مهمترین و طولانیترین فصل از حیات حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای، از آشنایی او با حضرت امام خمینی، رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی، در حوزه علمیه قم آغاز میشود؛ از سال 1337 و حضور در مدرَس استادی که هر روز سَربهزیر و خاموش وارد محفل درس میشد و سکون و آرامشِ او هرگز نشان نمیداد که در آینده چه هنگامهای در ایران و جهان برپا خواهد ساخت. یاد دو رهبر و آموزگار بیدارگر اسلام سیاسی در دوران ما، گرامی و آوازهشان همواره بلند باد
حدیث عشق خامنهای شهید به خمینی کبیر، روایت یک دلدادگی است که با جمله فراز و فرودهایِ گاه فراتر از تصورِ خویش، نزدیک به هفتاد سال به طول انجامید. چنین باده مهری که هفت دهه مستیفزای جانِ این سالک پرصلابت راه حقطلبی بوده و مواهب آن به دهها میلیون نفر در ایران و جهان نیز رسیده است، در خور روایتی دقیق و شرحی بلیغ است و دراینباره چه شرحی بهتر از آنچه امام مجاهدان از خویش به یادگار نهاده است:
«وقتی در مشهد بودم، نام امام خمینی را شنیدم. ایشان در آن زمان، به حاج آقا روحالله معروف بودند و شهرت ایشان در میان طلاب، به خاطر جدیّت در تدریس بود. هر طلبه جوانی که در درس جدیّت و کوشایی داشت، مشتاق شرکت در دروس ایشان در حوزه قم بود. پس از آنکه در سال 1337 به قم رفتم، در دروس اصول فقه امام شرکت کردم و این درسها را طی شش سالی که در قم بودم، ادامه دادم. در دروس فقه امام هم شرکت کردم، ولی در همه سالها نه؛ چون به حلقه درس حاج آقا مرتضی حائری پیوستم و این امر نه به علت ترجیح جلسات درس آقای حائری، بلکه به سبب شلوغ نبودن آن بود. طلاب جلسات درس حاج آقا مرتضی تعدادشان کم بود؛ زیرا با آنکه ایشان از نظر علم و فضل معروف بود، اما روش تدریس وی جذبشان نمیکرد. همان تعداد اندک همدرسهای من در حلقه درس ایشان نیز، آن درس را ترک کردند و من به تنهایی ماندم و با ایشان درس را ادامه دادم. به جز این درس، در مرحله درس خارج، درس دیگری نبود که تنها یک طلبه در آن شرکت داشته باشد!
تا پیش از حرکت امام خمینی در سال 1341، هیچگونه نشانهای از انقلابی بودن در ایشان مشاهده نمیشد. ایشان استادی جدی بود، با لباسی مرتب و فوقالعاده تمیز. سربهزیر وارد جلسه درس میشد، به هیچیک از طلاب نگاه نمیکرد، درس خود را با جدیّت میداد، به پرسشها و بحثهای طلاب با دقت و توجه تمام پاسخ میگفت و بدون آنکه توجهی به ایجاد ارتباط با طلاب داشته باشد، با همان شکل بیرون میرفت، اما در عین حال میان طلاب ــ اعم از شاگردانش و غیر شاگردانش ــ محبوبیت بسیاری داشت. اکنون که به آن روزها میاندیشم، از سکوتی که این مرد پیش از اعلام نهضت خود داشت، خیلی متعجب میشوم. اعلامیههایی که پس از آغاز نهضت صادر کرد، نشان میدهد که ایشان همچون آتشفشان خاموشی بوده که یکباره فوران کرده است. همواره گفتهام: ریاضت سکوت امام، یکی از بزرگترین ریاضتها بوده. او مصداق کامل انسان مؤمن بود...».
