحوم احمد قدیریان در کنار شهید سیداسدالله لاجوردی در جبهه‌های جنگ (سال 1364)
مرحوم احمد قدیریان در کنار شهید سیداسدالله لاجوردی در جبهه‌های جنگ (سال 1364)
 

مأموران مراقب، درباره من به بلاتکلیفی رسیده بودند!

سرانجام موسم جابه‌جایی آیت‌الله خامنه‌ای به تبعیدگاه جدید فرارسید و کاروانی شامل دو اتومبیل (خودروی متعلق به ایشان و نیز خودرویی از پلیس)، از جیرفت به سمت ایرانشهر به راه افتاد. به شهادت یادبودهای امامِ شهید، آنچه در این سفر به شفافیت خود را نشان می‌داد، بلاتکلیفی و استیصال نظامیانِ همراه در مواجهه با این روحانی تبعیدی بود. آنان در موارد متعدد، چاره‌ای نداشتند جز آنکه به خواست او گردن نهند و برنامه خویش را متناسب با آن تنظیم کنند:
«برمی‌گردم به موضوع انتقال به تبعیدگاه جدید. پس از آنکه پلیس موافقت کرد تا از اتومبیلم استفاده کنم، پشت فرمان نشستم و برادر همسرم، آقای حسن خجسته، هم ــ که به او حسن‌آقا می‌گفتیم و در آن ایام برای چند روزی نزد ما به ایرانشهر آمده بود ــ کنار من نشست. او برای بردن نامه‌ها و پیام‌های من برای تبعیدی‌ها در مناطق مختلف و یزد و شیراز و آوردن نامه‌های آنها به من، به ایرانشهر
رفت‌وآمد می‌کرد. اصغر پورمحمدی هم، به همراه او این مأموریت را انجام می‌داد. عقب هم دو مأمور ــ هر کدام با یک تفنگ قدیمی بزرگ ــ نشستند. یک اتومبیل قدیمی زهوار دررفته پلیس هم، خود را به زحمت به دنبال ما می‌کشید! طبیعی بود که من از اتومبیل پلیس جلو بزنم! لذا از من خواستند تا پشت سر آنها حرکت کنم. مدتی بعد نظرشان برگشت و دیدند مصلحت آن است که من جلوی آنها حرکت کنم! آنها مانده بودند که چه کنند؛ گاهی جلو می‌افتادند و گاهی در عقب، اتومبیل من دچار مشکل می‌شد و آب رادیاتور آن جوش می‌آورد؛ لذا من گاه به گاه می‌ایستادم و آنها اصرار می‌کردند که ادامه دهم، اما واقعیتِ مشکل را می‌دیدند. پیش از آنکه به شهر بم در مسیر میان ایرانشهر و جیرفت برسیم، مخزن اتومبیل را از آب پُر و به‌سرعت به طرف بم حرکت کردم، تا فاصله زمانی را کوتاه‌تر کرده باشم و خود را از درد سرِ رانندگی آن اتومبیل ــ که در آن هوای داغ و سوزان آب در خود نگه نمی‌داشت ــ برهانم. اتومبیل پلیس از پشتِ سر، چندین بار علامت داد که بایستم ولی من اعتنایی نمی‌کردم. بعد که دو پلیس در اتومبیل من متوجه فاصله گرفتن ما از اتومبیل پشتِ سر شدند، از من خواستند توقف کنم، اما من توجهی نکردم و فقط گفتم: ما به مرکز پلیس می‌رویم و اتومبیل پلیس همان‌جا به ما خواهد رسید...».

شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در کنار سایر تبعیدیان (ایرانشهر؛ سال 1356)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در کنار سایر تبعیدیان (ایرانشهر؛ سال 1356)
 

