انتصاب جمشید آموزگار به نخستوزیری در مرداد ۱۳۵۶، بیش از آنکه یک تغییر اداری ساده باشد، تلاشی برای تغییر ریلِ حکمرانی در ایران بود. آموزگار با پیشینهای تکنوکراتیک و پیوندهای نزدیک با الگوهای مدیریتی غرب، مأموریت داشت تا شکاف فزاینده میان مطالبات بینالمللی واشنگتن و واقعیتهای ملتهب داخلی را ترمیم کند، اما چرا مهرهای که در محافل اقتصادی جهان نمادِ کارآمدی شناخته میشد، در کمتر از یک سال به نقطه استعفا رسید؟ این نوشتار با نگاهی به فرآیند تصمیمگیری در ساختار قدرت، بررسی میکند که چگونه تضاد میان «سیاستهای توسعه برونزا» و «واقعیتهای اجتماعی ایران»، دولت آموزگار را در بنبستی قرار داد که حتی اصلاحاتِ اقتصادی لایه اول نیز قادر به گشودن آن نبود؛ بنبستی که نشان از فرسودگیِ ساختارهای پاسخگویی در آن دوران داشت
