حضرت آیتالله العظمی خامنهای و دیگر شاگردان امام خمینی، ایشان را در بر گرفتهاند (قم؛ سال 1342)
کلمات دومین اعلامیه امام را با تمام وجود نیوشیدم
ذهن و ضمیر رهبر شهید و طلاب جوانی که چون وی میاندیشیدند، متأثر از حوادث و مظالم پیشین، در انتظار گمشدهای بود که عزت اسلامی و شیعی را متبلور سازد. آنان با ظهور امام خمینی، بیهیچ تردید دل در گرو دعوتش نهادند و در سلک دوستدارانش درآمدند. حالات راوی به گاهِ مطالعه دومین اعلامیه امام ــ که طی آن امیراسدالله علم را با صلابت و قاطعیت مورد خطاب قرار داده بود ــ شاهدی بر این مدعاست:
«امام خمینی(ره) با پدرم دوست بود. هرگاه قصد سفر به مشهد داشتم، برای خداحافظی نزد ایشان میرفتم و ایشان هم میخواست که سلامش را به پدرم برسانم؛ همچنین در بازگشت از مشهد هم، نزد ایشان میرفتم و ایشان حال پدرم را جویا میشد. برای پرسش برخی مسائل هم، خدمت ایشان میرفتم.
وقتی نهضت امام آغاز شد، کاملا برای پیوستن به زیر پرچم ایشان آماده بودم؛ چون همه آنچه را که میخواستم، در این نهضت یافتم. به یاد دارم یک سال پس از نهضت امام، از یکی از کوچههای قم میگذشتم که دیدم دومین اعلامیه امام را بر در ورودی مدرسه حجتیه چسباندهاند. در این اعلامیه، امام اسدالله عَلَم را با لحن و زبانی مورد خطاب قرار داده بود که قدرت اسلام و عزت علمای مسلمین در آن موج میزد. کلمات اعلامیه را با تمام وجود نیوشیدم و خواستم به سجده بیفتم؛ زیرا بیانگر تمامی احساسات و آرزوهایم بود و فهمیدم امام تا آخر پای حق میایستد. در واقع حوزه علمیه قم پس از رحلت آقای بروجردی، احساس یتیمی میکرد. در چنین شرایطی بود که امام مانند کوهی راسخ و استوار برخاسته بود و درنهایتِ شجاعت و قدرت و عظمت، با قدرت حاکمه ستمگر سخن میگفت. طبیعی بود که این موضع امام، همه احساسات انسان آرمانخواه و آرزومند عزت اسلام و مسلمین را تحتتأثیر خود قرار دهد.
به دنبال بالا گرفتن نهضت و مشارکت فعالانهام در آن، رفتوآمدم به بیت ایشان افزایش یافت...».
در 6 بهمن، با چشم خود و در تهران دیدم که مراکز رأیگیری از مردم خالی بود
نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی و البته معاضدت سایر مراجع، از نیمه دوم سال 1341 و در اعتراض به تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی آغاز شد. دولت از این معرکه عقب نشست، اما شاه با مطرح کردن لوایح ششگانه و اعلام رفراندم در 6 بهمن 1341، مصاف مرجعیت قم با خویش را وارد مرحله جدیدی نمود: «حرکت امام در پاییز سال 1341، با اقدام ایشان در محکوم ساختن مصوبه دولت مبنی بر تبدیل سوگند به قرآن به سوگند به کتابهای آسمانی و مصوباتی از این قبیل ــ که هدف آنها تضعیف عظمت اسلام در ایران و تعرض به علمای دین بود ــ آغاز شد. دو ماه بعد در برابر سروصدایی که در کشور برپا شد، دولت از موضع خود در مورد این مصوبه عقبنشینی کرد، اما نقشه دیگری ریخت. یک ماه پس از این عقبنشینی، شاه شش لایحه در رابطه با موضوعاتی مختلف به اسم انقلاب سفید ارائه کرد، که