رهبر شهید در چهارمین زندان ساواک، مروری بر بیم‌ها و امیدها؛

با هر اقدام عملی در مواجهه با استعمار، همدلی داشتم

خوانش تحلیلی ما از حیات مبارزاتی حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، به چهارمین دستگیری و زندان آن بزرگ در مهر 1349 رسید. وی در زندان نظامیان مشهد، شاهد تلخی‌ها و شیرینی‌هایی بود که در مقال پی‌آمده در باب سرفصل‌هایی از آن سخن رفته است. امید آنکه تاریخ‌پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید
با هر اقدام عملی در مواجهه با استعمار، همدلی داشتم
 

اتمام ترجمه اثری از سید قطب، در زندان چهارم

آغازِ چهارمین دوره از زندان رهبر شهید انقلاب اسلامی، به تکمیل ترجمه اثر سید قطب با نام «اسلام و مشکلات تمدن» اختصاص یافت. ضمن آنکه وی در همان روزها، از انتشار کتاب صلح امام حسن(ع) در خارج از زندان نیز مطلع شد؛ امری که خشنودی او را در پِی داشت:
«پس از گذشت چند روز از آغاز این دوره از زندان، به فکر تکمیل ترجمه کتاب اسلام و مشکلات تمدنِ سیّد قطب افتادم. من سه چهارم کتاب را در سومین زندان خود ترجمه کرده بودم و ترجمه یک چهارم آخر را به برادرم ــ سید هادی ــ واگذار کرده بودم. از برادرم اوراق ترجمه کتاب را خواستم و ترجمه‌هایی را که او کرده بود، بازنگری کردم تا با ترجمه فصل‌های قبل یکسان باشد. بعد آخرین فصل کتاب را که از نظر طرز بیان و تهاجم به تمدن غرب، فصلی قوی است، ترجمه کردم و مقدمه خوبی هم بر کتاب نوشتم و در آن، تعبیرات و اصطلاحات ابتکاری و نویی را به کار بردم و آنها را به منظور تمییز از بقیه متن، بین گیومه قرار دادم. صفحه اول کتاب را هم تنظیم کردم. این کار، حدود یک ماه طول کشید سپس آن را به طور کامل به برادرم ــ سیّدهادی ــ سپردم و نام کسی را هم که آن را چاپ کند، ذکر کردم. در همان ایام به من خبر دادند کتاب صلح امام حسن(ع) تأليف شیخ راضی آل یاسین ــ که آن را از عربی ترجمه کرده بودم و حاوی تحلیلی تاریخی از صلح امام حسن بود ــ از چاپخانه بیرون آمده است . بعد هم نسخه‌ای از آن را برایم آوردند، که بسیار خوشحال شدم...».


علاقه هم‌زمان به سید قطب و جمال عبدالناصر!

