رویای صادقه رهبر شهید درباره مواجهه با بازجوی خویش در کمیته مشترک ضدخرابکاری؛

بازجوها از سرِ عقده حقارت، به یکدیگر دکتر و مهندس می‌گفتند!

بازجویی در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک ــ که اکنون به موزه عبرت ایران تبدیل شده است ــ در آغازین سال‌های دهه 1350، به صورتی کاملا متفاوت از دهه پیشین و بسیار خشن انجام می‌شد. استنطاق‌ها عمدتا به صورت گروهی و با هدایت یک سربازجو، در محیطی آکنده از ارعاب صورت می‌گرفت. در مقال پی‌آمده و با ارجاع به خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، این فصل از ششمین بازداشت و زندانی شدن آن بزرگ در تهران، مورد خوانش تحلیلی قرار گرفته است
بازجوها از سرِ عقده حقارت، به یکدیگر دکتر و مهندس می‌گفتند!


یوسفِ زندان‌های پهلوی؛ از تقیه در برابر ساواک تا پیش‌گویی‌های غیبی

  

بازجوییِ عصبانی از «تقیه» و «توریه»!

در پایانِ بخش پیشینِ خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی، بیان شد که وی در آستانه آغاز بازجویی‌های خویش پس از حضور در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک در تهران، در رویایی صادقه مشاهده کرد که در بیابانی خشک، سگی هولناک به سوی او می‌دود، اما در نهایت از سرعت خویش می‌کاهد و نهایتا در جای خود می‌ایستد و از حمله به او خودداری می‌‎کند! راوی شهید چند روز بعد و در احاطه مستنطقان، مصداق آن رویا را به ترتیب پی‌آمده دریافت:
«مأمور مرا وارد اتاق کرد و روی یک صندلی نشاند و گفت: سرت را بلند کن! این عبارت، به معنای امر به برداشتن پوششِ صورت بود. پوشش بالا رفت و دیدم بازجوی مسئول پرونده من ــ که به خاطر شباهت چهره‌ای که داشت، ما او را انور سادات می‌نامیدیم ــ در برابرم ایستاده است. او شروع کرد به طرح سؤال‌های همیشگی و من هم پاسخ می‌دادم. در این اثنا مردی درِ اتاق را باز کرد، سرش را به داخل آورد و خطاب به بازجو گفت: دکتر چای داری؟ عنوان دکتر و مهندس را بازجوها به هم می‌گفتند و این کلمه، صرفا نشان‌دهنده عقده حقارت و پستی شخصیت این نادان‌های تقریبا بی‌سواد بود. سراغ چای گرفتن هم، در واقع ردگم کردن بود که سؤال‌کننده از این طریق می‌خواست وانمود کند حضورش جنبه عادی دارد و با قصد قبلی آنجا نیامده است! وارد اتاق شد. بعد ــ چنان‌که گویی با دیدن من غافلگیر شده ــ گفت: این چیست؟ این هم در زندان رژیم یک نوع سؤال معروف بود؛ چون من هرگز نشنیدم که بازجویی در مورد یک زندانی بگوید: این کیست؟ بازجو پاسخ داد: این خامنه‌ای است و از مشهد است. مرد تازه‌وارد، مثل اینکه با شنیدن نام من شگفت‌زده شده باشد، گفت: عجب! این همان است؟ این همان کسی است که می‌خواهد خمینی مشهد بشود؟ این هم عبارتی بود که در پرونده من بارها تکرار شده بود که او می‌خواهد خمینیِ مشهد باشد! بعد افزود: دکتر، او آدم خطرناکی است! سپس سرش را تکان داد و خطاب به من گفت: خامنه‌ای، تو از اینجا جان سالم به در نمی‌بری! بعد گفت: من می‌خواهم از تو، معنای تقیه و توریه را بپرسم. بدون آنکه منتظر جوابی از سوی من باشد، رو به بازجو کرد و گفت: اینها به کاری غیر از کار واقعی خود تظاهر می‌کنند و آن را تقیّه می‌نامند و حرفی می‌زنند که ظاهر آن چیزی غیر از حقیقتش است و این را توریه می‌نامند. ظاهرا از تقیه ما خیلی ناراحت بود، باید هم ناراحت می‌بود؛ زیرا ما در برابر دستگاه حاکم تقیّه می‌کردیم؛ تقیّه سنگری برای مبارزه ما، و دستگاه حاکم از مقابله با ما در این سنگر ناتوان بود. من در طول این مدت، سرم را به پایین افکنده و لب فرو بسته بودم. بعد که دیدم برای تعریف این دو اصطلاح اصرار دارد، در حالی که سرم پایین بود، پاسخ ساده‌ای متناسب مقام دادم. گفت: نه مسئله این طور نیست و شروع کرد به تهدید من!..».
 