در واقع طرحهایی آمریکایی بود. امام، این طرحهای شاه را نیز محکوم کرد. شاه همچنین یک رفراندوم برای این لوایح اعلام کرد؛ امام این رفراندوم را هم محکوم کرد. هنگامی که این رویارویی شدت و حدّت یافت، شاه تصمیم به ستیزه و چالش با امام و همه روحانیون گرفت. او به قم ــ خاستگاه و دیار علمای دین ــ سفر کرد و به خانه روحانیون رفت؛ همچنین در میدانی در مرکز شهر و در برابر حرم حضرت فاطمه معصومه (سلامالله علیها) ایستاد و سخنرانی گستاخانهای کرد و روحانیون را مورد تهاجم قرار داد، در حالی که با آشفتگی و پریشانی سخن میگفت. بدین ترتیب، شاه دست به یک مانور خطرناک زد، اما امام از ادامه راه منصرف نشد. او هر روز یا یک روز در میان اعلامیههایی صادر میکرد که لحن تند و کوبندهای داشت. در چنین جوّی همهپرسی انجام شد. رژیم اعلام کرد که ششمیلیون نفر در همهپرسی شرکت کردند. همهپرسی در 6 بهمن 1341 (29 شعبان1382ق) انجام شد. در آن روز من و برادرم سیدمحمد و یک شخص دیگر به عنوان فرستادگان آقای میلانی به نزد امام، از مشهد به تهران رسیدیم. من با چشم خود دیدم که حتی در مرکز شهر که شلوغ است، مراکز رأیگیری از مردم خالی بود و جز برخی افراد کسی در آن نبود. امام پس از همهپرسی، موضع خود را تشدید کرد و این اقدام و نتیجه آن را به بحث کشید. در گیرودار این بحران، نشانههای آغازین جدایی میان امام و برخی دیگر از مراجع نیز پدیدار میگشت...».
ضرب و شتم یک مرجع تقلید، در تظاهراتی در تهران!
به هیچ گرفتن نتیجه رفراندمِ شاه توسط امام خمینی و تداوم مبارزه، این فرآیند را وارد مرحله حادِّ خویش ساخت. کماندوهای رژیم به مجامعی که مراجع نامدار تقلید در آن حضور داشتند، علنا و گستاخانه حمله میکردند و حاضران را مورد ضرب و شتم قرار میدادند. حمله به مجلس روضهای که از سوی آیتالله العظمی سیدمحمدرضا گلپایگانی و به مناسبت سالروز شهادت امام صادق(ع) در مدرسه فیضیه قم برگزار شده بود، نقطه اوج اینگونه رفتارها بهشمار میآمد، که رهبر شهید اغلب آنها را به گونهای بلیغ حکایت نموده است: «حلول سال نو نزدیک شد. ایرانیان بنا بر رسم معهود، میبایست در آغاز سال نو، با شادی و سرور و جامههای نو و دید و بازدید به استقبال بهار بروند، اما امام پیشاپیش اعلام کرد: ما سوگواریم و امسال عید نداریم! علت این اعلام، حمله به تظاهرات مسالمتآمیزی بود که در تهران صورت گرفت و گروهی از مؤمنین ــ از جمله آیتالله سیداحمد خوانساری از مراجع وقت ایران ــ در آن شرکت کرده بودند. حضور یک مرجع در تظاهراتی مردمی، امری شگفتانگیز بود. شگفتانگیزتر از آن حمله دژخیمان شاه به چنین تظاهراتی بود که این مرجع بزرگ در آن شرکت داشت. آنها به ضرب و جرح تظاهرکنندگان پرداختند، حتی خود آقای خوانساری هم صدمه دید. پس از اعلام عزا، همه طلاب جوان علوم دینی، به همان شکل که در مراسم عزا رسم است، لباسهای سیاه پوشیدند. برخی به یک پیراهن سیاه بسنده کردند و برخی هم، بیشتر سیاه پوشیدند. به یاد دارم که نزد خیاط رفتم، تا برایم پیراهنی سیاه بدوزد.