شناخت چهره‌های نمادین برای مبارزان و آزادی‌خواهان در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی، مدخلی به آشنایی هرچه بیشتر با این حرکت بزرگ قلمداد می‌شود. در فراز پی‌آمده، آیت‌الله خامنه‌ای به معرفی دو چهره از مجموعه این شخصیت‌ها می‌پردازد، که از قضا در تضاد با یکدیگر قرار داشتند؛ سید قطب و جمال عبدالناصر:
«دو هفته پس از زندانی شدنم، شنیدم یکی از گروهبان‌ها در زندان صدا می‌زند: "مژده مژده ... عبدالناصر مُرد" این خبر، تأثیر بسیار دردناکی بر من داشت. در اینجا باید به نکته جالبی اشاره کنم که من و اسلام‌گرایان مبارز ایران با آن روبه‌رو بودیم. آن هم این است که ما هم به سیّد قطب و اندیشه جنبشی و انقلابی او شديدا علاقه‌مند بودیم و هم از قاتل او جمال عبدالناصر طرفداری می‌کردیم! من وقتی خبر اعدام سید قطب را شنیدم، گریه کردم و هنگام شنیدن خبر درگذشت عبدالناصر هم گریستم. دلبستگی ما به سید قطب امری روشن است و نیازی به بیان علل آن نیست؛ چون این مرد به مدد قلم ادیبانه، رنج‌ها و سختی‌های عملی و اندیشه پرفروغ قرآنی خود، اسلام را با چهره‌ای پویا و انقلابی و برخوردار از چشم‌اندازهای گسترده به گونه‌ای معرفی کرد که در نتیجه آن انسان مسلمان نسبت به دین خود احساس غرور و مباهات می‌کند و شأن خود را از امور بی‌ارزشی که مردمان را مشغول ساخته، بالاتر می‌یابد؛ همچنین در تفسیر خود به یک زبان اسلامیِ پویا سخن می‌گوید، که فرد مسلمان از هر مذهب که باشد در آن تعارضی با عقاید مذهبی خود نمی‌یابد؛ البته به استثنای بعضی چیزهایی که با اعتقاد کسانی که برای امیرالمؤمنین علی(ع) مقام عصمت قائل‌اند، منافات دارد؛ از جمله یک روایت ساختگی در رابطه با علت نزول آیه تحریم خمر؛ البته من او را معذور می‌داشتم؛ زیرا او خود از کسانی است که قائل به عصمت امام ــ به‌ویژه پیش از حکم تحریم خمر ــ نیست و به طور کلی نقل این روایت مجعول، از عدم احاطه کامل او به شخصیت امیر المؤمنین(ع) حكايت دارد، اما مباهات ما به عبدالناصر، به دلایل روان‌شناختی و نه عقیدتی باز می‌گردد. ما در ایران، با یک روند استکباری وحشتناک و گسترده در جهت تحقیر دین و روحانیت مواجه بودیم. این روند از جهت وارد ساختن شکست روحی بر جوانان و روشنفکرانی که قدرت‌های سرکش جهان به چشمشان بزرگ آمده بود، تأثیر فراوان داشت. در این جو شکست‌آلود و در برابر ترک‌تازی غرب و آمریکا، ما به هر صدایی که با قدرت‌های مزبور به ستیز برمی‌خاست و در برابر آنها با صلابت و پایداری حرف می‌زد، دل می‌بستیم. عبدالناصر از کسانی بود که این گونه حرف می‌زد. ما وقتی می‌شنیدیم که عبدالناصر رو در روی همه طاغوت‌های جهان می‌ایستد، احساس سربلندی می‌کردیم و با شور و اشتیاق به دنبال شنیدن سخنرانی‌های او از رادیو صوت‌العرب بودیم. ما به هر گونه اقدام عملی با هدف رهایی از یوغ سلطه منفور استعمار که جهان اسلام ــ و بلکه سراسر جهان سوم ــ را به بند کشیده بود، دل می‌بستیم؛ ازهمین‌رو از همه انقلاب‌های آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نیز طرفداری می‌کردیم و با آنها همدلی داشتیم...».
 
سید قطب در دادگاه
سید قطب در دادگاه
 

تسلی یافتن از قرائت‌های قرآن در رادیو صوت‌العرب

در روزهای اعلام خبر درگذشت و تشییع جمال عبدالناصر، گوش دادن به تلاوت‌های قُرّاء شاخص مصر از رادیو «صوت‌العرب»، از دل‌مشغولی‌های راوی مجاهد ما در زندان مشهد بوده است؛ البته استماع تلاوت‌های قاریان ایرانی و غیرایرانی، تا پایان حیات در زمره علایق آن بزرگ بود:
«من یک رادیوی کوچک داشتم. این رادیو هنگام نوبت کشیک نگهبانان آسان‌گیر و با اغماض، به دست من رسید و من آن را از چشم نگهبانان سخت‌گیر پنهان می‌کردم؛ چون معمولا استفاده از رادیو در داخل زندان ممنوع است. پس از شنیدن خبر درگذشت عبدالناصر، کار من شد گوش دادن به رادیو صوت‌العرب. بزرگ‌ترین مایه تسلّی من در آن روزها، تلاوت‌های قرآنی این رادیو بود که اکنون آنها را با جزئیات به خاطر دارم؛ مثلا به یاد دارم که قاریان بزرگ مصری مانند: عبدالباسط، مصطفی اسماعیل و محمود علی البناء، این آیه کریمه را می‌خواندند: "وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِي قَاتَلَ مَعَهُ رِبْتُونَ
كَثِيرُ فَمَا وَهَنُوا لِما أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرين" يکی از آنها این آیه را می‌خواند و دوباره از "قاتل معه ربیون"، تکرار می‌کرد. من نام قرائی را که تلاوتشان را شنیدم، در پشت قرآن یادداشت کردم. از آغاز شب به تلاوت‌ها گوش می‌کردم، تا وقتی تلاوت‌های صوت‌العرب به آخر برسد و من به دنبال تلاوت‌های قرآنی، به سراغ ایستگاه‌های رادیویی دیگر بروم...».
 

