تبارشناسی یک کنش مرزی؛ منطق راهبردی آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی در مسئله فلسطین؛

وقایع فلسطین، بخشی از آرایش جدید قدرت در خاورمیانه

در روایت‌های رایج از تاریخ معاصر ایران، آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی بیش از هر چیز با نهضت ملی شدن صنعت نفت و تحولات سیاست داخلی شناخته می‌شود. در این میان، مواضع و اقدامات او درباره فلسطین، غالبا به‌عنوان بخشی از فعالیت‌های مذهبی یا واکنشی به یک بحران منطقه‌ای روایت شده است، اما بازخوانی اسناد و مواضع سیاسی او نشان می‌دهد که مسئله فلسطین در اندیشه کاشانی، جایگاهی فراتر از یک رویداد مقطعی یا یک دغدغه صرفا مذهبی داشت. برای فهم این جایگاه، باید از سطح روایت رخدادها عبور کرد و به منطق سیاسی حاکم بر اندیشه او توجه داشت. یکی از ویژگی‌های برجسته این اندیشه، نگاه ساختاری کاشانی به پدیده استعمار است. در خوانش او، استعمار تنها به اشغال یک سرزمین یا سلطه بر یک منبع اقتصادی محدود نمی‌شد، بلکه شبکه‌ای از مناسبات سیاسی، اقتصادی و راهبردی بود که در نقاط مختلف خاورمیانه، با اشکال متفاوت، اما با منطقی مشترک عمل می‌کرد؛ ازهمین‌رو، وی تحولات منطقه را به‌صورت پرونده‌های مستقل تحلیل نمی‌کرد، بلکه می‌کوشید پیوندهای درونی آنها را آشکار سازد و نشان دهد که بسیاری از رخدادهای به ظاهر جدا از هم، در واقع اجزای یک نظم سیاسی واحد هستند. بر پایه همین منطق، در اندیشه کاشانی مسئله فلسطین از مبارزه با نفوذ انگلیس در ایران، کوشش برای ملی شدن صنعت نفت، دعوت به همگرایی جهان اسلام و تلاش برای ایجاد نهادهای مشترک اسلامی جدا نبود. این موضوعات، هر یک بخشی از راهبردی بودند که کاشانی برای مقابله با گسترش نفوذ قدرت‌های استعماری در منطقه دنبال می‌کرد. از این منظر، دفاع از فلسطین نه صرفا واکنشی به اشغال یک سرزمین، بلکه تلاشی برای به چالش کشیدن نظمی بود که به باور او، آینده سیاسی خاورمیانه و استقلال کشورهای اسلامی را تحت تأثیر قرار می‌داد. این مقاله با تکیه بر اسناد تاریخی و مواضع آیت‌الله کاشانی، می‌کوشد نشان دهد که مسئله فلسطین در اندیشه او چگونه از یک بحران منطقه‌ای فراتر رفت و به بخشی از یک خوانش سیاسی از استعمار، همبستگی جهان اسلام و مسئولیت نهاد دین در عرصه عمومی تبدیل شد. از این رهگذر، می‌توان دریافت که کنش سیاسی کاشانی در قبال فلسطین، نه مجموعه‌ای از مواضع پراکنده، بلکه بازتاب منطقی منسجم در مواجهه با تحولات ایران و خاورمیانه در میانه قرن بیستم بود
وقایع فلسطین، بخشی از آرایش جدید قدرت در خاورمیانه

 