اول فروردین مصادف با 24 شوال بود و روز بعد هم، سالروز شهادت امام جعفر بن محمد صادق(ع) بود و معمولا در این روز، مراجع دینی قم مجالس روضه برپا میکنند. مجلس حضرت امام در منزل ایشان و مجلس آقای شریعتمداری در مدرسه حجتیه بود. این هر دو مجلس پیش از ظهر و مجلس آقای گلپایگانی هم، عصر در مدرسه فیضیه برپا بود. رژیم شاه برای انتقامجویی از علمای قم، مخصوصا در چنین روزی، نقشه خود را طراحی کرد. گروهی از افراد گارد مخصوص شاه، به قم آمدند. نقشه آنها این بود که در مجالس عزا ــ که به مناسبت شهادت امام صادق(ع) برگزار میشد ــ آشوب برپا کنند و سپس قدرت خود را نشان دهند و طلاب حوزه علمیه را به خاک و خون بکشند. میخواستند در مجلس امام مشکلآفرینی کنند، اما روضه در منزل ایشان برقرار بود و منزل ایشان هم در داخل کوچههای تنگ و پیچ در پیچ قرار داشت؛ لذا نقشه آنها در آنجا نمیتوانست موفق شود. علاوه بر این، یکی از معمّمین برخاست و با صدای بلند این نقشه را اعلام و آنان را تهدید کرد و فرصت را از دست توطئهگران گرفت. خواستند این مشکل را در مجلس آقای شریعتمداری ایجاد کنند، ولی یکی از جاهلمسلکها، که معروف به طرفداری از آقای شریعتمداری بود، متوجه موضوع شد و برخاست و خطاب به حاضران گفت: هر که بخواهد در این مجلس مشکلی بیافریند، کمرش را میشکنم! البته آنها در مدرسه فیضیه موفق شدند. مجلس سوگواری مدرسه فیضیه را به فاجعهای بزرگ تبدیل کردند، که لکه ننگ همیشگی بر پیشانی رژیم شاه گذاشت. دژخیمان به طلاب حمله کردند و آنها را کتک زدند، برخی را کشتند و برخی را از پشتبام به حیاط مدرسه پرتاب کردند. اندک اثاث ناچیز آنها را از حجره بیرون ریختند و به آتش کشیدند. چهها که نکردند که شرح آن به درازا میکشد...».
امام مرا به مشهد فرستاد تا آقای میلانی و آقای قمی را از تصمیم ایشان برای محرّم مطلع کنم
محرم سال 1342، موسم آگاهیبخشی و شورآفرینیِ انقلابی بود. هم از این روی امام خمینی با هماهنگی مراجع و علمای دیگر نقاط ایران، تصمیم گرفت تا منابر عزای حسینی(ع) را به تریبونی برای افشای مظالم رژیم شاه و اهداف مرجعیت و روحانیت در مبارزات تبدیل نماید. هم از این روی شهید خامنهای به مشهد عزیمت کرد، که آیات سیدهادی میلانی و سیدحسن طباطبائی قمی را با این برنامه هماهنگ سازد و از سوی امام با آنان به تبادل نظر بپردازد:
«به دنبال حادثه فیضیه، امام غوغا و شور و هیجانی به پا کرد. برای افشای اقداماتی که رژیم در مدرسه فیضیه مرتکب شده بود و نیز آگاهسازی مردم نسبت به نقشه رژیم برای سرکوب علمای دین، پیروان امام تلاشهای خود را گستردهتر کردند؛ سپس امام برای ماه محرم، برنامهریزی کرد. در این ماه حوزه علمیه، از طریق مجالس عزای امام حسین(ع) و منبرهای وعظ و ارشادی که به صورت مردمی و گسترده برپا میگردد، برای ارتباط با تودههای مردم در همه شهرها و روستاها فعال میشود. برنامه امام بدین ترتیب بود که از روز هفتم محرم، خطبا بر بالای منبر کارهای رژیم را افشا کنند و هیئتهای عزاداری مردمی هم، از تاسوعا این کار را انجام دهند. برنامه، به اطلاع علما و مراجع رسید. من هم از جمله کسانی بودم که برنامه را ابلاغ میکردند. امام مرا به مشهد فرستاد تا آقای میلانی و آقای قمی را از تصمیم ایشان مطلع کنم. بعد در آغاز محرم رهسپار بیرجند شدم تا طبق برنامه امام در آنجا دست به افشاگری علیه رژیم شاه بزنم. در آنجا اتفاقاتی افتاد که روایت آنها را به زمانی دیگر وامینهم. نقشه امام برای برانگیختن احساسات تودههای مردم، با موفقیت روبهرو شد و مجالس روضه به صورت آتشفشانهایی انفجارآمیز علیه ستم و ستمگران، اعم از شاه و اعوان و انصارش درآمد...».