بازجویی که او را در خواب، به شمایل یک «سگ» دیده بودم!

کسی که آیت‌الله خامنه‌ای پیش‌تر و در رویایی صادقه، او را در حال حمله به خویش مشاهده نمود، فرج‌الله سیفی کمانگر بود که با نام مستعار «کمالی» برای ساواک بازجویی می‌کرد. نام‌برده پس از پیروزی انقلاب اسلامی و هنگام لو دادن خویش به مسئولان وقت زندان اوین، چنان ساده‌لوحی‌ای از خود نشان داد که همگان را متعجب ساخت! بااین‌همه زندانی سابق هنگام محاکمه آن بازجوی خشن، از ادای شهادت علیه وی خودداری نمود:
«از زمانی که این سربازجو وارد اتاق شد، احساس ترس کردم؛ زیرا حس کردم مأموریت اذیت و آزار مرا دارد. وقتی تهدیدش بالا گرفت، ترس من هم افزایش یافت. در همین حال، سرم را بلند کردم و به چهره این مرد تهدیدکننده نگریستم. دیدم عجب، این همان سگی است که در خواب دیده‌ام! کاملا و با همه مشخصات! فورا تصویرهای آن رؤیا، به ذهنم باز آمد؛ شتافتن سگ به سمت من و پارس کردن شدید و بی‌وقفه او و بعد متوقف شدنش بدون آسیب رساندن به من. یک‌باره آرامش و طمأنینه‌ای عجیب و آسودگی خاطر کاملی قلبم را فرا گرفت؛ یقین کردم که این مرد آسیبی به من نخواهد رساند و همین گونه هم شد. بازجویی، ساعت‌ها به طول انجامید. در خلال آن، افراد دیگری نیز به این دو نفر پیوستند و تعدادشان به نُه نفر رسید. مرا از همه سو در محاصره گرفتند، اما آسیبی از آنها به من نرسید. بعدها صاحب آن چهره سگی را شناختم؛ نامش کمالی بود. این شخص پس از انقلاب، قصه جالبی دارد که حاکی از بخت وارون اوست. او ابتدا گریخت و از انظار پنهان شد. چند ماه بعد، خودش به مقامات زندان اوین مراجعه کرد و حقوق‌های معوقه‌اش را که طی ماه‌های گذشته پرداخت نشده بود، مطالبه کرد؛ حتی خودش را هم معرفی کرد! به او خوشامد گفتند، وی را به داخل بردند و بعد مورد بازجویی‌اش قرار دادند. او را محاکمه علنی هم کردند، که از تلویزیون پخش شد. دادگاه از من هم در مورد او شهادت خواست، اما من شهادت ندادم؛ چون به من آسیبی نرسانده بود. افراد دیگری رفتند و علیه جنایات او شهادت دادند و او سرانجام اعدام شد...».

فرج‌الله سیفی کمانگر معروف به «کمالی»، در دادگاه انقلاب اسلامی (سال 1358)
فرج‌الله سیفی کمانگر معروف به «کمالی»، در دادگاه انقلاب اسلامی (سال 1358)
 

به صحنه‌سازی و حماقت بازجوی خویش، در دل می‌خندیدم!

