«امدادرسانی به سیل‌زدگان ایرانشهر و بازتاب‌هایش» در آینه یادکردهای رهبر شهید؛

«شهر گرسنه را نجات دهید»، این شعارِ ما بود!

در واپسین مقال در تبیین خاطرات سیاسی ـ مبارزاتی حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، به این رویداد رسیدیم که به گاهِ آیین وحدت‌آفرینِ نکوداشت میلاد پیامبر اکرم(ص) در مسجد آل رسولِ شهر ایرانشهر، سیلی مهیب و ویرانگر بدان خطه رسید و خساراتی فراوان به بار آورد. از آن لحظه قهرمان داستان ما و همگنانش، عزم خویش را جزم کردند تا به آن مردم محروم و مصیبت‌زده کمک‌رسانی کنند. آنچه در نوشتار پی‌آمده مورد بازخوانی قرار می‌گیرد کارکرد راوی شهید در امدادرسانی به خسارت‌دیدگان سیل ایرانشهر، بر مبنای خاطرات ثبت‌شده اوست؛ امری که موجب شد در چشم مردم این منطقه بزرگ و عزیز شود و همین امر، ساواک را به اندیشه تغییر تبعیدگاه وی بیندازد
«شهر گرسنه را نجات دهید»، این شعارِ ما بود!
 

«امدادرسانی به سیل‌زدگان ایرانشهر و بازتاب‌هایش» در آینه یادکردهای رهبر شهید

 

نمی‌توانم کمترین آسیب را به یک کودک یا یک زن تحمل کنم!

شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای به اتفاق حجج اسلام والمسلمین شهید سیدفخرالدین رحیمی و محمدکاظم راشد یزدی، در نخستین صبح‌گاه پس از سیل ایرانشهر، به دیدن خسارات ناشی از حادثه رفتند تا از آن برآوردی داشته باشند و بتوانند بر اساس واقعیت‌ها، امداد و کمک‌رسانی را آغاز کنند. دیدن کودکی که در این واقعه فوت شده بود، تأثر شدید راوی شهید را درپی داشت؛ به گونه‌ای که خبر آن در شهر پیچید و موجب همدلی بیشترِ مردم با تبعیدیان گشت:
«صبح روز بعد به اتفاق آقای رحیمی و آقای راشد به بیرونِ شهر رفتیم تا خانه‌هایی را که سیل در دره شهر تخریب کرده ببینیم. اتفاقا همین خانه‌ها، علت اصلی سیل در شهر بود؛ زیرا این شهر در طول تاریخ، همواره در معرض باران بوده و آب باران از مسیر دره راه خود را می‌گشوده و از شهر می‌گذشته و بنابراین شهر در گذر قرن‌ها سالم مانده است؛ به همین جهت هر ساخت‌وسازی در مسیر آن ممنوع بوده؛ زیرا موجب بسته شدن مسیر و سرازیر شدن آب به طرف شهر می‌گردیده است، اما عده‌ای که به دنبال زمین مجانی بودند، در این دره خانه ساخته بودند و در واقع دست به مخاطره زده بودند. هنوز هم برخی از این قبیل افراد، در برخی شهرها چنین اقداماتی می‌کنند، اما توجه ندارند که از این راه نه تنها خود، بلکه همه شهر را به خطر می‌اندازند. به دره رفتیم و دیدیم خانه‌هایی که در آنجا ساخته بودند، همه خراب شده است! آنجا بودیم که دیدیم یک خانواده بلوچ ــ چند زن و یک مرد و چند کودک ــ از دور به طرف ما می‌آیند. بر دستان مرد، کودکی خوابیده بود و زنان گریه و زاری می‌کردند. وقتی نزدیک شدند، فهمیدیم کودک مرده است. این صحنه مرا عمیقا تکان داد و با صدای بلند گریستم! من نسبت به کودکان و زنان حساسیت خاصی دارم، هیچ‌گاه نمی‌توانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمل کنم. بارها به دوستانم گفته‌ام من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم؛ زیرا حتما از زن جانب‌داری می‌کنم و همین طور در مورد کودکان. من حتی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت می‌شود؛ لذا وقتی آن کودک را که در حادثه سیل جان داده بود، دیدم، تحت تأثیر قرار گرفتم و عمیقا گریستم. آن خانواده، متوجه گریه و تأثر من شدند. آقای راشد به من گفت: اینها وقتی دیدند شما بیش از خودشان متأثر شده‌اید، شگفت‌زده شدند! خبر گریه من، میان بلوچ‌ها منتشر شد...».
 

