یادبودهای رهبر شهید از واپسین مرحله چهارمین زندان خویش؛

در چهره اعضای دادگاه، نشانه‌های تحسینِ دفاعیه خود را دیدم

رهبر شهید انقلاب اسلامی در مهرماه سال 1349، چهارمین دوره از زندانی شدن خویش را تجربه نمود. بخش مهمی از رویدادهای این مقطع را در مقال پیشین بازخوانی و مرور کردیم. آنچه در پی می‌آید، نظری بر واپسین مرحله از این چهارمین حبسِ اوست که با اتکا به خاطرات آن بزرگ انجام می‌شود. امید آنکه تاریخ‌پژوهان مبارزاتِ آن مجاهد والامقام و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید
در چهره اعضای دادگاه، نشانه‌های تحسینِ دفاعیه خود را دیدم


انتظار نداشتند که در دادگاه، یک طلبه چنین دفاعیه مستندی را ارائه کند

از ویژگی‌های شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در مواجهه با عمال ساواک و بازجوها در زندان، استناد به قوانینِ آن دوره و استدلال به آنها بود. این امر برای قضات دادگاه و مفتشینِ آن، آن هم از سوی یک طلبه جوان، عجیب می‌نمود! چه آنکه تا پیش از آن، کسی از روحانیون را این‌چنین ندیده و نیافته بودند. از سوی دیگر استناد آن مجاهد شهید به قوانین، نه از سر اعتقاد به آنها، که برای محکوم نمودن دستگاه امنیتی رژیم گذشته حتی با ملاک قرار دادن ضوابط آنان بود؛ امری که در مرحله پایانی چهارمین دوره از دستگیری و برقراری دادگاه نظامی برای وی رخ داد:
«پرونده من در این زندان، در دادگاه نظامی مطرح بود؛ دادگاه نظامی هم در وسط پادگان قرار داشت و رابطه من با این دادگاه در طول مدت زندان برقرار بود؛ یا دادگاه مرا برای پاسخگویی به سؤالات احضار می‌کرد و یا من در اعتراض به یک رشته مسائل، به دادگاه نامه می‌نوشتم و در نتیجه دادگاه مرا برای پاسخ به اعتراضاتم احضار می‌کرد. من اعتراض کردم که چرا مرا با کفالت آزاد نمی‌کنند؟ در حالی که قانون، چنین اجازه‌ای را می‌دهد. اعتراض کردم که چرا اجازه نمی‌دهند با خانواده و دوستانم ملاقات داشته باشم؟ به نگه داشتنم در سلول انفرادی ــ علی‌رغم تکمیل مراحل بازجویی ــ اعتراض کردم ... و می‌دانستم که دادگاه قادر نیست هیچ یک از چیزهایی را که خواسته بودم، برایم تأمین کند. اما قصدم آن بود که در برابر تخلفات غیر قانونی آنها، موضعی از طرف خود داشته باشم. به یاد دارم که یک بار رئیس دادگاه در پاسخ به یکی از درخواست‌هایم گفت: باید به ساواک مراجعه کنم(!) البته این حرف ناخواسته از زبانش در رفت و من از آن علیه او استفاده کردم. با اظهار تعجب از حرف او گفتم: چطور ممکن است دادگاه زیر نفوذ ساواک باشد؟! او فورا حرفش را عوض کرد و شروع کرد به تعریف و تمجید و ذکر فضایل رئیس ساواک مشهد. روز محاکمه تعیین شد. من پرونده‌ام را برای بازنگری و تهیه دفاعیه خواستم. دادگاه برای من، یک وکیل مدافع نظامی تعیین کرده بود،؛ اما من می‌دانستم که دفاع او صوری و ظاهری است و خاصیت و اثری بر آن مترتب نیست. دفاعیه‌ای در سی صفحه نوشتم. روز محاکمه وارد صحن دادگاه شدم. در صدر دادگاه، رئیس و دو قاضی و دادستان و وکیل مدافع مستقر بودند. همگی آنها نظامی بودند و با درجات نظامی براقی که بر شانه و نشان‌هایی که بر سینه داشتند، با باد و فیس تمام نشسته بودند! من با آهنگی قوی و لحنی قاطع، لایحه دفاعیه را خواندم. این لایحه هم مانند لایحه قبلی ــ که در زندان سابق تهیه شده بود ــ به‌دقت بر مواد قانونی استناد داشت و به صورتی منطقی تنظیم شده بود. انتظار نداشتند که از یک طلبه علوم دینی، چنین سخنانی بشنوند و یا از او چنین موضعی را مشاهده کنند؛ چون تصویری که در ذهن آنها از دین و روحانیون نقش بسته بود، تصویری عقب‌مانده و مسخ‌شده بود. من در چهره اعضای دادگاه، نشانه‌های تحسین و تبادل نگاه‌های گویا و پرمعنا را می‌دیدم. هنگام تنفّس، دادگاه مراتب تحسین خود را ابراز کرد و از انتخاب الفاظ و معانی و کیفیت بیان دفاعیه تمجید نمود...».
 