استراحتِ بدون اجازه، در مرکز پلیس

شهید خامنه‌ای در فرآیند حرکت از ایرانشهر به سمت جیرفت، معمولا به گفته و خواسته مأمورانِ همراه بی‌اعتنا بود و با زیرکی و سنجش شرایط زمان و مکان، این نافرمانی را به گونه‌ای انجام می‌داد که آنان نیز محملی برای اعتراض نداشته باشند و ناچار از تسلیم گردند! او هنگام رسیدن به پاسگاه پلیس و احساس خستگی از رانندگی طولانی، بدون اجازه گرفتن از مسئولان مربوطه به استراحت پرداخت و در انتظار یکی از آشنایان ساکن در شهرِ بَم به سر بُرد که در جریان تبعید به ایرانشهر با وی آشنا شده بود:
«به مرکز پلیس رسیدیم. اتومبیل پلیس و افراد آن که از شدت رنج و خستگی و تلاش برای رسیدن به ما لَه لَه می‌زدند، بعد از ما رسیدند. هوا گرم بود و من فوق‌العاده خسته. دیدم در یک اتاق نزدیک به درِ ورودی مرکز پلیس، تخت‌های دو طبقه هست. به حسن‌آقا گفتم: برو پیش حاجی صدیقی (جوان یزدی ساکن بم، که راننده کامیون بود و در کمک به تبعیدی‌ها همتی عالی داشت و همراه با عده‌ای به دیدن ما در ایرانشهر می‌آمد) و به او خبر بده که من در مرکز پلیس هستم. بدون اجازه گرفتن از کسی، روی یکی از همین تخت‌ها دراز کشیدم و به خواب عمیقی رفتم که البته دیری نپایید؛ چون برادرِ یزدی ما با خوشامدگویی فراوان از راه رسید. به او گفتم: اتومبیل من خراب شده و تا جیرفت دوازده فرسخ راه داریم. جاده هم کوهستانی، ناهموار و باریک است؛ به طوری که در برخی جاهای جاده، بیش از یک اتومبیل نمی‌تواند عبور کند! این جاده در دوران جمهوری اسلامی، به یکی از جاده‌های خوب تبدیل شد. اگر ممکن باشد، ما را با اتومبیلت برسان و اتومبیل مرا نزد تعمیرکار بگذار. گفت: به روی چشم رفت و اتومبیلش را آورد. اتومبیل شخصی کوچکی داشت...».
 

نماز جماعت در کنار قهوه‌خانه، محبت گسترده و خالصانه مردم

حاجی صدیقی، دوست قائد شهید در بم ــ که در دیدار با تبعیدیان همتی بلند داشت ــ لَختی پس از استراحت ایشان در پاسگاه پلیس، به آنجا رسید و با اتومبیل کوچک خویش، میهمان عزیزِ خود و همراهان وی را به جیرفت برد. آنان در میانه راه و به گاهِ اقامه نماز در حوالیِ یک قهوه‌‎خانه، با مردمی مواجه شدند که مهر روحانیان مبارز را در دل داشتند و این عالمِ نستوه و خستگی‌ناپذیر را در چنین هیئتی دیده بودند. ده‌ها نفر هنگام ترک آن محوطه توسط ایشان، اتومبیل حامل او را در میان گرفتند و شدیدا به وی ابراز احساسات کردند؛ واقعه‌ای شیرین که برای همیشه در ذهنِ ناقل باقی ماند:
«حاجی صدیقی پشت فرمان نشست و من هم در کنارش، حسن آقا و دو پلیس هم عقب نشستند. سه مأمور پلیس هم، در اتومبیل خودشان پشت سر ما حرکت کردند. نزدیک ظهر، به یک قهوه‌خانه رسیدیم. این قهوه‌خانه در یک منطقه ییلاقی زیبای مزین به درختان انبوه قرار داشت؛ هوایی لطیف و آبی گوارا هم داشت و برای همه کسانی که از این جاده رفت‌وآمد می‌کردند، آشنا بود؛ زیرا محل استراحت و صرف غذای مسافران بود. از اتومبیل پیاده شدیم. من به طرف قهوه‌خانه رفتم و همراهان هم که دو غیر نظامی و بقیه پلیس بودند، به دنبالم آمدند. سراغ محل وضو را گرفتم. جایی را در پشت قهوه‌خانه نشانم دادند و به سمت آن رفتم. دیدم باغی زیباست. وضو گرفتم و به همراهان گفتم: بیایید در همین جا نماز بخوانیم. قاعدتا می‌بایست پلیس به این پیشنهاد اعتراض می‌کرد؛ زیرا جایی روباز و بی‌حفاظ و در معرض دید رهگذران بود، اما آنها به این نکته پی نبردند و بعدا متوجه آن شدند. به محض اینکه به نماز جماعت ایستادیم، نظر مردم روستا به ما جلب شد؛ چون عموم مردم و به‌ویژه روستاییان، سادات، روحانیون، مظلومان و مخالفان رژیم حاکم آن زمان را دوست می‌داشتند و همه این ویژگی‌ها، در عمامه سیاه، لباس روحانی من و حضور پلیس طاغوت در پشت سرم به چشم می‌خورد. وقتی نماز تمام شد، کنار جاده، گروهی از روستاییان تجمع کرده بودند و با شگفتی و تحسین به ما می‌نگریستند. ناهار خوردیم به پلیس‌ها گفتم: می‌خواهم کمی استراحت کنم. تلاش کردند مرا متقاعد کنند که راه را ادامه دهیم، اما من قبول نکردم! آنها معمولا در برابر خواسته‌های من کوتاه می‌آمدند؛ زیرا اولا با من مأنوس شده بودند و ثانیا دیده بودند که من در برابر خواسته‌های آنها تسلیم نمی‌شوم؛ لذا قبول کردند. من خوابیدم و پلیس‌ها اطراف من ایستادند تا مبادا از چنگشان بگریزم. پس از خواب کوتاهی برخاستم و آماده رفتن شدیم. وقتی به طرف اتومبیل رفتیم، دیدیم ده‌ها نفر دور آن را گرفته‌اند و با صدای بلند صلوات می‌فرستند! متقابلا سلام و ابراز احساسات کردم. افراد پلیس، به هراس و شگفتی افتاده بودند. از اینکه آنها در وضعیت دشواری افتاده‌اند، دلم به حالشان سوخت. سوار اتومبیل شدیم و به سمت جیرفت حرکت کردیم؛ این برخورد ــ که بیانگر ماهیت مردم ماست ــ تأثیر زیادی بر ما گذاشت...».
آیت‌الله محمدمهدی ربانی املشی
آیت‌الله محمدمهدی ربانی املشی
 