به همه بگویید: من با بی‌صبری منتظر نان و خرمایم!

در اغلب بلایای طبیعی، حل بحران غذا از اولین مصادیق امدادرسانی است. این نیاز در پی سیل ایرانشهر نیز، به‌شدت خود را نشان می‌داد. آیت‌الله خامنه‌ای طی تماس تلفنی با برخی از علمای متنفذ منطقه، ضمن تشریح دقیق شرایط، خواستار کمک سریع آنان به گرسنگان حادثه شد. در پی این استمداد، محموله‌های ارسالی شخصیت‌ها و مردم، به سوی ایرانشهر گسیل گشت و تا حدودی توانست به رفع این نیاز کمک کند. با درایت و برنامه‌ریزی این تبعیدیِ کاردان، احساس کمبود کاذب در آسیب‌دیدگان نیز فرونشست و ایشان آرامشی نسبی یافتند:
«به شهر برگشتیم و در کمیته نجات و امدادی که تشکیل داده بودیم، مستقر شدیم. خبر دادند که هشتاد درصد خانه‌های شهر ویران شده و تمام خانه‌هایی را هم که ویران نشده، آب فراگرفته است! بیشتر خانه‌های ایرانشهر، یک طبقه است. ناگهان به ذهنم رسید که مردم شهر، از دیروز ظهر تاکنون غذایی نخورده‌اند و گرسنه‌اند. نانواها به علت سیل، نانوایی‌ها را بسته بودند. آب، هم وارد مغازه‌ها شده بود و هم وارد انبارها و رفع این مشکل، چند روزی طول می‌کشید؛ بنابراین، گرسنگی شهر را تهدید می‌کرد. به دوستان گفتم: بیایید شعار "شهر گرسنه را نجات دهید!" را اجرا کنیم و تلاش کنیم از هر راهی که شده، برای مردم غذا تهیه کنیم. دیدم مردم، سرگردان و مبهوت در راه‌ها پراکنده‌اند و حادثه آنها را از گرسنگی غافل کرده. در کنار راه، یک دکان بقالی را دیدم که چون از سطح زمین بلندتر بود، از آب‌گرفتگی نجات یافته بود. صاحب مغازه جلوی در مغازه ایستاده بود، به چپ و راست نگاه می‌کرد و نمی‌دانست چه باید بکند. نزد او رفتم و گفتم: در دکان شما، چیزی که مردم بتوانند بخورند یافت می‌شود؟ گفت: فقط بیسکویت. گفتم: هرچه داری بده. همه کارتن‌های بیسکویتش را خریدم ــ که البته زیاد هم نبود ــ و همان‌جا میان مردم آواره توزیع کردم. این فقط یک اقدام مُسَکن و موضعی بود و علاج یک شهر گرسنه را نمی‌کرد. به اداره پست رفتم و به آقای کفعمی در زاهدان ــ عالم بزرگ و معروف استان سیستان و بلوچستان که قبلا ذکرش رفت ــ تلفن زدم و درباره ابعاد فاجعه با او صحبت کردم و گفتم: ما به نان و خرما و اگر بشود پنیر نیز، هر چه زودتر و به هر اندازه که بتوانید نیاز داریم. از او خواستم با آقای صدوقی در یزد و با مشهد و تهران نیز تماس بگیرد و به همه اطلاع دهد که ما به غذا نیاز داریم. چند بار با صدای بلند تکرار کردم: به همه بگویید من با بی‌صبری منتظر نان و خرمایم! وقتی گوشی تلفن را گذاشتم، دیدم مردم پشت سرِ من، با شگفتی به التماس و اهتمام شدید من گوش می‌دادند و با حالت ستایش و تعجب، به یکدیگر نگاه می‌کردند. طبیعی بود که خبر این اقدام من، ظرف کمتر از یک ساعت در شهر پخش شود. اهالی شهر به تلاش‌های من دل سپردند؛ زیرا از ناتوانی علمایشان و نیز ناتوانی مقامات رسمی در امدادرسانی فوری مطلع بودند. علما قدرت نداشتند و مقامات رسمی هم اهمیتی نمی‌دادند و بلکه عاجز از آن بودند. به
مسجد آل الرسول رفتم تا آنجا را آماده کنم که مرکز امدادرسانی باشد. همه نگاه‌ها به مسجد دوخته شد. دو سه ساعت بیشتر طول نکشید که یک کامیون بزرگِ پر از نان و خرما و هندوانه و پنیر رسید. بلندگوی مسجد را با تلاوت قرآن باز و بعد اعلام کردیم که مسجد آل الرسول، مرکز کمک و رساندن غذا برای نجات مردم است. به برادرانم گفتم: به هرکس که می‌آید، غذا بدهید؛ اگر گفت کم است بیشتر بدهید؛ اگر دوباره هم آمد به او بدهید و نگویید قبلا گرفته‌ای؛ باید بدین وسیله نگذاریم مردم حریص شوند؛ البته مطمئن بودم که برادران سایر شهرها نیز، به ما کمک خواهند رساند و این چنین ما کار امدادرسانی را آغاز کردیم...».
 