فلسطین؛ فراتر از یک بحران سرزمینی

در 2 خرداد ۱۳۲۷، منزل آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی به یکی از کانون‌های پرجنب‌وجوش فضای سیاسی تهران تبدیل شد. جمعی از جوانان و فعالان مذهبی با درخواست صدور حکم جهاد و اعزام داوطلبان به فلسطین، گرد او جمع شدند؛ رخدادی که تنها یک اجتماع اعتراضی نبود، بلکه از تغییر جایگاه مسئله فلسطین در افکار عمومی ایران حکایت داشت (شروین، ۱۳۷۴، ۲۹۳). در شرایطی که دولت ایران همچنان در چهارچوب ملاحظات دیپلماتیک با این بحران مواجه می‌شد، کاشانی می‌کوشید آن را از سطح یک موضوع سیاست خارجی به مسئله‌ای عمومی در میان مسلمانان تبدیل کند. اهمیت این اقدام تنها در حمایت از مردم فلسطین خلاصه نمی‌شد، بلکه در نوع صورت‌بندی مسئله بود. کاشانی فلسطین را صرفا یک سرزمین اشغال‌شده یا محل نزاع میان اعراب و صهیونیسم نمی‌دانست. در نگاه او، آنچه در فلسطین رخ می‌داد، بخشی از آرایش تازه قدرت در خاورمیانه پس از جنگ جهانی دوم بود؛ آرایشی که قدرت‌های استعماری به‌ویژه انگلستان، در شکل‌گیری آن نقش تعیین‌کننده داشتند؛ از این رو، دفاع از فلسطین در اندیشه او، تنها دفاع از یک ملت نبود، بلکه واکنشی به گسترش نفوذ استعمار در منطقه به‌شمار می‌آمد.
 
این برداشت را می‌توان در مواضع و سخنان کاشانی نیز مشاهده کرد. او هشدار می‌داد که بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت مسلمانان، تنها به از دست رفتن فلسطین محدود نخواهد شد، بلکه «فنا و زوال مسلمین و مملکت اسلام را در پی خواهد داشت» (دهنوی، ۱۳۶۱، ج ۲، ص۲۱، به نقل از روزنامه اطلاعات، ۱۳۲۷). این تعبیر نشان می‌دهد که مسئله فلسطین در اندیشه او، از سطح یک رخداد جغرافیایی فراتر رفته و به شاخصی برای سنجش وضعیت جهان اسلام تبدیل شده بود. به بیان دیگر، او اشغال فلسطین را نه پایان یک بحران، بلکه آغاز نظمی جدید می‌دانست که در صورت تداوم انفعال کشورهای اسلامی، می‌توانست دامنه آن به دیگر سرزمین‌های منطقه نیز کشیده شود. از همین رو، کاشانی تلاش کرد تا نگاه به فلسطین را از سطح همدردی مذهبی فراتر ببرد و آن را به بخشی از مبارزه با استعمار تبدیل کند. بعدها نیز همین منطق در پیشنهاد تشکیل کنگره بزرگ اسلامی، مکاتبه با دبیرکل سازمان ملل متحد و پیوند دادن مسئله فلسطین با مبارزه علیه نفوذ انگلستان در ایران آشکار شد. در واقع، اگر فلسطین در اندیشه سیاسی کاشانی جایگاهی محوری یافت، بیش از آنکه ناشی از موقعیت جغرافیایی آن باشد، از نقشی سرچشمه می‌گرفت که وی برای آن در موازنه قدرت منطقه و آینده جهان اسلام قائل بود.

آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی در کنار رشید بیضون رئیس وقت مجلس لبنان (تبعیدگاه بیروت؛ سال 1328)
آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی در کنار رشید بیضون رئیس وقت مجلس لبنان (تبعیدگاه بیروت؛ سال 1328)
 