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1362)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1362)
 

اقدامات ایذایی، در لحظه آزادی از زندان!

کسانی که در زندان‌های رژیم گذشته استوار می‌ماندند و علائمی مبنی بر توقف فعالیت‌های مبارزاتی خویش بروز نمی‌دادند، به‌شدت و تا آخرین لحظات حبس مورد آزار مأموران قرار می‌گرفتند. آیت‌الله خامنه‌ای نیز که در واپسین روزهای چهارمین دوره از زندان، با دفاعیات مستند راه را برای آزادیِ خویش هموار کرده بود، حتی در لحظات آزادی نیز مزاحمت‌های ساواک را تجربه نمود. او دراین‌باره، گزارشی خواندنی به تاریخ سپرده است:
«پس از پایان دادگاه، از من خواستند تا از سالن دادگاه خارج شوم و بیرونِ در منتظر بمانم. من در اشتیاق اطلاع از حکم صادره، لحظه‌شماری می‌کردم. روزِ محاکمه، با روزِ ملاقات زندانیان و خانوادهایشان مصادف بود. خانواده برای دیدار با من آمده و جلوی در زندان منتظر مانده بودند. دادگاه چون در وسط پادگان قرار داشت، از درِ ورودی دور بود. خانواده تا ظهر انتظار کشیده بودند. برخی رفته بودند و برخی مانده بودند. البته حکم صادر شده بود، اما بایستی روی برگه‌های خاصی تایپ می‌شد و سپس در حضور اعضای دادگاه و متهم قرائت می‌شد. من در انتظار اعلام حکم بودم. وقت اداری به پایان رسید. یکی از اعضای دادگاه بیرون آمد و هنگامی که به در ورودی پادگان رسید، خانواده‌ای را دید که در انتظار زندانی خود مانده‌اند و مطلع شد که اینها خانواده من هستند؛ لذا به آنها خبر داد که حکم آزادی من صادر شده است و بدین ترتیب پیش از آنکه من از حکم دادگاه مطلع شوم، خانواده از آن اطلاع یافتند! وقتی انتظار آنها به درازا کشید، یکی از نگهبانان پادگان به آنها گفت: شما بروید؛ او هم پس از آنکه آزاد شود خواهد آمد؛ در نتیجه، آنها به منزل بازگشتند. دو ساعت پس از ظهر مرا خواستند و حکم دادگاه را مبنی بر محکومیت من به مدتی کمتر از زمانی که در زندان گذرانده بودم، اعلام کردند. قرار شد تا تشکیل دومین دادگاه ــ که دادگاه تجدید نظر است و معمولا یک ماه پس از نخستین دادگاه تشکیل می‌شود ــ مرا آزاد کنند. رئیس دادگاه دستور داد سربازان نگهبان به علامت اینکه فرد همراه آنها زندانی نیست، سلاح خود را دوشفنگ کنند و مرا در انجام بقیه اقدامات اداری لازم برای خروج از زندان یاری کنند. به اتاقم رفتم، که چنان‌که قبلا گفته بودم، نزدیک در ورودی زندان بود. یک ساعت از شب گذشته بود که اثاثیه‌ام را جمع کردم و
با زندانیان خداحافظی کردم. فصل زمستان بود و هوا سرد و در شب سردتر، جلوی در ورودی پادگان، تعدادی از جوانان فامیل را دیدم که با یک اتومبیل در انتظار من ایستاده بودند. وسایلم را گرفتند. خواستم سوار اتومبیل شوم که یک افسر آمد و گفت: شما نمی‌توانی بروی، با من بیا! مرا در اتومبیلی که چند نظامی در آن بودند، سوار کرد و اتومبیل ــ چنان‌که از مسیر راه دریافتم ــ به سمت ساختمان ساواک حرکت کرد. آیا آزادی من از پادگان ظاهری بوده؟ آیا می‌خواهند مرا به ساواک و از آنجا به تهران ببرند؟ در حالی که اتومبیل مسیر خود را در تاریکی و سرما به سمت سرنوشت نامعلوم من می‌پیمود، این گونه پرسش‌ها نیز در ذهن من می‌چرخید. جلوی ساختمان ساواک مرا پیاده کردند. بازجویی که در زندان سوم و چهارم با او آشنا شده بودم ــ یعنی غضنفری ــ با من روبه‌رو شد. با لحنی آمیخته به غرور و موذی‌گری به من گفت: چرا آمدی؟ گفتم: من نیامدم، آنها مرا به اینجا آوردند. گفت: حالا که ما دستور آزادی‌ات را داده‌ایم، برو! بدون آنکه علت این رفتار آنها را بدانم، به خیابان تاریک و سرد آمدم تا اتومبیلی پیدا کنم که مرا به خانه برساند. اگر وسایلم هم در دستم بود، بیرون ماندن در این ساعت از شب مشقت و دردسر بیشتری داشت، اما وسایلم را جلوی در ورودی پادگان به کسانی که برای رساندنم آمده بودند، سپرده بودم. ناگهان یک اتومبیل جلوی پایم ایستاد. خوب نگاه کردم، دیدم همان جوانانی هستند که جلوی پادگان منتظرم بودند. فهمیدم آنها مسیر مرا از پادگان تا ساواک، در انتظار سرنوشت و سرانجام کار دنبال کرده بودند. به خانه رسیدم. دیدم همسرم نشسته و به در چشم دوخته، بچه‌ها هم از انتظار خسته شده‌اند و به خواب رفته‌اند...».
 