جیرفت به مثابه یک باغ، در هیئت تبعیدگاه «یارانِ موافق»

و سرانجام پیش از ورود قهرمان داستان ما به تبعیدگاه جیرفت، دوست مبارزش آیت‌الله محمدمهدی ربانی املشی به آن شهر نفی بلد شده بود. راهبر شهید، دومین شخصیتی بود که از سوی ساواک به آن شهر گسیل گشت. پس از سپری شدن مدتی، آیت‌الله عبدالرحیم ربانی شیرازی نیز به آنان ملحق گشت و به این ترتیب، اجتماعی از «یارانِ موافق» در آن خطه شکل گرفت. عدد تبعیدیان همچنان رو به ازدیاد بود، همان‌گونه که به موازات نزدیکی به نقطه اوج انقلاب اسلامی، انگیزه و تحرک آنان برای تکاپوی سیاسی و مبارزاتی نیز افزون می‌گشت:
«به جیرفت رسیدیم. جیرفت در واقع یک باغ بزرگ است؛ گویا شهر در اصل یک باغ بوده و بعد در این باغ، خانه‌هایی ساخته‌اند و مغازه‌هایی ایجاد کرده‌اند و خیابان‌هایی کشیده‌اند. هوایش مانند هوای ایرانشهر گرم است، ولی مرطوب و مملو از انواع حشرات! هوای ایرانشهر،
خشک و صاف و خالی از حشرات بود. مرا به مرکز پلیس بردند، که ساختمانی تنگ و گرفته بود و مسئولانش هم برای استراحت به خانه‌هایشان رفته بودند. از من خواستند بنشینم تا پلیس‌ها به محل کارشان برگردند. گفتم: من تحمل ماندن در اینجا را ندارم و ترجیح می‌دهم بیرونِ ساختمان بنشینم. عبایم را در کنار خیابانی که از مقابل آن می‌گذشت، پهن کردم. خیابان خلوت بود و در آن، غیر از برخی عابرین، که از دیدن من در جلوی مرکز پلیس تعجب می‌کردند، کس دیگری نبود. حسن‌آقا را فرستادم تا سراغ خانه آقای ربانی املشی را بگیرد. او دو ماه قبل به این شهر تبعید شده بود و من می‌دانستم که خانه‌ای در آنجا اجاره کرده و خانواده‌اش را هم به همراه آورده است. رابطه من با آقای ربانی املشی (رحمه‌الله علیه)، قدیمی است و به سال ۱۳۳۶ باز می‌گردد. من در آن زمان، او را برای نخستین بار در کربلا ــ که او و آقای هاشمی رفسنجانی آنجا بودند ــ دیدم. سپس میان ما روابط مستحکمی برقرار شد، به یکدیگر علاقه‌مند شدیم و در مباحثه‌های علمیِ یکی از دروس، به مدت دو سال با هم شرکت داشتیم. پس از انجام امور اداری در مرکز پلیس، راهی خانه آقای ربانی شدیم. مرا که دید، خیلی خوشحال شد و گفت: چطور شد اینجا آمدید؟ گفتم: تقدیر بوده. پس از آقای ربانی املشی، من دومین تبعیدی این شهر بودم. بعدا مرحوم آقای ربانی شیرازی (رحمه‌الله علیه) هم، به ما پیوست. کسان دیگری هم به ما پیوستند، که در میان آنها برخی از کسبه هم بودند؛ تعداد ما نُه نفر شد. سیاست رژیم این بود که تبعیدی‌‎های آن زمان را ــ که در ده، پانزده شهر ایران پراکنده بودند ــ در داخل چند شهر محدود جمع کند، تا فعالیت آنها در مناطق متعدد گسترش نیابد؛ چون تبعیدی‌ها هر جا می‌رفتند، دست به فعالیت‌های مردمی و اسلامی می‌زدند...».[*]
 