بازتعریف نقش روحانیت؛ از مرجعیت دینی تا کنش سیاسی

تعریف فلسطین به عنوان موضوعی فراتر از یک بحران منطقه‌ای در اندیشه آیت‌الله کاشانی، مستلزم آن بود که نهاد دین نیز فراتر از جایگاه یک ناظر بی‌طرف، نقش کنشگر فعال را بر عهده بگیرد. در دهه ۱۳۲۰، بخش قابل توجهی از روحانیت شیعه، از سر اعتقاد یا تاکتیک، ورود مستقیم به مسائل بین‌المللی را خارج از قلمرو سنتی مرجعیت می‌دانست و بیش از هر چیز بر وظایف دینی و اجتماعی در داخل کشور تمرکز داشت. کاشانی اما با طرح مسئله فلسطین، قرائتی متفاوت از مسئولیت روحانیت ارائه کرد؛ قرائتی که در آن، مرجع دینی تنها مفسر احکام شرعی نبود، بلکه در برابر تحولات سیاسی جهان اسلام نیز مسئولیت داشت. این نگاه، بیش از آنکه تغییری در مبانی فقهی باشد، بازتعریفی از کارکرد اجتماعی مرجعیت بود. کاشانی بر این باور بود که اگر نهاد دین در برابر اشغال سرزمین‌های اسلامی و گسترش استعمار سکوت کند، به‌تدریج از عرصه عمومی کنار گذاشته خواهد شد و نقش تاریخی خود را از دست خواهد داد. از همین‌رو، او بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت مسلمانان را نه نشانه احتیاط سیاسی، بلکه عاملی برای تضعیف جامعه اسلامی می‌دانست و هشدار می‌داد که غفلت از این مسئولیت، به «فنا و زوال مسلمین و مملکت اسلام» خواهد انجامید (دهنوی، ۱۳۶۱، ج ۲، ص ۲۱، به نقل از روزنامه اطلاعات، ۱۳۲۷).
 
از دل این برداشت، نوعی پیوند میان دین و مسئولیت اجتماعی شکل گرفت که در رفتار سیاسی کاشانی نیز بازتاب یافت. او به جای آنکه مسئله فلسطین را صرفا در قالب همدردی مذهبی مطرح کند، کوشید آن را به عرصه کنش عمومی وارد سازد. برگزاری اجتماعات، دعوت به مشارکت مردم، حمایت از اعزام داوطلبان و تلاش برای
ایجاد هماهنگی میان علما و نخبگان جهان اسلام، همگی در امتداد همین نگاه قرار داشت. در این چهارچوب، مرجعیت دینی نه در مقام ناظر، بلکه به‌عنوان یکی از بازیگران فعال عرصه سیاست منطقه‌ای ظاهر می‌شد. این تحول، در فضای سیاسی آن دوره بی‌سابقه نبود، اما کاشانی آن را با مسئله فلسطین پیوند زد و به آن ابعاد فراملی بخشید. از این منظر، وی کوشید تا نشان دهد که مسئولیت دینی در مرزهای جغرافیایی متوقف نمی‌شود و سرنوشت مسلمانان، هرجا که باشند، می‌تواند موضوع توجه و اقدام مرجعیت قرار گیرد. بعدها نیز همین برداشت، زمینه‌ساز تلاش او برای ایجاد شبکه‌ای از همکاری میان رهبران و نخبگان جهان اسلام شد؛ تلاشی که در طرح تشکیل کنگره بزرگ اسلامی نمود یافت (کاشانی، ۱۳۵۹، ص ۲۰).
 

بسیج افکار عمومی؛ هنگامی که جامعه از دولت پیشی گرفت

حمایت آیت‌الله کاشانی از فلسطین، فراتر از یک موضع‌گیری سیاسیِ مقطعی، بیانگر تغییری بنیادین در پارادایم سیاست‌ورزی مذهبی در ایران بود. او با عبور از چهارچوب‌های دیپلماسیِ کلاسیکِ دولت‌محور، کوشید مسئله فلسطین را به یک «عامل هویت‌ساز» در سپهر عمومی ایران تبدیل کند. در اندیشه کاشانی، سیاست خارجی تنها در انحصار دیپلمات‌ها نبود، بلکه عرصه‌ای بود که می‌بایست از طریق «بسیج اجتماعی» و ایجاد فشارهای هنجاری بر ساختار قدرت، بازتعریف می‌شد. او با پیوند زدن دردهای ساکنان دوردست فلسطین با وجدان عمومی جامعه ایران، سکوت حاکم بر فضای سیاسی را به چالش کشید و با لحنی پرسشگر، این سکون را در تقابل با هویت مؤمنانه جامعه قرار داد: «مسلمانان دنیا بایستی با مسلمین فلسطین ابراز همدردی کنند و تا درجه امکان به کمک آنها بشتابند. آیا رواست ذلیل‌ترین ملل عالم در مقابل مسلمین این فجایع را مرتکب شوند و مسلمین آرام بنشینند؟» (دهنوی، ج ۱، ص ۲۸؛ به نقل از روزنامه دنیای اسلام، 19/ 10/ 1326). این «بسیج‌گری هنجاری»، در گام بعدی به ساحت «کنشگری مادی» ارتقا یافت؛ جایی که کاشانی با طراحی یک دیپلماسی موازی، شکاف میان شعارهای آرمانی و واقعیت‌های میدانی را ترمیم کرد. جمع‌آوری اعانه و افتتاح حساب‌های بانکی مستقل، نه صرفا یک عمل خیرخواهانه، که نوعی «اعلام استقلال مالی» از ساختار رسمی دولت در پیشبرد سیاست‌های منطقه بود. او به‌خوبی دریافته بود که بدون نهادسازی مالی و تشکیلاتی، حمایت‌های کلامی در غبار ملاحظات دیپلماتیک دولتمردان، رنگ خواهد باخت (دهنوی، همان، ص ۲۹).
 