رویگردانی غیرمنتظره دوتن از دوستان، در حرم رضوی(ع)

مبارزان در دوره نسبتا طولانی نهضت اسلامی ایران، گاه در میان دوستان و هم‌صنفان خویش نیز احساس غربت و تنهایی می‌کردند! ترس مراودان و موانسان دیروز از تداوم ارتباط با آنان، ایشان را مهموم و مغموم می‌ساخت. راوی شهید نیز در دوره مصاف با رژیم گذشته، بارها چنین محنتی را تجربه کرد. یکی از مقاطعی که این احساس از وی سراغ گرفت هنگامی بود که وی پس از آزادی از زندانِ چهارم، به زیارت امام رضا(ع) مشرف شد:
«فراموش نمی‌کنم که همان شب پس از بازگشت به منزل، برای تشرف به زیارت حضرت رضا(ع) و نماز در مسجد گوهرشاد، به حرم رفتم. دیروقت و صحن تقریبا خالی بود، اما از دور دو تن از دوستان و همدرس‌های خود را دیدم که با یکی از آنها علقه خاصی دارم و قیافه ما نیز آن چنان به هم شبیه است که اگر کسی ما را نشناسد، گمان می‌برد با هم برادریم! از این تصادف بسیار خوشحال شدم؛ زیرا انتظار نداشتم کسی را در آنجا ببینم. با شوق دیدار چهره‌هایی که زندان میان من و آنها فاصله انداخته بود، به سوی آن دو رفتم. انتظار داشتم که آنها هم به محض دیدن من، به سویم بیایند و بعد از این مدت جدایی، از دیدار من خوشحال شوند. به طرف آنها رفتم و نزدیکشان رسیدم. می‌خواستم سلام کنم که دیدم از من روی می‌گردانند! گویی یکی از آن دو به دیگری گفته بود: او اکنون از زندان خارج شده و شاید تحت نظر است؛ پس از او دوری کنیم! این برخورد، مرا سخت متأثر کرد. یک فرد زندانی مانند من که چند ساعتی است از زندان آزاد شده، از دوستان و به‌ویژه از کسانی که قاعدتا باید همان دغدغه‌ها و امیدها و آرمان‌های اسلامی او را داشته باشند، توقع چنین برخوردی را ندارد! در حقیقت من این گونه برخوردها را از برخی روحانیون فراوان دیده‌ام! در حالی که به عکس آنها جوانان ــ اعم از طلاب علوم دینی و دانشجویان دانشگاه ــ در مواقعی که به زندان می‌افتادم و مورد ستم رژیم واقع می‌شدم، بیشتر دور مرا می‌گرفتند و به من می‌پیوستند...».
 