نمونه‌ای از مغزشویی نظامیان در رژیم گذشته

یکی از پدیده‌هایی که در زندان، خود را به قائد شهید نمایاند، مغزشویی پاره‌ای از نظامیانِ ساده‌دل توسط رژیم گذشته بود. به‌ویژه عده‌ای که متأثر از وقایع دوره‌ای خاص، همه مشکلات کشور را از چشم کمونیست‌ها می‌دیدند؛ تا جایی که خود را برای کشتن آنان متقاعد کرده بودند و از اینکه ساواک تنها به زندانی کردن آنان بسنده می‌کند، ناخشنودی خویش را ابراز می‌داشتند:
«رخداد دیگری را نقل می‌کنم که به‌روشنی ذهنیت حاکم بر ارتشی‌های آن زمان را نشان می‌دهد. در میان زندانیان این زندان، گروهبانی ترک‌زبان از اهالی استان آذربایجان بود که به دلیلی پیش پا افتاده به شش ماه زندان محکوم شده بود. به او اجازه داده شده بود که فضای کوچکی را در نزدیکی سرویس‌های بهداشتی، برای چای درست کردن و فروختن به زندانیان در اختیار بگیرد. من با او به ترکی صحبت می‌کردم و به همین خاطر، نوعی انس و محبت میان ما ایجاد شد. ارتشی‌ها دور آن مکان گرد می‌آمدند و چای می‌خوردند. البته من در این جلسه آنها شرکت نمی‌کردم؛ زیرا خروج من از سلول ممنوع بود. از این گذشته تمایلی هم به رفتن به آن محل نامناسب نداشتم، اما در عین حال جزء مشتریان این گروهبان بودم. او برایم چای را به سلول می‌آورد و من پول آن را نقدا به وی می‌پرداختم و این‌چنین بود که سه عامل: زندان، زبان مشترک و مشتری خوب بودن من، باعث رابطه میان من و این فرد شد. صبح یکی از روزها، من همراه دیگر زندانیان در محوطه باز بودیم؛ چون گاهی به ما اجازه استفاده از آفتاب داده می‌شد. من معمولا در گوشه‌ای از حیاط زندان می‌نشستم، ارتشی‌ها دور من می‌نشستند و من با صحبت‌های گوناگون ــ اعم از داستان، اخبار و نکات جالب ــ سرشان را گرم می‌کردم. یک روز رشته سخن به کمونیست‌ها کشیده شد، که در آن سال‌ها حضور پررنگی نداشتند، بلکه نخستین فعالیت‌های آنها در همان سالِ بخصوص ظهور یافت. در مدتی که در زندان بودم، تعدادی از جوانان را آوردند و به اتهام کمونیست بودن به زندان انداختند. رژیم پهلوی هم، این فعالیت‌ها را بزرگ جلوه می‌داد. گروهبان یادشده با اظهار تنفر شدید خود از کمونیست‌ها و ادعای اینکه وقتی کمونیست‌ها در سال ۱۳۲۵ در آذربایجان دولت مستقل تشکیل دادند، تعدادی از آنها را کشته، در بحث ما شرکت می‌کرد. او ساواک را سرزنش می‌کرد که با کمونیست‌ها برخورد شدید نمی‌کند و با قاطعیت می‌گفت: اگر ساواک به من اجازه بدهد، من می‌توانم کمونیست‌ها را یکی یکی بکشم، بدون اینکه احدی از آن مطلع شود! اما ساواک با اینها مدارا می‌کند و اینها را به زندان می‌اندازد تا به‌راحتی بخورند و بخوابند! او مرتبا ساواک را مورد سرزنش قرار می‌داد که چرا به او اجازه کشتن این کمونیست‌های زندانی را نمی‌دهد. به ذهنم گذشت که با این مرد شوخی کنم؛ به او گفتم: اگر ساواک به تو دستور قتل مرا بدهد، چه؟ فورا با لحن قاطع گفت: به جدت می‌کشم! او به جد من سوگند می‌خورد؛ چون به خاطر عمامه سیاه من، از انتساب من به نبی اکرم(ص) مطلع بود. از این گذشته، ما با یکدیگر ــ چنان‌که گفتم ــ وجوه مشترک بسیاری هم داشتیم، اما با وجود همه اینها، با جدیت تمام می‌گفت: می‌کشم! این نمونه‌ای از ثمرات مغزشویی در بین نظامیان آن زمان بود...».
 