کلام آخر

مخاطب با مرور پیشینه مبارزاتی هادیِ شهید امت اسلامی، درمی‌یابد که مقاومت جانانه و بی‌تنازل او در برابر استکبار جهانی، پیش‌تر در دوران مواجهه با رژیم طاغوت تجلی و تثبیت یافته بود. عقلانیت توأم با پایمردی و استواریِ وی، به مرور زمان به ملکه‌ای نفسانی مبدّل گشت و جبهه‌ای استوار در برابرِ زورمداران و گردنکشان جهان ایجاد نمود؛ که امروزه برکات آن در قالب کرنش این جهانخواران در برابر ایران قابل رؤیت گشته است. روحش شاد و یادش گرامی باد.
 
 
بیشتر بخوانید:

بیدارگری که در شهر شهادت، هزاران نفر را بی‌قرارِ مبارزه ساخت (خوانشی تحلیلی از خودگفته‌های رهبر شهید در باب نشوونما و تحصیل و تدریس خویش)
 
وقتی در دوم ابتدایی تحصیل می‌کردم، معمم شدم! (رهبر شهید، آغازین دوره از تحصیلات و شرایط فرهنگیِ وقت، در آینه روایت‌های خویش‌گفته)
 
گوشه‌گیری پدر را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکسِ آن را فراگرفتم! (گذری بر یادمان‌های امام شهید انقلاب اسلامی، از خاستگاه فرهنگی و تربیتی خویش)
 
وقتی به زبان عربی گوش می‌سپارم، از اعماق وجود تحت‌تأثیر قرار می‌گیرم (خوانشی تحلیلی از خاطرات رهبر شهید، در باب زمینه‌ها و پیامدهای علاقه به ادبیات عرب)

درس خواندن در تعطیلات، موجب شد به‌سرعت «مقدمات» و «سطح» را به پایان ببرم (مراحل تحصیلی رهبر شهید، در آینه آنچه خویش به تاریخ سپرده است)
 
او نخستین جرقه‌ای بود که راه اسلام انقلابی را در برابرم روشن ساخت (جذبه شهید سیدمجتبی نواب صفوی، محملی برای فعالیت سیاسی امام شهیدِ انقلاب اسلامی)

مردی که تا پیش از آغاز مبارزه، نشانی از انقلابی بودن نداشت! (حدیث دلدادگی مرید و مراد، در آینه یادمان‌های رهبر شهید)
 
شب‌های ما یا در زندان می‌گذشت، یا در تبعیدگاه و یا در انتظارِ زندان و تبعید! (وظایف و مأموریت‌های رهبر شهید در دوره مبارزات، بر پایه یادبودهایش)
 
مردم می‌خواستند برای آزادی من، به پاسگاه پلیس حمله کنند! (حکایت رهبر شهید از نخستین زندان خویش، در 24سالگی)
 