اصنافِ روحانیون، نهضت اسلامی و خاطره‌ای تلخ از سیل در شهر قوچان

عدم همکاری کلیّت روحانیت با نهضت اسلامی، امری بدیهی است که بارها مورد اشاره حضرت امام خمینی، رهبر کبیر انقلاب اسلامی، نیز قرار گرفت. قائد شهید پس از روایت مواجهه تلخ خود با دو تن از دوستان پس از آزادی از چهارمین زندان، به ارائه تحلیلی در این باره پرداخته و خاطره‌ای تلخ از فرآیند کمک‌رسانی به مصدومین سیل قوچان را نیز، ضمیمه آن ساخته است:
«در اینجا باید اشاره مختصری بکنم به برخورد روحانیون با فعالان عرصه مبارزه در ایران. امام راحل (رضوان‌الله علیه) جهاد اسلاف خود را با رهبری بزرگ‌ترین انقلاب تاریخ معاصر به ثمر رساند و طی آن سرکش‌ترین جبار منطقه را که متکی بر بزرگ‌ترین قدرت جهانی بود، سرنگون ساخت و برپایی نظام اسلامی را در ایران اعلام کرد. جای شگفتی نیست اگر علمای دین این چنین باشند؛ زیرا آنها وارثان پیامبران و مصلحین تاریخ‌اند، اما کسانی که دست‌اندرکار امور علوم دینی بودند، همگی در ایران در چنین سطحی از احساس مسئولیت قرار نداشتند و این هم دلایلی دارد که اینجا مجال بیان آنها نیست. برخی از آنها تنها در حمایت و تأیید فعالان نهضت اسلامی موضع می‌گرفتند، ولی خود وارد میدان نمی‌شدند. برخی از آنها هم کاملا بی‌طرف بودند! از جنبش اسلامی نه بد می‌گفتند و نه خوب. البته کسانی هم بودند که در قبال فعالان جنبش اسلامی موضع منفی داشتند. این موضع منفی هم، شدت و ضعف داشت. برخی از اینها وقتی صحبت از این موضوع می‌شد، جنبش اسلامی را زیر سؤال می‌بردند. برخی دیگر نیز، با یا بی‌مناسبت چنین می‌کردند.
 
 شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در جمع دوستان روحانی (دهه 1340)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در جمع دوستان روحانی (دهه 1340)
 
بد نیست از حادثه‌ای که به خاطرم آمد، یاد کنم. به یاد آوردم که در سال ۱۳۵۵، سیل عظیمی در قوچان آمد و من در عملیات نجات و امداد شهر مشارکت داشتم. طی جریانی ــ که اکنون جای شرح جزئیات آن نیست ــ مقامات قوچان به من دستور دادند تا فورا شهر را ترک کنم! وقتی افسر پلیس حکم را به من ابلاغ کرد، من در یکی از رواق‌های بزرگ مسجد جامع شهر بودم که آن را به انبار بزرگی از کالاها و اجناس اهداشده برای کمک به آسیب‌دیدگان تبدیل کرده بودیم. کالاها به شکل دقیق و با نظمی جالب چیده شده بود که غیر متخصصین امداد از قبیلِ ما، کمتر می‌توانند این کار را انجام دهند. من به حجره‌ای در کنار آن رواق رفتم، که شیخ ذبیح‌الله و شماری از دوستان و یارانش آنجا نشسته بودند. با لحنی حاکی از رنج و تلخی گفتم: به من دستور داده‌اند که شهر را ترک کنم. در چهره همگی علامت ناراحتی آشکار شد، اما یکی از آنها ــ که یکی از دو نفری بود که پس از زندان او را در صحن حضرت رضا(ع) دیده بودم ــ همین که همدردی حاضران را با من دید، فورا گفت: اینها برای نجات و امداد نیامده‌اند؛ اینها مفسد و خرابکارند! برخی از آنها، تا این
درجه نسبت به همه فعالان عرصه اسلامی کینه می‌ورزیدند...».
 

این مرد نیاز به ده سال زندان دارد!