از راست، آیات: سیدمحمدهادی میلانی، سیدحسن طباطبائی قمی و سیدمحمدعلی قاضی طباطبائی (مشهد؛ دهه 1340)
خروش رهبر و خروش ملت در نیمه خرداد
آشتیناپذیری نهضت اسلامی و رهبری قاطع آن با رژیم پهلوی، در روز 15 خرداد 1342 بر همگان آشکار گشت. آنگاه که امام خمینی در روز عاشورای آن سال، طی یک سخنرانی در مدرسه فیضیه قم و با لحنی متفاوت با شاه سخن گفت و ساواک در پی آن به دستگیری ایشان و انتقالشان به تهران مبادرت کرد و در نهایت مردم تهران و برخی شهرستانها، با دریافت این خبر به پا خاستند. آن روز، به مبدأ یک تاریخ تبدیل شد؛ مبدأ تاریخ انقلاب اسلامی و وقایع بعد بدان معطوف گشت:
«در این جوّ سرشار از خشم و ناخشنودی علیه قدرت حاکمه و لبریز از احساسات اسلامی و انقلابی، اعلام شد که امام روز عاشورا منبر خواهد رفت. دلها همه متوجه قم شد تا ببینند امام چه خواهد گفت. در روز موعود، امام سخنرانی تاریخی و شگفتآور خود را ایراد کرد. به گمان هیچکس خطور نمیکرد که امام با این لحن تند و صریح ــ که طی آن تمامی مرزها و قید و بندها را کنار گذاشت ــ سخن بگوید. متعاقبِ این سخنرانی و در عصر روز عاشورای 1383 مصادف با 13 خرداد 1342، امام به صورت محرمانه بازداشت و به تهران منتقل شد. به محض انتشار خبر، قیام 15 خرداد به وقوع پیوست و کشتار وحشتناک و معروفِ آن روز رخ داد. در آغاز، محل بازداشت امام باشگاه افسران تهران بود، که چند روزی را در آنجا گذراند. سپس ایشان را به سلولی بسیار کوچک منتقل کردند؛ آنقدر کوچک که امام قادر نبود نماز را در آنجا ایستاده بخواند. امام در آنجا دو شب ماند و بعدا به زندان دیگری انتقال یافت و دو ماه در آنجا بود؛ سپس یکباره ایشان را آزاد کردند و به مدت یک روز و نیم آزاد ماند، که طی آن در خانهای در تهران اقامت گزید. وقتی مردم خبر آزادی ایشان را شنیدند و از محل اقامت ایشان آگاه شدند، گروه گروه و تکتک به سوی آن خانه شتافتند؛ چنانکه همه خیابانها و کوچههای منطقه پر از جمعیت شد. رژیم احساس خطر کرد؛ لذا امام را به یک محل اقامت اجباری در منطقه قیطریه در شمال تهران منتقل کردند، که حدود هشت ماه در آنجا ماند. در اوایل سال 1343 آزاد شد و به قم بازگشت. ایشان تا آبان آن سال، آزاد ماند و در آن تاریخ به ترکیه تبعید شد. نخستین زندان من، همزمان با دستگیری امام و قیام 15 خرداد بود و دومین زندان من، با حضور امام در قیطریه همزمانی داشت. من پس از آزادی در آنجا به دیدار ایشان رفتم، که خاطره آن در جای خود شنیدنی است. خبر آزادی یک روز و نیمه امام هنگامی به ما رسید، که با گروهی از دوستان شاعر در یکی از ییلاقات مشهد به نام اخلمد بودیم...»[*]