سخن در باب خصال رفتاری بازجویان ساواک هنگام انجام وظایف خویش، از مهم‌ترین رهیافت‌ها به شناخت کمیته موسوم به ضد خرابکاری ساواک و فضای حاکم بر این نهاد امنیتی قلمداد می‌شود. در نگاه کلی می‌توان گفت که این افراد، عمدتا کم‌سواد، دون‌پایه و خشن بودند که برای انجام وظیفه محوله، طی دوره‌ای آموزشی، نکاتی را می‌آموختند و تقریبا آنها را هنگام استنطاق از تمامی بازداشت‌شدگان ــ که عمدتا از عناصر دانشمند جامعه بودند ــ به‌کار می‌بردند! چنان‌که در خاطرات قهرمان داستان ما آمده است:
«البته در پی این جلسه بازجوییِ من، جلسات بازجویی مشابه دیگری هم بود
که طی آن من در معرض کتک خوردن با ضربات دست و انواع شکنجه‌های روحی و تراشیدن محاسن قرار گرفتم. بازجوها عادت داشتند که اگر جلسه به طول می‌انجامید و می‌دیدند زندانی سرسختی و استقامت دارد، درصدد شکست روحی او برمی‌آمدند. آن وقت پنج، شش نفر یا بیشتر در اتاق بازجویی جمع می‌شدند، زندانی را دوره می‌کردند و او را به باد انواع توهین‌ها و ناسزاهای زننده می‌گرفتند؛ البته بازجوی اصلی یک نفر بود، بقیه کم کم وارد می‌شدند و وانمود می‌کردند که ورودشان عادی و بدون قصد قبلی بوده است. وجه مشترک همه‌شان هم، درخواست چای از جناب دکتر بود! اینها مرا بارها دوره کردند. من در پاسخ دادن به تمام سؤال‌های آنها، تردید نمی‌کردم. در تمام پاسخ‌ها هم متوجه بودم که پاسخ من، از هر نکته‌ای که بهانه‌ای برای محکومیتم بشود، خالی باشد. در یکی از این جلسات، یک بازپرس به نام کوچصفهانی با ریشخند و غرور و لحنی توهین‌آمیز از من پرسید: سید! سعیدی را می‌شناسی؟ گفتم: بله او دوست من بود (این مسئله بر مأموران امنیتی پوشیده نبود؛ چون ما هر دو خراسانی بودیم). بعد گفت: میدانی که او در زندان مرده است؟ گفتم: بله. گفت: آیا میدانی که بازجویی او در این اتاق انجام شده بود؟ (البته مضمون این سؤال او دروغ بود). من ساکت ماندم و او ادامه داد: به سعیدی گفتم هر چه اطلاعات داری بیرون بریز. به من پاسخ داد: باید به قرآن تفأل بزنم تا ببینم این کار خوب است یا نه؟ من به او گفتم: این فال بد است و نه خوب! او حرف مرا نشنید و دید آنچه دید. کوچصفهانی در این لحظه کمی سکوت کرد؛ سپس از جا برخاست، به من نزدیک شد، قلمی را برداشت، از یک سر آن گرفت و مانند کاری که برخی معلم‌های متکبر با شاگردان خود می‌کنند، با سر دیگر قلم بنا کرد به روی سر من زدن! آن‌گاه گفت: سید، این فال بد است، این فال بد است!... به حماقت، دروغ‌پردازی و صحنه‌های ساختگی او برای تهدید من، در دل خندیدم. حرف‌های او کمترین تأثیری در من نداشت...».
 