حمله به آخوندهای درباری، موجب تعطیل منبر و دستگیری‌ام شد! (بیدارگری در شهر زاهدان، در پی دومین سفر تبلیغی ـ انقلابی رهبر شهید)
 
مواجهه با یکی از اشرار معروف، که رئیس ساواک زاهدان شده بود! (بیم و امیدهای دومین بازداشت در دومین سفر تبلیغی، به بیان رهبر شهید)
 
در شورای انقلاب، رضایت خود را از زندانبان جوانمردمان اعلام کردیم! (رمضان سال 1342 در زندان قزل قلعه، در آینه تذکارهای رهبر شهید انقلاب اسلامی)
 
کسی مانند من، نمی‌توانست به آنچه در جامعه می‌گذرد بی‌اعتنا باشد (واگویه رهبر شهید انقلاب اسلامی از بسترهای سومین دستگیری خویش)
 
مأموران برای دستگیری‌ام وارد خانه شدند، مادرم چون شیر می‌غُرّید! (فراز و نشیب‌های چهارمین دستگیری رهبر شهید، در آینه یادبودهایش)
 
با هر اقدام عملی در مواجهه با استعمار، همدلی داشتم (رهبر شهید در چهارمین زندان ساواک، مروری بر بیم‌ها و امیدها)
 
در چهره اعضای دادگاه، نشانه‌های تحسینِ دفاعیه خود را دیدم (یادبودهای رهبر شهید از واپسین مرحله چهارمین زندان خویش)
 
ساواک برای زندانی کردن من، انگیزه‌های متعدّد داشت (نظری بر موجبات و چگونگی پنجمین دستگیری رهبر شهید، با خوانش یادنگارهایش)
 
وظیفه داشتند آن‌قدر مرا بزنند تا در برابرشان از پادرآیم! (رودررو شدن با شکنجه در زندان سیاسی مشهد، به تقریر امام شهید انقلاب اسلامی)
 
با دعا و تضرّع، بخشی از آزارهای زندان را از خود دور ساختم (منقولات رهبر شهید از شکنجه شاگردانش در زندان پنجم، در آینه خوانشی تحلیلی)
 
برای سخنرانی در اغلب شهرهای ایران، دعوت می‌شدم (آغاز دهه 1350، از مسجد کرامت تا کمیته مشترک ضدخرابکاری، به بازگفتِ رهبر شهید)
 
در کمیته مشترک، سخن گفتن زندانیان با یکدیگر ممنوع بود! (عمق فاجعه در کمیته مشترک ضد خرابکاری، آن‌گونه که امام شهید به تاریخ سپرده است)
 
با چشمانِ بسته و حدس و گمان، تمامی بخش‌های زندان را شناختم! (تلخی‌ها و شیرینی‌های کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک، آن‌گونه که امامِ شهید بازگفت)
 
بازجوها از سرِ عقده حقارت، به یکدیگر دکتر و مهندس می‌گفتند (رویای صادقه رهبر شهید درباره مواجهه با بازجوی خویش در کمیته مشترک ضدخرابکاری)

 آقای بهشتی خبر داد که مجاهدین کمونیست شده‌اند! (حاشیه و متنِ آزادی امام شهید از کمیته مشترک ساواک، آن‌گونه که خود گفت)
 
تصور کردم که چپ‌ها برای ترور من آمده‌اند (زمینه‌های تبعید رهبر شهید انقلاب اسلامی به ایرانشهر، به استنادِ یادگارهایش)
 
در تبعیدگاه، باب صمیمیت با مردم و جوانان را گشودم (رهبر شهید و حکایتش از حضور وحدت‌آفرین در تبعیدگاه ایرانشهر)
 
«شهر گرسنه را نجات دهید»، این شعارِ ما بود! («امدادرسانی به سیل‌زدگان ایرانشهر و بازتاب‌هایش» در آینه یادکردهای رهبر شهید)
 
 
 

پرونده قائد شهید امت اسلامی
حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای
 
 
  
 
پی‌نوشت:
 
[*] مستندات این مقال، تماما از اثر «خون دلی که لعل شد، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای» منتشره از انتشارات انقلاب اسلامی، اخذ شده است.
 
https://iichs.ir/vdch-vni.23nqxdftt2.html
iichs.ir/vdch-vni.23nqxdftt2.html
نام شما
آدرس ايميل شما