نقطه اوج این تقابل ساختاری، در وقایع 2 خرداد ۱۳۲۷ نمایان شد؛ جایی که کنشگری جامعه از روند کُند تصمیم‌گیری دولت پیشی گرفت. حضور جوانان و فعالان مذهبی در منزل کاشانی با مطالبه‌ «حکم جهاد» و «اعزام داوطلب»، نشان‌دهنده یک گسست تاریخی بود؛ گسستی که در آن، مرجعیت دینی به عنوان یک مرکز ثقل جایگزین در سیاست خارجی عمل می‌کرد (شروین، ۱۳۷۴، ص ۲۹۳). این اجتماع، فراتر از هیجانات توده‌ای، بیانگر ظهور نوعی «دیپلماسی میدانی» بود که مشروعیت خود را نه از پروتکل‌های دولتی، بلکه از پیوندهای فراملی دینی کسب می‌کرد. در این معادله، برخورد حزم‌اندیشانه و کنترلی دولت وقت، نه یک تدبیر دیپلماتیک، که نشانی از واهمه ساختار قدرت در برابر کنشگری مستقل جامعه بود. دولت، فلسطین را در چهارچوب «امنیت ملی» و توازن قوا با قدرت‌های بزرگ می‌دید، اما کاشانی با تعریف «امنیت امت»، فلسطین را به مسئله‌ای داخلی بدل کرده بود. بدین ترتیب، منزل او تنها محل تجمع نبود، بلکه به کانونی برای تمرین سیاست‌ورزی مردمی تبدیل شد. در نگاه استراتژیک کاشانی، افکار عمومی نه «مخاطب منفعل» سیاست‌های کلان، که «موتور محرک» تغییرات منطقه‌ای بود؛ منطقی که بعدها در تلاش‌های او برای ایجاد همگرایی میان نخبگان جهان اسلام، به‌وضوح تداوم یافت.
 

از دیپلماسی تا نهادسازی؛ تلاش برای ایجاد همگرایی جهان اسلام

فعالیت‌های آیت‌الله کاشانی در حمایت از فلسطین، تنها به سخنرانی‌ها و بسیج افکار عمومی محدود نماند. او هم‌زمان کوشید از ظرفیت نهادهای بین‌المللی و شبکه‌های ارتباطی جهان اسلام نیز برای طرح این مسئله بهره بگیرد. نامه تفصیلی او به دبیرکل سازمان ملل متحد هم‌زمان با برگزاری نشست مجمع عمومی، نشان می‌دهد که کاشانی در کنار نقد سیاست قدرت‌های بزرگ، از سازوکارهای حقوقی و دیپلماتیک نیز غافل نبود. او در این نامه با تأکید بر حق ملت فلسطین در تعیین سرنوشت خویش، مشروعیت تصمیم‌هایی را که بدون رضایت ساکنان این سرزمین اتخاذ شده بود، مورد پرسش قرار داد و بر این نکته تأکید کرد که صلح پایدار بدون تحقق عدالت در فلسطین امکان‌پذیر نیست (شروین، ۱۳۷۴، ص ۲۹۳). در کنار این تلاش‌های دیپلماتیک غیررسمی، پیشنهاد تشکیل «کنگره بزرگ اسلامی» را می‌توان کلیدی‌ترین گام تشکیلاتی در کارنامه سیاسی و فراملی کاشانی قلمداد کرد. این طرح، فراتر از یک واکنش سیاسی گذرا به بحران روز، نشان‌دهنده تلاش برای پایه‌گذاری یک سازوکار نهادین و پایدار میان نخبگان و رهبران فکری جهان اسلام بود. منطق حاکم بر این پیشنهاد، بر این فرض استوار بود که مواضع مقطعی و بیانیه‌های پراکنده، فاقد کارایی لازم برای تغییر موازنه قوا در منطقه هستند و تنها یک تشکل منسجم و فراملی می‌تواند به این مواضع، پایداری و قدرت اثرگذاری ببخشد.
از این منظر، کنگره اسلامی در نگاه او نه یک مجمع تشریفاتی، بلکه بستری برای هم‌گرایی راهبردی و هماهنگی سیاسی نیروهای مستقل در برابر هژمونی قدرت‌های بیرونی به شمار می‌آمد.
 