خواب‌هایی که به رحلت استاد و آزادی از زندان دلالت داشتند

در مقال پیشین اشارت رفت که زندان، محمل بسا تجربیات از جمله رویاهای صادقه است. شهید خامنه‌ای در بخش دیگری از یادمان‌های خویش از ششمین محبس، به دو مورد از این خواب‌ها اشارت برده‌اند: تعبیرِ اولین، رحلت استادش آیت‌الله العظمی سیدمحمدهادی میلانی در مشهد بود و مفهوم دومین ــ که هم‌سلولش آن را دیده بود ــ رهایی از زندان کمیته مشترک؛ چنان‌که خود ذکر کرده است:
«به موضوع خواب‌های صادقه داخل زندان باز می‌گردم. اکنون دو مورد از این خواب‌ها را به یاد دارم، که یکی را خودم دیدم و دیگری را همبند من در زندان دیده بود. خواب خودم این بود که در عالم رؤیا، خود را در یکی از مساجد مشهد دیدم. این مسجد را می‌شناسم. هنوز هم وجود دارد و در میانه بازار واقع است. امام آن مسجد، آقای علم‌الهدی از شاگردان مقرب و نزدیکان خاص آقای میلانی بود و آقای میلانی او را به عنوان امام این مسجد تعیین کرده بود. در دو سمت در مسجد، دو مرد را دیدم که گویی دو فرشته بودند و قامتشان آن چنان بلند بود که من پاهایشان را می‌دیدم و بالاتنه آنها را نمی‌دیدم! بعد دیدم فرش‌های مسجد را برای تعمیرات جمع کرده‌اند و برخی از سنگ‌های قرنیز دیوارها ریخته و خاک و سنگ در کف مسجد پخش شده است! وقتی بیدار شدم، خوابی را که دیده بودم به خاطر آوردم و به رفیقم گفتم: یا آقای علم‌الهدی در گذشته و یا آقای میلانی. در همان روز یا روز بعد، برای بازجویی احضار شدم. مرا به اتاق دیگری، غیر از اتاق همیشگی بازجویی بردند. دیدم رئیس بازجوها ــ به نام کاوه ــ منتظر من است. از من بازجویی کرد و از جمله مطالبی که در این بازجویی گفت، این بود که لابد مطلع شده‌ای که آقای میلانی فوت کرده است! گفتم: من چگونه می‌توانم مطلع شوم؟ گفت: بله، او فوت کرده است. این موضوع مربوط به اوایل سال ۱۳۵۴ است.
اما خواب رفیقم. البته ابتدا این را بگویم که او هم از روحانیون و از جمله آخرین کسانی بود که در این زندان، هم‌زندان من بود و تا حدودی هم به حکومت ستمگر گرایش داشت، ولی بااین‌همه زندانی شد و کتک خورد و شاید هم برای اینکه با روش خودش از من اطلاعات کسب کند، به سلول من فرستاده شده بود؛ البته من آزاد شدم و او در زندان ماند. من خواب او را از زبان خودش بیان می‌کنم. گفت: در خواب دیدم که به همراه شما، به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در شهر ری رفتیم. شما درحالی‌که به گلدسته بلند حرم نگاه می‌کردی، به من گفتی: من می‌خواهم به بالای این گلدسته بروم. من گفتم: این کار غیر ممکن است. گفتی: خیر ممکن است. ناگهان دیدم که شما از زمین بلند شدی و به بالاترین نقطه گلدسته رفتی! وقتی به بالای گلدسته رسیدی، درحالی‌که به عنوان خداحافظی دست تکان می‌دادی، از دور مرا صدا زدی و گفتی: دیدی من می‌توانم این کار را بکنم؟ من هاج و واج مانده بودم و با شگفتی و حیرت به شما نگاه می‌کردم که ناگهان شما از بالای گلدسته اوج گرفتی؛ چنان‌که گویی پرواز می‌کنی؛ سپس با من با اشاره دست خداحافظی کردی و به سوی آسمان بالا رفتی! وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، گفتم حتما تعبیر آن شهادت است! البته چنین نبود بلکه تعبیرش آزادی بود؛ چون چند روزی نگذشت که از زندان آزاد شدم...».

شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1361)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1361)
 

تفسیرهای گوناگون از «یوسف شدن»