جوانان دانشگاهی در زندان، نمونه‌ای از رویش‌های مبارزه
سال 1349 و دستگیری‌های جدید ساواک از میان دانشجویان مشهد، نشان از آن داشت که این قشر در مخالفت با حکومت شاه فعّالیتی دوچندان یافته است. این امر برای شهید خامنه‌ای که تمامی توش و توان خویش را وقف مبارزه با حکومت نموده بود، خبری خوش و امیدبخش به‌شمار می‌آمد:
«در این مدت، گروهی از جوانان دانشگاهی وارد زندان شدند؛ این نخستین باری بود که رژیم به بازداشت جوانان دانشگاهی مشهد اقدام می‌کرد. از این پدیده متوجه شدم که تحرک تازه‌ای در جامعه هست و این مرا بسیار خوشحال کرد. خیلی مشتاق بودم که بدانم بیرون از زندان چه می‌گذرد، اما راهی وجود نداشت. وقتی این جوانان را به زندان آوردند، به سلول من نیاز پیدا شد؛ لذا مرا از آن بیرون آوردند و در اتاق بزرگی کنار در زندان ــ که برای ملاقات زندانیان مهیا شده بود ــ جای دادند؛ زیرا در این زندان، تعداد سلول‌ها کم بود؛ ضمنا من هم دو ماه یا بیشتر در سلول بودم و از نظر آنها، بیش از آن لازم نبود که در سلول بمانم...».
 
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1361)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک گفت‌وشنود مطبوعاتی (سال 1361)
 

تجربه سه ماه رمضان در زندان

از تجربیات شاخص امام شهید در زندان‌های رژیم گذشته، تجربه سپری کردن سه ماه رمضان و روزه‌داری در آنهاست. این امر شامل فرصت شیرینِ خلوت با خداوند، تدبر در آیات قرآن کریم و محاسبه نفس و در کنار آن شرایط نامطلوب رفتار با زندانیان روزه‌دار است؛ چنان‌که او در بخشی از خاطرات چهارمین حبس، بدان این‌گونه اشارت برده است:
«وقتی در سلول بودم ــ پیش از انتقال به اتاق بزرگ ــ ماه رمضان فرا رسید. با فرا رسیدن این ماه دلم غرقِ شادی شد؛ چون از کودکی این ماه را دوست می‌داشتم. در این ماه چهره زندگی روزمره دگرگون می‌شود و انسان روزه‌دار، لذت معنوی خاصی احساس می‌کند. نخستین روز ماه رمضان سپری شد، هنگام افطار فرارسید، اما چیزی برای من نیاوردند؛ زیرا برای ماه رمضان در محیط ارتش و زندان ارتش حسابی باز نمی‌شد. نماز خواندم و به سیر در عالم خاطرات این ماه ــ به‌ویژه خاطرات ساعت افطار و سرور روزه‌داران در هنگام افطار ــ پرداختم. آن لحظات شادی‌آور و فرح‌افزای سر سفره افطار در کنار خانواده، با سماوری که در برابر ما می‌جوشید، در خاطرم گذشت. همچنین آن خوردنی‌های اندک و سبک مخصوص افطار را به یاد آوردم؛ به‌ویژه ماقوت ــ غذای معروف مشهدی‌ها که ظاهرا مختص خود آنهاست ــ را به یاد آوردم، که از هر غذایی برای افطار، آن را بیشتر دوست می‌داشتم. ماقوت، از آب و نشاسته و شکر تهیه می‌شود و به شیوه خاصی آن را می‌پزند. همسر من نیز در پختن آن، همانند پختن سایر غذاها به‌خوبی وارد است. ناگهان به خود بازآمدم و از خداوند مغفرت طلبیدم. شاید این گرسنگی بود که خاطرات یادشده را در ذهنم برانگیخت؛ شاید هم علت تنهایی بود. به هر حال باید صبر می‌کردم.
نیم ساعت پس از مغرب، یک فنجان چای گیر آوردم. مدتی بعد شام آوردند، که به خاطر نامرغوبی دل بدان رغبت نمی‌کرد، اما قدری از آن را خوردم و بقیه را برای سحری گذاشتم. در سحر هم بقیه آن را با اکراه خوردم؛ زیرا این غذا از اصل نامطبوع بود و بعد از مانده شدن نیز، نامطبوع‌تر شده بود. نخستین روز بر این منوال گذشت. روز دوم نگهبان اطلاع داد که چیزی برای شما فرستاده شده است. آن را گرفتم، باز کردم و دیدم انواع غذاهایی که در افطار به آنها میل دارم، در چند بشقاب برایم فرستاده شده. این غذاها برای چند نفر کافی بود. همسرم آن را آماده کرده و توانسته بود به زندان برساند. همچنین در همان روز، از منزل برایم وسایل چای آوردند. افطاریِ خوشمزه و مطبوعی بود، که به قدر کفایت از آن برداشتم و باقی را برای زندانیان فرستادم. این کار، هر روز تکرار شد. در شب‌های ماه رمضان، برای من فرصت تلاوت، دعا و ذکر فراهم شد. به یادم می‌آید که در شب عید فطر، نماز مستحبی هزار قل هو الله را خواندم که در آن در رکعت اول پس از حمد، هزار بار سوره توحید خوانده می‌شود. این دومین تجربه رمضانی من در زندان بود. در اولین زندانم، نیمی از ماه رمضان را داخل زندان گذراندم. در این زندان، تمام ماه رمضان را و در پنجمین زندان هم باز سراسر ماه رمضان را. اینها علی‌رغم سختی‌ها و رنج‌هایی که داشت، فرصت‌هایی بود که از جهت تربیت نفس و توجه به پروردگار و تدبر در آیات قرآن و مفاهیم بلند آن برایم بسیار سودمند بود. بیشتر خاطراتی که در این زندان یادداشت کرده‌ام مربوط به ایام ماه مبارک رمضان است...».
 