او در تبیین ضرورت این همگرایی استراتژیک معتقد بود: «وضع فعلی و حوادث روزمره جهان، هر لحظه بر یقین ما می‌افزاید که وجود یک جبهه متشکل از ملل مسلمان و هماهنگی دولت، ضروری به نظر می‌رسد تا ... در برابر مطامع استعماری و نوکران، سد محکمی ایجاد و از رخنه اجانب جلوگیری سازد» (دهنوی، ج ۱، ص ۲۳۴). کاشانی با نگاهی فرافردی، تأکید داشت که این وحدت نباید در حد حرف باقی بماند و تصریح می‌کرد: «ایجاد دولت پوشالی اسرائیل، یکی از هزاران تبهکاری‌هایی بود که اجنبی به منظور نابود ساختن مسلمانان مرتکب شد [و] شک نیست این وحدت اسلامی ... جز با تشکیل کنگره سالیانه ... مقدور نمی‌باشد» (همان). پاسخ مثبت مفتی اعظم فلسطین و همکاری او در تهیه فهرست شخصیت‌های دعوت‌شده از کشورهای مختلف اسلامی، از جمله مصر، سوریه، سودان، یمن و لیبی، نشان می‌دهد که این ایده با استقبال بخشی از نخبگان جهان اسلام روبه‌رو شده بود (کاشانی، ۱۳۵۹، ص ۲۰). همین استقبال، بیانگر آن است که کاشانی مسئله فلسطین را نه صرفا از منظر ایران، بلکه در چهارچوب ظرفیت‌های همکاری فراملی دنبال می‌کرد. او حتی فراتر از یک مجمع گفت‌وگو، به فکر ایجاد «کمیسیون اقتصادی دائمی» برای «تأمین احتیاجات و تکمیل نواقص» و تقویت توانمندی‌های جوامع اسلامی بود (دهنوی، همان).
 
اگر این دو اقدام در کنار یکدیگر دیده شوند، تصویری روشن‌تر از منطق سیاسی کاشانی به‌دست می‌آید. او از یک سو تلاش داشت افکار عمومی را به حمایت از فلسطین جلب کند و از سوی دیگر، به دنبال ایجاد سازوکارهایی برای هماهنگی میان رهبران و نخبگان جهان اسلام بود. به این ترتیب، حمایت از فلسطین در اندیشه او تنها یک موضع سیاسی نبود، بلکه بخشی از پروژه‌ای گسترده‌تر برای تقویت همگرایی کشورهای اسلامی در برابر چالش‌های مشترک به شمار می‌آمد.

آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی (سال 1329)
آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی (سال 1329)
 

بازخوانی اندیشه کاشانی؛ چرا این روایت هنوز اهمیت دارد؟

بازخوانی مواضع آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی درباره فلسطین، تنها رجوعی به یک مقطع تاریخی نیست، بلکه تلاشی برای فهم نوعی خاص از اندیشیدن سیاسی در ایران معاصر است. اهمیت این روایت در آن است که کاشانی فلسطین را نه به‌مثابه رخدادی دوردست و منفصل، بلکه به‌عنوان بخشی از یک نظم به‌هم‌پیوسته منطقه‌ای می‌فهمید؛ نظمی که در آن، سیاست داخلی ایران، نفوذ قدرت‌های خارجی، سرنوشت جهان اسلام و مسئله فلسطین در یک میدان واحد اثر می‌گذاشتند و از هم جدا نمی‌ماندند. در این معنا، کاشانی از منطق واکنش‌های مقطعی فراتر می‌رفت و کوششی برای صورت‌بندی یک نگاه کل‌نگر به تحولات منطقه ارائه می‌کرد. از همین‌جا می‌توان دریافت که فلسطین در کارنامه سیاسی او، صرفا یک موضوع سیاست خارجی نبود. فلسطین برای کاشانی عرصه‌ای بود که در آن نسبت دین با مسئولیت اجتماعی، مرجعیت با افکار عمومی و استقلال ملی با همبستگی فراملی بازتعریف می‌شد. او مسئله فلسطین را به سطح یک آزمون اخلاقی و سیاسی برای جامعه مسلمان ارتقا می‌داد؛ آزمونی که در آن سکوت، بی‌تفاوتی یا محدود کردن بحران به مناسبات رسمی دولت‌ها، نوعی عقب‌نشینی از مسئولیت تلقی می‌شد. از این منظر، اهمیت موضع او نه فقط در دفاع از یک ملت، بلکه در پیوند دادن آن با مفاهیمی چون استقلال، استعمار و نقش کنش‌گرانه ملت‌ها در تحولات منطقه است.
در عین‌حال، این بازخوانی نباید به معنای پذیرش بی‌چون‌وچرای همه داوری‌ها و راهبردهای او فهم شود. هر شخصیت تاریخی در افق زمانه خود می‌اندیشد و محدودیت‌های همان زمان را نیز با خود حمل می‌کند، اما همین نکته، ارزش مطالعه کاشانی را بیشتر می‌کند؛ زیرا نشان می‌دهد بخشی از کنش سیاسی روحانیت در ایران، برخلاف تصورهای تقلیل‌گرا، تنها معطوف به مسائل داخلی نبود و برخی رهبران مذهبی، تحولات جهان اسلام را نیز در چهارچوبی گسترده‌تر و پیوسته تحلیل می‌کردند. کاشانی در این میان، نمونه‌ای از روحانیتی است که می‌کوشید میان استقلال ملی، همبستگی اسلامی و مقاومت در برابر نفوذ قدرت‌های خارجی پیوند برقرار کند. از این رو، اهمیت تاریخی کاشانی فقط در این نیست که درباره فلسطین سخن گفت، بلکه در این است که فلسطین را وارد افق سیاسی جامعه ایران کرد؛ آن را از یک خبر بیرونی به یک مسئله درونی بدل ساخت و نشان داد که مرجعیت دینی می‌تواند در مقام یک کنشگر سیاسی، افکار عمومی را به فهمی فراتر از مرزهای ملی فراخواند. در نتیجه، بازخوانی اندیشه او در امروز نیز اهمیت دارد؛ زیرا از خلال آن می‌توان فهمید چگونه دین، سیاست و هویت منطقه‌ای می‌توانند در یک صورت‌بندی واحد به هم برسند و چگونه یک مسئله ظاهرا خارجی، به میدان بازتعریف مسئولیت اجتماعی و سیاسی در داخل تبدیل شود.
 
منابع
دهنوی، م. (1361)، مجموعه‌ای از مکتوبات، سخنرانی‌ها و پیام‌های آیت‌الله کاشانی، تهران، انتشارات چاپخش.
کاشانی، سیدمحمود (1359)، قیام ملت مسلمان ایران (30 تیر 1331)، خوشه، ص 166.
شروین، محمود (1374)، دولت مستعجل دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی، تهران، علمی.
  https://iichs.ir/vdci3var.t1aq52bcct.html
iichs.ir/vdci3var.t1aq52bcct.html
نام شما
آدرس ايميل شما