امام شهید در بیان رویاهای صادقه خویش و در پیِ روایتِ خواب‌هایِ ششمین زندان، به موردی اشارت برده‌اند که شگفت‌انگیز و در خور تأمل می‌نماید. او در یکی از سخت‌ترین ادوار مبارزه در شهر مشهد و پراکندگی اصحاب و یارانِ اهل مجاهده، شبی تشییع پیکر استادش حضرت امام خمینی را در خواب می‌بیند و در پایان آن، رهبر کبیر انقلاب اسلامی به او جمله‌ای می‌گوید که هرچه زمان می‌گذرد، مفاهیم مهم‌تر و متعالی‌تری می‌یابد: «تو یوسف می‌شوی!...»، ماجرا از این قرار است:
«به مناسبت بحث خواب‌های صادقه، بد نیست بگویم که در یاد من خواب‌های عجیبی مانده که یکی از آنها را نقل می‌کنم؛ به گمانم مربوط به سال ۱۳۴۶ یا ۱۳۴۷ باشد. در آن زمان وضع سیاسی مشهد، در نهایت شدت و سختی بود و اسلام‌گرایان دچار گرفتاری و محنت زیادی بودند؛ چنان‌که جز چند تن اندک از رفقا، با من در میدان باقی نماندند و بقیه ترجیح دادند عرصه مبارزه را رها کنند! در آن شرایط، خواب دیدم که حضرت امام خمینی(ره) وفات کرده و جنازه ایشان در یکی از خانه‌های مشهد، واقع در نزدیکی خانه پدر من روی زمین است. مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند، که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را می‌فشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از آن خانه بیرون آوردیم و روی دوش گرفتیم. بعد تشییع‌کنندگان، که جمعیت انبوهی بودند، در پی جنازه به حرکت درآمدند، که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت می‌کردم. طبق معمول، جنازه
در برابر ما می‌رفت و تشییع‌کنندگان، که بیشترشان علما بودند، نیز به دنبال آن می‌رفتند. من با آنها می‌رفتم، با صدای بلند می‌گریستم و از شدت تألم و تأثر، با دست روی زانوی خود می‌زدم! چیزی که بر غم و درد من می‌افزود این بود که می‌دیدم برخی از علما ــ که هنوز چهره‌هایشان را در خاطر دارم ــ بدون آنکه توجهی بکنند و عبرتی بگیرند و بی‌آنکه احساس اندوهی در آنها مشاهده شود، با هم صحبت می‌کنند و می‌خندند! و من کاری از دستم برنمی‌آمد جز اینکه این درد و اندوه جانکاه را تحمل کنم. جنازه به آخرِ شهر رسید. بیشتر تشییع‌کنندگان بازگشتند، اما جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد بیست، سی تشییع‌کننده ــ که من هم جزء آنها بودم ــ همچنان در پی جنازه حرکت می‌کردند؛ سپس جنازه به تپه‌ای رسید. بیشتر تشییع‌کنندگان، در پایین تپه ماندند. جنازه به همراه چهار، پنج تشییع‌کننده، به سمت بالای تپه رفت، که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم. بالای تپه معمولا از پایین کوچک به نظر می‌آید، اما وقتی انسان بر آن فراز قرار می‌گیرد، می‌بیند بزرگ و گسترده است، اما در خواب، بالای آن تپه همچنان که از پایین دیده می‌شد، کوچک و شبیه یک تختخواب بود و ما تابوت را آنجا قرار دادیم. من به پایین پا نزدیک شدم تا درحالی‌که چهره حضرت امام را می‌بینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهره امام، که در تابوت آرمیده بود، می‌نگریستم. ناگهان دیدم دست راست ایشان، که انگشت سبابه آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت می‌کند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت! سپس دیدم امام با چشمان بسته، شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشاره‌اش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد، یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال، با شگفتی و حیرت نگاه می‌کردم. بعد لب‌هایش را گشود و دو بار گفت: تو یوسف می‌شوی... تو یوسف می‌شوی!... از خواب بیدار شدم، درحالی‌که تمام جزئیات این خواب در ذهن من بود؛ همچنان که تا به اکنون نیز در ذهنم باقی مانده است. خوابم را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم؛ از جمله برای مادرم (رحمت‌الله علیها)، که فورا این خواب را چنین تعبیر کرد: بله، یوسف خواهی شد؛ به این معنی که همواره در زندان خواهی بود! یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخِ حافظی بود که سال ۱۳۴۹ و در زندان مشهد، با هم در یک سلول بودیم. پس از آنکه من به ریاست‌جمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاست‌جمهوری در مکه بودم ــ چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود ــ وقتی به سوی صندوق رأی‌گیری بعثه رفتم، آن خواب و تفسیر مادر شما را از آن به یاد آوردم و به گریه افتادم؛ زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمی‌شده است...».[*]
 
 

بیشتر بخوانید:

بیدارگری که در شهر شهادت، هزاران نفر را بی‌قرارِ مبارزه ساخت (خوانشی تحلیلی از خودگفته‌های رهبر شهید در باب نشوونما و تحصیل و تدریس خویش)
 
وقتی در دوم ابتدایی تحصیل می‌کردم، معمم شدم! (رهبر شهید، آغازین دوره از تحصیلات و شرایط فرهنگیِ وقت، در آینه روایت‌های خویش‌گفته)
 
گوشه‌گیری پدر را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکسِ آن را فراگرفتم! (گذری بر یادمان‌های امام شهید انقلاب اسلامی، از خاستگاه فرهنگی و تربیتی خویش)
 
وقتی به زبان عربی گوش می‌سپارم، از اعماق وجود تحت‌تأثیر قرار می‌گیرم (خوانشی تحلیلی از خاطرات رهبر شهید، در باب زمینه‌ها و پیامدهای علاقه به ادبیات عرب)