فجایع اخلاقی در میان زندانیان سیاسی

و نهایتا از جمله نکاتی که دیده صاحب خاطرات را در این نوبت از زندان متوجه خویش می‌سازد، شیوع رذائل اخلاقی در میان برخی زندانیان است. این در حالی بود که آنان به لحاظ تربیت نظامی، باید مراعات بیشتری می‌داشتند و در نزدیک شدن به برخی معضلات، احتیاط افزون‌تری از خویش نشان می‌دادند. از سوی دیگر، این زندان متعلق به ارتشیان بود که باید بیش از دیگر نهادهای مشابه، مورد مراقبت قرار می‌گرفت. این نشان می‌داد که اشاعه فساد اخلاقی در میان اقشار مختلف جامعه ازجمله نظامیان، از مرکزیتی سازمان‌یافته نشئت می‌گیرد:
«در این زندان و زندان قبلی، آشکارا شاهد فاجعه اخلاقی در میان زندانیان نظامی بودم. این فاجعه پیش از آنکه نشانه بی‌توجهی و اهمال بوده باشد، حاکی از وجود یک برنامه‌ریزی بود. با آنکه ورود هر چیزی به زندان، بدون بازرسی و کنترل شدید ممنوع بود، اما دیدم که مواد مخدر چگونه میان نظامیان زندانی رواج داشت. به من اطلاع داده شد که برخی درجه‌داران، در زندان شراب‌خواری می‌کنند. در این زندان و زندان قبلی دیدم که کسانی بنگ را به عنوان مواد مخدر استعمال می‌کنند؛ زندانیان می‌چرخند و بنگ می‌کشند و در حالتی شبیه به اغما، هذیان می‌گویند! یک جوان سالم وقتی وارد این زندان‌‎ها می‌‎شد، به‌ناچار فاسد می‌گردید؛ چون بیشتر به یک گنداب متعفّن شبیه بود و هرکس ــ به جز کسانی که خداوند به آنها رحم کرده باشد ــ در آن می‌افتاد به گند و فساد آن دچار می‌شد. تازه اینجا به عنوان زندان نظامی تابع یک انضباط دقیق بود؛ حال قیاس کنید که زندان‌های غیر نظامی در چه وضعی بودند. بدین جهت، من ضمن تلاش‌هایم در داخل زندان، تلاش می‌کردم تا در این جو سراسر آلوده، هر کس را که بشود نجات داد، نجات دهم. کمی مانده به ماه رمضان، زندانیان را جمع کردم؛ برایشان وعظ کردم و مرگ و آخرت و حساب قیامت را به یادشان آوردم. آنها به من قول دادند و قسم خوردند که روزه بگیرند. واقعا هم روز اوّل روزه گرفتند؛ روز دوم هم تا ظهر تحمل کردند، اما در اثر جو فاسد زندان اراده آنها سست شد! لذا تأثیر موعظه من در آنها به پایان رسید و روزه خود را خوردند! در خاطرات نوشتم که چه کسی فقط روز نخست را روزه گرفت و چه کسی روزه را تا ظهر روز دوم ادامه داد و سپس خورد!...»[*].
 