نهایتا دادگاه تجدید نظرِ قهرمان داستان ما نیز فرا رسید و او به‌سان نوبت قبل، با استدلال و صلابت به دفاع از خویش پرداخت. این امر موجب شد رئیس آن محکمه، داوری خود درباره متهم را در قالب جمله‌ای طنزآلود بیان کند: «این مرد نیاز به ده سال زندان دارد تا به صورت تمام‌وقت به نوشتن و تألیف و تحقیق بپردازد!...»؛ امری که در عمل تحقق نیافت، اما نشان از تمایل درونی رئیس دادگاه درباره او داشت:
«کمی پیش از دومین دادگاه ـــ که دادگاه تجدید نظر بود ــ باید سلسله اقداماتی اداری را انجام می‌دادم. برای این امر، باید به دادرسی ارتش مراجعه می‌کردم. در خلال پیگیری این اقدامات، دیدم افسر جوانی در اداره دادرسی ارتش خیلی به من نگاه می‌کند؛ گویی می‌خواهد در مورد مطلبی با من حرف بزند. به او که نزدیک شدم، گفت: می‌خواهم به شما چیزی را بگویم. گفتم: بفرما. گفت: از ایراد سخنرانی‌هایی مانند سخنرانی‌ای که در نخستین دادگاه ایراد کردی، خودداری کن؛ چون اگر آنها در شما هوشمندی و توانایی خاصی را ملاحظه کنند، با شما سخت‌گیری می‌کنند؛ به مصلحت شماست که وانمود کنی فردی ساده و فریب‌خورده هستی! از او تشکر کردم و رفتم؛ در حالی که خود بهتر می‌دانستم که در برابر دادگاه مغروری که علما را به دیده تحقیر می‌نگرد، نمی‌توانم خود را به این شکل نشان دهم. وقتی وارد سالن دادگاه دوم شدم، دیدم آن افسر جوان منشی دادگاه است! رئیس این دادگاه مرد معروفی بود که قبلا مقام دادستانی کل را داشته و بعد رئیس دادگاه شده بود. رئیس دادگاه مرا به باد سؤالات گرفت. نظرم را درباره مسائل مختلف می‌پرسید و من پاسخ می‌دادم. بعد به مستشارانش که در دو طرفش نشسته بودند، رو کرد و گفت: این مرد نیاز به ده سال زندان دارد تا به صورت تمام‌وقت به نوشتن و تألیف و تحقیق بپردازد. گفتم: انا لله و انا الیه راجعون! البته رئیس دادگاه مطلب فوق را از روی مزاح گفت، اما مضمون مزاح او مؤید نظر و نصیحت آن افسر جوان بود. این محاکمه، با تأیید حکم دادگاه قبلی خاتمه یافت. از آزادی‌ام مدت زیادی نگذشته بود که باز در ماه مهر(!) دستگیر شدم و به پنجمین زندان افتادم. چهارمین بازداشت من در 2 مهرماه سال ۱۳۴۹ش (۲۴ رجب ۱۳۹۰ق)  بود و پنجمین آن در 6 مهرماه سال ۱۳۵۰ش (۷ شعبان ۱۳۹۱ق) صورت گرفت...».[*]
 

کلام آخر

این بخش از خاطرات امام شهید، به نیکی نشان می‌دهد که مبارزان نهضت اسلامی باید در چند جبهه دشوار می‌جنگیدند و مشکلات آن را بر خویش می‌پذیرفتند. علاوه بر ساواک، که با انقلابیون غیرمنعطف و سازش‌ناپذیر به سخت‌گیری و آزار فراوان مواجه می‌شد، جبهه روحانیون غیرمعتقد به مصاف با رژیم شاه نیز، روح آنان را می‌آزرد و با تنگنا مواجه‌شان می‌ساخت. برخی از آنان با ساواک در ارتباط بودند و برخی دیگر، از سر باورها و رویکردهای سنتی خویش به تضعیف جریان رویارویی با حاکمیت پهلوی‌ها می‌پرداختند، اما در نهایت آورده هر دو جریان، جز ایجاد مانع و افزودن بر چالش‌های اجتماعی و سیاسیِ پیروان امام خمینی نداشت. از سوی دیگر جریان موافق و مؤید انقلاب نیز، یکپارچه نبود و بخش‌هایی از آن تنها به حمایت لفظی و غیرعملی بسنده می‌کرد. این همه اما در شهر و حوزه علمیه مشهد، به شکلی مضاعف خودنمایی می‌کرد و چهره‌های مبارزی چون شهید آیت‌الله العظمی خامنه‌ای را با مشکلات فراوان مواجه می‌نمود. با این همه آنان با پایمردی بر خط روشن جنبش اسلامی، آن را برای رژیم به مرحله‌ای غیرقابل مهار رساندند؛ تا جایی که همان عناصر بی‌تفاوت و حتی در باطن مخالف نیز، ناگزیر از همراهی با آن شدند.
 