 
 
 
  
 
 

زلزله فردوس، تجربه‌ای به‌جای‌مانده برای سیل ایرانشهر

قدرت بسیج‌گری قائد شهید در امدادرسانی به سیل‌زدگان ایرانشهر، ریشه در تجربیات قبلی وی ازجمله زلزله‌زدگان فردوس در شهریور سال 1347 داشت. اقامت دوماهه در آن منطقه ــ در تاریخی که بدان اشارت رفت ــ تجربیات فراوانی آفرید که در رخداد ایرانشهر فراوان به کار آمد؛ با این تفاوت که امدادرسانی در این دومین، تنها پنجاه روز به طول انجامید و طی آن، نمونه‌ای ماندگار از کمک به حادثه‌دیدگان بلایای طبیعی در تاریخ شکل گرفت و ثبت شد:
«من خودم میان برادران، به‌دقت تقسیم کار کردم. یک تشکیلات جدی شکل گرفت و از تجربه سابق خود در زلزله فردوس در سال ۱۳۴۷ استفاده کردم. در شهریور آن سال در فردوس و اطراف آن، زلزله نسبتا شدیدی اتفاق افتاد. من و گروهی از برادران، برای کمک‌رسانی به آنجا رفتیم و بیش از دو ماه ماندیم و طی آن، تجربیات ارزشمندی در زمینه کمک به مردم و نیز بسیج نیروهای مردمی به‌دست آوردیم. من از آن ایام، خاطرات جالبی دارم. در هر حال، کار ما در ایرانشهر پنجاه روز ادامه یافت. به دیدار مردم در خانه‌ها، آلونک‌ها و چادرها می‌رفتیم. تعداد افراد خانواده‌ها را آمار گرفتیم. گاهی ارقامی که به ما داده می‌شد دقیق نبود، ولی حمل بر صحت می‌کردیم و بررسی مجدد نمی‌کردیم. ما به اعماق احساسات و عواطف مردم، نفوذ کرده بودیم. توزیع را بر اساس آمارهایی که نوشته بودیم، قرار دادیم. برگه‌هایی برای کوپن خواربار تهیه کردیم و هر خانواده طبق برگه کوپن، سهمیه دریافت می‌کرد. در این مدت علاوه بر مواد غذایی، که گاه به گاه توزیع می‌شد، تعداد بسیاری چراغ، پتو، ظرف، فرش و زیرانداز و سایر لوازم ساده زندگی توزیع کردیم. کسانی بودند که کوپن تقلبی درست می‌کردند و امضای مرا روی آن جعل می‌کردند! ولی امضای من با آنکه ظاهرا ساده بود، اما رمزی داشت که خود من از آن آگاه بودم. من متوجه جعل امضا می‌شدم، اما به روی آنها نمی‌آوردم...».

شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در کنار چند تن از یاران و اهالی (تبعیدگاه ایرانشهر؛ 1356)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در کنار چند تن از یاران و اهالی (تبعیدگاه ایرانشهر؛ 1356)
 