بیشتر بخوانید:

بیدارگری که در شهر شهادت، هزاران نفر را بی‌قرارِ مبارزه ساخت (خوانشی تحلیلی از خودگفته‌های رهبر شهید در باب نشوونما و تحصیل و تدریس خویش)
 
وقتی در دوم ابتدایی تحصیل می‌کردم، معمم شدم! (رهبر شهید، آغازین دوره از تحصیلات و شرایط فرهنگیِ وقت، در آینه روایت‌های خویش‌گفته)
 
گوشه‌گیری پدر را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکسِ آن را فراگرفتم! (گذری بر یادمان‌های امام شهید انقلاب اسلامی، از خاستگاه فرهنگی و تربیتی خویش)
 
وقتی به زبان عربی گوش می‌سپارم، از اعماق وجود تحت‌تأثیر قرار می‌گیرم (خوانشی تحلیلی از خاطرات رهبر شهید، در باب زمینه‌ها و پیامدهای علاقه به ادبیات عرب)

درس خواندن در تعطیلات، موجب شد به‌سرعت «مقدمات» و «سطح» را به پایان ببرم (مراحل تحصیلی رهبر شهید، در آینه آنچه خویش به تاریخ سپرده است)
 
او نخستین جرقه‌ای بود که راه اسلام انقلابی را در برابرم روشن ساخت (جذبه شهید سیدمجتبی نواب صفوی، محملی برای فعالیت سیاسی امام شهیدِ انقلاب اسلامی)

مردی که تا پیش از آغاز مبارزه، نشانی از انقلابی بودن نداشت! (حدیث دلدادگی مرید و مراد، در آینه یادمان‌های رهبر شهید)
 
شب‌های ما یا در زندان می‌گذشت، یا در تبعیدگاه و یا در انتظارِ زندان و تبعید! (وظایف و مأموریت‌های رهبر شهید در دوره مبارزات، بر پایه یادبودهایش)
 
مردم می‌خواستند برای آزادی من، به پاسگاه پلیس حمله کنند! (حکایت رهبر شهید از نخستین زندان خویش، در 24سالگی)
 
حمله به آخوندهای درباری، موجب تعطیل منبر و دستگیری‌ام شد! (بیدارگری در شهر زاهدان، در پی دومین سفر تبلیغی ـ انقلابی رهبر شهید)
 
مواجهه با یکی از اشرار معروف، که رئیس ساواک زاهدان شده بود! (بیم و امیدهای دومین بازداشت در دومین سفر تبلیغی، به بیان رهبر شهید)
 
در شورای انقلاب، رضایت خود را از زندانبان جوانمردمان اعلام کردیم! (رمضان سال 1342 در زندان قزل قلعه، در آینه تذکارهای رهبر شهید انقلاب اسلامی)
 
کسی مانند من، نمی‌توانست به آنچه در جامعه می‌گذرد بی‌اعتنا باشد (واگویه رهبر شهید انقلاب اسلامی از بسترهای سومین دستگیری خویش)
 
مأموران برای دستگیری‌ام وارد خانه شدند، مادرم چون شیر می‌غُرّید! (فراز و نشیب‌های چهارمین دستگیری رهبر شهید، در آینه یادبودهایش)
 


پرونده قائد شهید امت اسلامی
حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای
 
 

پی‌نوشت:
 
[*] مستندات این مقال، تماما از اثر «خون دلی که لعل شد، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای» منتشره از انتشارات انقلاب اسلامی، اخذ شده است
 
https://iichs.ir/vdcbswb5.rhb08piuur.html
iichs.ir/vdcbswb5.rhb08piuur.html
نام شما
آدرس ايميل شما