درس خواندن در تعطیلات، موجب شد به‌سرعت «مقدمات» و «سطح» را به پایان ببرم (مراحل تحصیلی رهبر شهید، در آینه آنچه خویش به تاریخ سپرده است)
 
او نخستین جرقه‌ای بود که راه اسلام انقلابی را در برابرم روشن ساخت (جذبه شهید سیدمجتبی نواب صفوی، محملی برای فعالیت سیاسی امام شهیدِ انقلاب اسلامی)

مردی که تا پیش از آغاز مبارزه، نشانی از انقلابی بودن نداشت! (حدیث دلدادگی مرید و مراد، در آینه یادمان‌های رهبر شهید)
 
شب‌های ما یا در زندان می‌گذشت، یا در تبعیدگاه و یا در انتظارِ زندان و تبعید! (وظایف و مأموریت‌های رهبر شهید در دوره مبارزات، بر پایه یادبودهایش)
 
مردم می‌خواستند برای آزادی من، به پاسگاه پلیس حمله کنند! (حکایت رهبر شهید از نخستین زندان خویش، در 24سالگی)
 
حمله به آخوندهای درباری، موجب تعطیل منبر و دستگیری‌ام شد! (بیدارگری در شهر زاهدان، در پی دومین سفر تبلیغی ـ انقلابی رهبر شهید)
 
مواجهه با یکی از اشرار معروف، که رئیس ساواک زاهدان شده بود! (بیم و امیدهای دومین بازداشت در دومین سفر تبلیغی، به بیان رهبر شهید)
 
در شورای انقلاب، رضایت خود را از زندانبان جوانمردمان اعلام کردیم! (رمضان سال 1342 در زندان قزل قلعه، در آینه تذکارهای رهبر شهید انقلاب اسلامی)
 
کسی مانند من، نمی‌توانست به آنچه در جامعه می‌گذرد بی‌اعتنا باشد (واگویه رهبر شهید انقلاب اسلامی از بسترهای سومین دستگیری خویش)
 
مأموران برای دستگیری‌ام وارد خانه شدند، مادرم چون شیر می‌غُرّید! (فراز و نشیب‌های چهارمین دستگیری رهبر شهید، در آینه یادبودهایش)
 
با هر اقدام عملی در مواجهه با استعمار، همدلی داشتم (رهبر شهید در چهارمین زندان ساواک، مروری بر بیم‌ها و امیدها)
 
در چهره اعضای دادگاه، نشانه‌های تحسینِ دفاعیه خود را دیدم (یادبودهای رهبر شهید از واپسین مرحله چهارمین زندان خویش)
 
ساواک برای زندانی کردن من، انگیزه‌های متعدّد داشت (نظری بر موجبات و چگونگی پنجمین دستگیری رهبر شهید، با خوانش یادنگارهایش)
 
وظیفه داشتند آن‌قدر مرا بزنند تا در برابرشان از پادرآیم! (رودررو شدن با شکنجه در زندان سیاسی مشهد، به تقریر امام شهید انقلاب اسلامی)
 
با دعا و تضرّع، بخشی از آزارهای زندان را از خود دور ساختم (منقولات رهبر شهید از شکنجه شاگردانش در زندان پنجم، در آینه خوانشی تحلیلی)
 
برای سخنرانی در اغلب شهرهای ایران، دعوت می‌شدم (آغاز دهه 1350، از مسجد کرامت تا کمیته مشترک ضدخرابکاری، به بازگفتِ رهبر شهید)
 
در کمیته مشترک، سخن گفتن زندانیان با یکدیگر ممنوع بود! (عمق فاجعه در کمیته مشترک ضد خرابکاری، آن‌گونه که امام شهید به تاریخ سپرده است)
 
با چشمانِ بسته و حدس و گمان، تمامی بخش‌های زندان را شناختم! (تلخی‌ها و شیرینی‌های کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک، آن‌گونه که امامِ شهید بازگفت)

 

 
 
پی‌نوشت‌:
[*] مستندات این مقال، تماما از اثر «خون دلی که لعل شد، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای» منتشره از انتشارات انقلاب اسلامی، اخذ شده است.
 
https://iichs.ir/vdcfv1d0.w6dvmagiiw.html
iichs.ir/vdcfv1d0.w6dvmagiiw.html
نام شما
آدرس ايميل شما