مردم موقعی که اتومبیل ما را می‌دیدند، برای ما دست تکان و سلام می‌دادند

همان‌گونه که اشارت رفت، آثار همدلی پیشوای شهید انقلاب اسلامی با مردم بلادیده ایرانشهر، موجب محبوبیت فراوان ایشان در میان اهالی آن منطقه شد. او به عنوان یک عالم شیعی، شریک غم و شادی بخشی از اهل سنت گشته بود و آنان که در این‌گونه حوادث از علما و مسئولین منطقه تحرکی و اقدام مثبتی نمی‌دیدند، وی را از صمیم جان دوست می‌داشتند. این ارتباط عاطفی اما، تا سال‌ها برقرار بود و در سفرهای آن روحانی مهربان به عنوان رئیس‌جمهور و رهبر به ایرانشهر و در استقبال‌های مردمی، خود را به نیکی نشان می‌داد:
«در آن روزهای امدادرسانی، آقای حجتی از سنندج به ایرانشهر آمد. او در سنندج بیمار شده بود و مرخصی گرفته بود تا به کرمان برود، آنها هم به او اجازه داده بودند. او از کرمان، برای دیدن ما به ایرانشهر آمد. آمدنش فرصتی برای تجدید دیدار بود. با هم شب را تا صبح بیدار ماندیم. صبح از او دعوت کردم تا به شهر برویم و با ماشین من در شهر بگردیم. خودم پشت فرمان نشستم و او کنار من نشست. وقتی دید مردم، از زن و مرد و کودک، موقعی که اتومبیل ما را می‌بینند، برای ما دست تکان می‌دهند و به ما سلام می‌کنند، شگفت‌زده شد! با تعجب گفت: به یاد داری در آغاز، مردم حتی از سلام دادن به ما دریغ می‌کردند؟ گفتم بله، به یاد دارم، اما وقتی فردی شریک غم و شادی مردم می‌شود، این چنین جایگاهی در دل آنها می‌یابد. در پایان پنجاه روز امدادرسانی و پس از برطرف کردن آثار سیل، تا جایی که می‌توانستیم جشن بزرگی برپا کردیم و من در آن جشن سخنرانی کردم، که هنوز متن ضبط‌شده سخنرانی و تصاویر جشن موجود است...».

شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1362)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1362)
 

