[1]. این تعبیر ریشه در حکایتی دارد که در آن مریدانِ یک شخصیت مذهبی (شیخ عبدالنبی)، حتی به حیوانِ زیر پای او نیز صبغهای قدسی میبخشند. این ماجرا که در برخی متون قاجاری و نوشتههای طنزپردازانی چون علیاکبر دهخدا (در چرند و پرند) به اشکال مختلف بازتاب یافته، نمادی است از جهل تودهها که به جای توجه به اصل پیام، به حواشی و ملحقات یک جریان یا شخص تمسک میجویند. در ادبیات سیاسی، این تعبیر برای ریشخند کردن کسانی به کار میرود که به دلیل وابستگی به یک مقام یا قدرت، شأنی کاذب برای خود قائلاند.
[2]. باروخ اسپینوزا (۱۶۳۲–۱۶۷۷)، فیلسوف نامدار هلندی و از پیشگامان روشنگری، به دلیل نظریه وحدت وجود (پانتهایسم) شهرت دارد. او معتقد بود که خدا و طبیعت یکی هستند و جهان نظمی عقلانی و گسستناپذیر دارد. اندیشههای او تأثیری ژرف بر تکوین نقد کتاب مقدس و فلسفه مدرن بر جای گذاشت.
[3]. سیدریحانالله موسوی بروجردی (۱۲۸۱-۱۳۳۵ق) از علمای متنفذ عصر قاجار است. تاریخ او در واقع مجموعهای از یادداشتهای روزانه و وقایعنگاریهاست که شامل مشاهدات دقیق او از حوادث مشروطه، اوضاع بروجرد و شرح حال معاصرانش میشود. این نوشتهها به دلیل ثبت ناگفتههای سیاسی و مذهبی آن دوران، از منابع دستاول و مهم برای پژوهشگران تاریخ اواخر قاجار بهشمار میآید.