 
بیشتر بخوانید:

بیدارگری که در شهر شهادت، هزاران نفر را بی‌قرارِ مبارزه ساخت (خوانشی تحلیلی از خودگفته‌های رهبر شهید در باب نشوونما و تحصیل و تدریس خویش)
 
وقتی در دوم ابتدایی تحصیل می‌کردم، معمم شدم! (رهبر شهید، آغازین دوره از تحصیلات و شرایط فرهنگیِ وقت، در آینه روایت‌های خویش‌گفته)
 
گوشه‌گیری پدر را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکسِ آن را فراگرفتم! (گذری بر یادمان‌های امام شهید انقلاب اسلامی، از خاستگاه فرهنگی و تربیتی خویش)
 
وقتی به زبان عربی گوش می‌سپارم، از اعماق وجود تحت‌تأثیر قرار می‌گیرم (خوانشی تحلیلی از خاطرات رهبر شهید، در باب زمینه‌ها و پیامدهای علاقه به ادبیات عرب)

درس خواندن در تعطیلات، موجب شد به‌سرعت «مقدمات» و «سطح» را به پایان ببرم (مراحل تحصیلی رهبر شهید، در آینه آنچه خویش به تاریخ سپرده است)
 
او نخستین جرقه‌ای بود که راه اسلام انقلابی را در برابرم روشن ساخت (جذبه شهید سیدمجتبی نواب صفوی، محملی برای فعالیت سیاسی امام شهیدِ انقلاب اسلامی)

مردی که تا پیش از آغاز مبارزه، نشانی از انقلابی بودن نداشت! (حدیث دلدادگی مرید و مراد، در آینه یادمان‌های رهبر شهید)
 
شب‌های ما یا در زندان می‌گذشت، یا در تبعیدگاه و یا در انتظارِ زندان و تبعید! (وظایف و مأموریت‌های رهبر شهید در دوره مبارزات، بر پایه یادبودهایش)
 
مردم می‌خواستند برای آزادی من، به پاسگاه پلیس حمله کنند! (حکایت رهبر شهید از نخستین زندان خویش، در 24سالگی)
 
حمله به آخوندهای درباری، موجب تعطیل منبر و دستگیری‌ام شد! (بیدارگری در شهر زاهدان، در پی دومین سفر تبلیغی ـ انقلابی رهبر شهید)
 
مواجهه با یکی از اشرار معروف، که رئیس ساواک زاهدان شده بود! (بیم و امیدهای دومین بازداشت در دومین سفر تبلیغی، به بیان رهبر شهید)
 
در شورای انقلاب، رضایت خود را از زندانبان جوانمردمان اعلام کردیم! (رمضان سال 1342 در زندان قزل قلعه، در آینه تذکارهای رهبر شهید انقلاب اسلامی)
 
کسی مانند من، نمی‌توانست به آنچه در جامعه می‌گذرد بی‌اعتنا باشد (واگویه رهبر شهید انقلاب اسلامی از بسترهای سومین دستگیری خویش)
 
مأموران برای دستگیری‌ام وارد خانه شدند، مادرم چون شیر می‌غُرّید! (فراز و نشیب‌های چهارمین دستگیری رهبر شهید، در آینه یادبودهایش)
 

با هر اقدام عملی در مواجهه با استعمار، همدلی داشتم (رهبر شهید در چهارمین زندان ساواک، مروری بر بیم‌ها و امیدها)

 
 
 
 
 
 پی‌نوشت:
 
[*] مستندات این مقال، تماما از اثر «خون دلی که لعل شد، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای» منتشره از انتشارات انقلاب اسلامی، اخذ شده است
https://iichs.ir/vdcfccd0.w6dv0agiiw.html
iichs.ir/vdcfccd0.w6dv0agiiw.html
نام شما
آدرس ايميل شما