استیصال رئیس پلیس ایرانشهر در برابر تبعیدیانِ آن

آنچه امام شهید و یارانش در ماجرای سیل ایرانشهر به انجام رساندند و در پی آن علاقه قلبی اهالی این منطقه به آنان، برای ساواک کافی بود که از این رویداد احساس خطر کند و محل تبعیدشان را تغییر دهد. چه این چند تن دیگر تبعیدیان سیاسیِ به غربت گسیل شده نبودند؛ بَل در قامت روحانیون شیعه، به پیشوایان اهل سنتِ آن خطه مبدل گشته بودند و می‌توانستند از آن پس خطرآفرین باشند! خبر این جابه‌جایی، چند روز پیش از تحقق به آنها رسید و این مبارزان مقاوم و متوکل، خود را برای آن آماده ساخته بودند. نهایتا مشخص شد که تبعیدگاه بعدی شهید خامنه‌ای، شهرستان جیرفت است؛ با این همه وی در واپسین لحظات گسیل شدن به آن منطقه نیز، بار دیگر اراده خویش را بر مأموران ساواک تحمیل کرد و آنان را ناگزیر از قبولِ آن ساخت؛ چنان‌که خود در یادمان‌هایش در این فقره گفته است:
«ماه رمضان فرا رسید و فرصت ارتباط با مردم، بیش از سایر ماه‌ها فراهم شد. رئیس پلیس از این محبوبیت و پایگاه مردمی، سخت ناراحت بود و نمی‌دانست در قبال ما تبعیدی‌های شهر چه کند. بارها کوشید تا ذات پلید خودش را به ما نشان دهد. وقتی ماه رمضان شد، خوشبختانه این رئیس پلیس به مرخصی دو هفته‌ای رفته بود و به جای او یک افسر جوان، معقول و فهمیده آمد، که از گفت‌وگویش با ما آثار دوستی و همدلی دیده می‌شد. نخستین دیدار ما با او، در مسجد صورت گرفت. اینکه رئیس پلیس بیاید و در مسجد با ما ملاقات کند، امری غیر طبیعی بود. شبی با دو نفر از برادران تبعیدی در خیابان قدم می‌زدم که اتومبیلی در کنار ما ایستاد. یک افسر جوان از آن پیاده شد و خواست تا با من به تنهایی حرف بزند و مطلب محرمانه‌ای را در میان بگذارد. از آن دو برادر جدا شدم و کمی با او قدم زدم. او به من گفت: تبعیدی‌های ایرانشهر در سه شهر توزیع خواهند شد؛ یکی به جیرفت دیگری به ایذه و سومی به اقلید اعزام می‌شوند.
چهارمی هم، پیش از آن آزاد شده بود. آن افسر خواست که این خبر فقط در بین تبعیدی‌ها بماند. برادران را از موضوع باخبر کردم. در آن هنگام افسر جوان در شرف رفتن از ایرانشهر بود؛ چون رئیس پلیس از مرخصی بازگشته بود. دیری نگذشت که به ما اطلاع داده شد باید برای انتقال به تبعیدگاه جدید آماده شویم. پس از آن، افراد پلیس شبانه آمدند و از آقای رحیمی خواستند برای عزیمت آماده شود. سپس به من گفتند: شما هم دو ساعت بعد عزیمت خواهی کرد. تلاش کردیم آنها را متقاعد کنیم که وقت سفر را تا صبح به تأخیر بیندازند، اما آنها اصرار داشتند که سفر در شب انجام شود. سرّ این امر را هم فهمیدیم. ما وقتی به این شهر آمدیم، بیگانه و ناشناس بودیم؛ اینک داریم شبانه از شهر خارج می‌شویم؛ زیرا قدرت حاکمه نگران واکنش اهالی شهر است. آقای رحیمی مشغول بستن ساک و وسایلش بود و افراد پلیس از او می‌خواستند که عجله کند. وقتی زیاد به آقای رحیمی فشار آوردند، او در برابر پلیس‌ها و رئیسشان از کوره در رفت و سخنرانی پرشور کوتاهی کرد که هنوز کلمات آن در گوشم طنین‌انداز است. به آنها گفت: "گول این قدرت زوال‌پذیر را نخورید؛ چون به‌زودی حتما افول خواهد کرد و قدرت اسلام طلوع خواهد نمود. او به این سخنان حماسی ادامه داد و ما در آن وقت، گمان می‌کردیم که اینها شعارهایی بیش نیست! من خودم از این شور و حماسه‌ای که گمان می‌کردم نابجاست، احساس خجالت کردم! به هر حال آقای رحیمی را بردند و نوبت من رسید. من باید به جیرفت می‌رفتم. به آنها گفتم: من اتومبیل دارم و باید با اتومبیل خودم بروم. گفتند: این غیر ممکن است. گفتم: بنابراین من از رفتن خودداری می‌کنم و شما هر کاری می‌خواهید بکنید. رئیس پلیس، راهی جز موافقت نداشت. مسئله اتومبیل داشتن من هم داستان جالبی دارد، که اشاره کوتاهی به آن می‌کنم...».[*]
 
 
بیشتر بخوانید:

بیدارگری که در شهر شهادت، هزاران نفر را بی‌قرارِ مبارزه ساخت (خوانشی تحلیلی از خودگفته‌های رهبر شهید در باب نشوونما و تحصیل و تدریس خویش)
 
وقتی در دوم ابتدایی تحصیل می‌کردم، معمم شدم! (رهبر شهید، آغازین دوره از تحصیلات و شرایط فرهنگیِ وقت، در آینه روایت‌های خویش‌گفته)
 
گوشه‌گیری پدر را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکسِ آن را فراگرفتم! (گذری بر یادمان‌های امام شهید انقلاب اسلامی، از خاستگاه فرهنگی و تربیتی خویش)
 
وقتی به زبان عربی گوش می‌سپارم، از اعماق وجود تحت‌تأثیر قرار می‌گیرم (خوانشی تحلیلی از خاطرات رهبر شهید، در باب زمینه‌ها و پیامدهای علاقه به ادبیات عرب)

درس خواندن در تعطیلات، موجب شد به‌سرعت «مقدمات» و «سطح» را به پایان ببرم (مراحل تحصیلی رهبر شهید، در آینه آنچه خویش به تاریخ سپرده است)
 
او نخستین جرقه‌ای بود که راه اسلام انقلابی را در برابرم روشن ساخت (جذبه شهید سیدمجتبی نواب صفوی، محملی برای فعالیت سیاسی امام شهیدِ انقلاب اسلامی)

مردی که تا پیش از آغاز مبارزه، نشانی از انقلابی بودن نداشت! (حدیث دلدادگی مرید و مراد، در آینه یادمان‌های رهبر شهید)
 
شب‌های ما یا در زندان می‌گذشت، یا در تبعیدگاه و یا در انتظارِ زندان و تبعید! (وظایف و مأموریت‌های رهبر شهید در دوره مبارزات، بر پایه یادبودهایش)
 
مردم می‌خواستند برای آزادی من، به پاسگاه پلیس حمله کنند! (حکایت رهبر شهید از نخستین زندان خویش، در 24سالگی)
 
حمله به آخوندهای درباری، موجب تعطیل منبر و دستگیری‌ام شد! (بیدارگری در شهر زاهدان، در پی دومین سفر تبلیغی ـ انقلابی رهبر شهید)
 
مواجهه با یکی از اشرار معروف، که رئیس ساواک زاهدان شده بود! (بیم و امیدهای دومین بازداشت در دومین سفر تبلیغی، به بیان رهبر شهید)
 
در شورای انقلاب، رضایت خود را از زندانبان جوانمردمان اعلام کردیم! (رمضان سال 1342 در زندان قزل قلعه، در آینه تذکارهای رهبر شهید انقلاب اسلامی)
 
کسی مانند من، نمی‌توانست به آنچه در جامعه می‌گذرد بی‌اعتنا باشد (واگویه رهبر شهید انقلاب اسلامی از بسترهای سومین دستگیری خویش)
 
مأموران برای دستگیری‌ام وارد خانه شدند، مادرم چون شیر می‌غُرّید! (فراز و نشیب‌های چهارمین دستگیری رهبر شهید، در آینه یادبودهایش)
 
با هر اقدام عملی در مواجهه با استعمار، همدلی داشتم (رهبر شهید در چهارمین زندان ساواک، مروری بر بیم‌ها و امیدها)
 
در چهره اعضای دادگاه، نشانه‌های تحسینِ دفاعیه خود را دیدم (یادبودهای رهبر شهید از واپسین مرحله چهارمین زندان خویش)
 
ساواک برای زندانی کردن من، انگیزه‌های متعدّد داشت (نظری بر موجبات و چگونگی پنجمین دستگیری رهبر شهید، با خوانش یادنگارهایش)
 
وظیفه داشتند آن‌قدر مرا بزنند تا در برابرشان از پادرآیم! (رودررو شدن با شکنجه در زندان سیاسی مشهد، به تقریر امام شهید انقلاب اسلامی)
 
با دعا و تضرّع، بخشی از آزارهای زندان را از خود دور ساختم (منقولات رهبر شهید از شکنجه شاگردانش در زندان پنجم، در آینه خوانشی تحلیلی)
 
برای سخنرانی در اغلب شهرهای ایران، دعوت می‌شدم (آغاز دهه 1350، از مسجد کرامت تا کمیته مشترک ضدخرابکاری، به بازگفتِ رهبر شهید)
 
در کمیته مشترک، سخن گفتن زندانیان با یکدیگر ممنوع بود! (عمق فاجعه در کمیته مشترک ضد خرابکاری، آن‌گونه که امام شهید به تاریخ سپرده است)
 
با چشمانِ بسته و حدس و گمان، تمامی بخش‌های زندان را شناختم! (تلخی‌ها و شیرینی‌های کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک، آن‌گونه که امامِ شهید بازگفت)
 
بازجوها از سرِ عقده حقارت، به یکدیگر دکتر و مهندس می‌گفتند (رویای صادقه رهبر شهید درباره مواجهه با بازجوی خویش در کمیته مشترک ضدخرابکاری)

 آقای بهشتی خبر داد که مجاهدین کمونیست شده‌اند! (حاشیه و متنِ آزادی امام شهید از کمیته مشترک ساواک، آن‌گونه که خود گفت)
 
تصور کردم که چپ‌ها برای ترور من آمده‌اند (زمینه‌های تبعید رهبر شهید انقلاب اسلامی به ایرانشهر، به استنادِ یادگارهایش)
 
در تبعیدگاه، باب صمیمیت با مردم و جوانان را گشودم (رهبر شهید و حکایتش از حضور وحدت‌آفرین در تبعیدگاه ایرانشهر)
 


پرونده قائد شهید امت اسلامی
حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای


 
پی‌نوشت:
 
[*] مستندات این مقال، تماما از اثر «خون دلی که لعل شد، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای» منتشره از انتشارات انقلاب اسلامی، اخذ شده است.
https://iichs.ir/vdccsxqi.2bqm18laa2.html
iichs.ir/vdccsxqi.2bqm18laa2.html
نام شما
آدرس ايميل شما