رهبر شهید، آغازین دوره از تحصیلات و شرایط فرهنگیِ وقت، در آینه روایت‌های خویش‌گفته؛

وقتی در دوم ابتدایی تحصیل می‌کردم، معمم شدم!

به سیاق مقالات پیشین، همچنان قصد داریم که به بازخوانی تحلیلی خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای (قده) بپردازیم. در مقال پی‌آمده، آغازین دوره از تحصیلات آن بزرگ و نیز شرایط اجتماعی وقت و نگاه عمومی به روحانیت در شهر مشهد، مورد توجه قرار گرفته است. امید آنکه تاریخ‌پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید
وقتی در دوم ابتدایی تحصیل می‌کردم، معمم شدم!
 
تحصیل در نخستین مکتب‌خانه
آغازین ادوار تحصیل و چگونگی طی شدن آن، از آن روی که در شکل‌گیری شخصیت هر فرد اهمیتی به‌سزا دارد، در بازخوانی کارنامه نخبگان نیز جایگاهی مهم را به خویش اختصاص می‌دهد. در مرور زندگینامه خودگفته رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، نیز پس از خاطرات مربوط به خاستگاه خانوادگی، آغاز تحصیلات ایشان را به بازنمایی نشسته‌ایم. این دوره بنا بر شرایط وقت، نخست از دو مکتب‌خانه در مشهد آغاز شده و سپس در مدرسه دارالتعلیم دیانتی آن شهر، تداوم یافته است:
«تحصیلات من، در مکتب آغاز شد. قسمت چنین بود که پیش از ورود به دبستان، در دو مکتب‌خانه درس بخوانم. نخستین مکتب را ــ‌ که در چهارسالگی وارد آن شدم ــ یک زن اداره می‌کرد. من میل به گوشه‌گیری داشتم و خود را با درس سازگار نمی‌یافتم. شاید ــ چنان‌که خواهم گفت ــ این به خاطر ضعف بینایی‌ام بود. تصویری که اکنون بیش از هر چیز از این مرحله در ذهنم هست، روش‌های غلط آموزشی و پرورشی است. هیچ برنامه آموزشی در کار نبود. آنچه بر مکتب‌خانه حاکم بود، خشونت و سختگیریِ بی‌دلیل بود. به یاد دارم گاهی ملّاباجی به برخی جلسات می‌رفت و همسایه‌اش ــ رباب ــ را به جای خود می‌گذاشت و رباب در پُر کردن وقت ما با کارهای بیهوده، مهارت داشت! از جمله اینکه ما را به صف می‌کرد و به نزد شوهرش ــ که زمین‌گیر بود ــ می‌برد. ما یکی‌یکی از جلوی او می‌گذشتیم و او با چوبی که در دست داشت، به کف دست‌های ما می‌زد! برادر بزرگ‌ترم نیز، در این مکتب با من بود.
 
در سال 1323 ــ که پنج، شش ساله بودم ــ پدر ما را به مکتب دیگری فرستاد که در اتاقی در یکی از مساجد بود. هنوز آن اتاق درس را به یاد دارم، که اتاقی تاریک بود. شاید هم این تصور، ناشی از ضعف بینایی من بوده باشد. این معلم، به ما خیلی توجه کرد و ما را سمت چپ خود نشانید. ما همواره مورد توجه او بودیم. من و برادرم در این مکتب درس عمّ جزء را شروع کردیم، که با آموزش حروف الفبای عربی آغاز می‌شد و پس از آن، به آموزش جزء سی‌ام قرآن کریم می‌پرداختند و از سوره «ناس» شروع می‌کردند. این معلم به جز ما، با سایر شاگردان سخت‌گیر و خشن بود. آنچه امروز از این مکتب در حافظه‌ام مانده، تندی و خشونت این مرد و سرما و تاریکی است. من راه خانه تا محلّ درس را با کفشی طی می‌کردم که سوراخ بود و زمستان از سوراخ آن، آب و گِل وارد می‌شد و پایم را گِلی می‌کرد. از کارهای عجیبش این بود که روز پنجشنبه شاگردان را پیش از آنکه مرخص شوند، به صف می‌کرد و به آنها می‌گفت: من زیر زبان‌های شما مُهر می‌زنم، هر کس در روز جمعه مقیّد به خواندن نماز باشد، اثر مُهر روی زبانش می‌ماند وگرنه محو می‌شود! بعد مُهری برمی‌داشت و در مرکب آغشته می‌‌کرد و زیر زبان هریک از شاگردان را مُهر می‌زد! صبح شنبه قیامت بود! شاگردان در صف می‌ایستادند، زبان‌هایشان را برای بازبینی و تفتیش بیرون می‌آوردند، و برخی هم سخت تنبیه می‌شدند! من هم با شاگردان در صف می‌ایستادم و از ترس گریه می‌کردم! ترسم از کتک خوردن نبود؛ چون ما را احترام می‌کرد و نمی‌زد، اما از هول و وحشتِ این صحنه، به گریه می‌افتادم...».
 
اخراج رضاخان از ایران، مجال یافتنِ فعالیت‌های دینی و تحصیل در «دارالتعلیم دیانتی»
با فرا رسیدن شهریورماه 1320 و راندن رضاخان از کشور در پی بیست سال اختناق، مجالی برای فعالیت‌های مذهبیون پدید آمد. این امر در مشهد، با تأسیس برخی مدارس مذهبی به سبک نوین، خود را نشان داد. امام شهید در این دوره، تحصیلات خویش را در یکی از این مدارس ــ که دارالتعلیم دیانتی نام داشت ــ ادامه داد. وی در مقطع یادشده، شخصیت‌های مبرز دینی و سیاسیِ مشهد و ایران را در آن مدرسه دید و حتی در حضور برخی از آنان، به قرائت قرآن کریم پرداخت:
 
«دهه 1320 با کنار گذاشته شدن رضاخان از قدرت در سال 1320 آغاز شد و با جریان مصدق در سال 1330، به پایان رسید. در این دهه خطر کمونیسم در ایران ــ به‌ویژه پس از واقعه آذربایجان ــ بالا گرفت. قدرت حاکمه برای مقابله با این خطر، میدان را برای برخی فعالیت‌های دینی باز کرد. در همین دهه نخستین مدرسه جدید دینی به نام دارالتعلیم دیانتی، در مشهد تأسیس شد. مدیریت آن را میرزا حسن تدیّن
برعهده داشت، که اهل کرمان و ساکن مشهد بود. وقتی من رئیس‌جمهور بودم، او به دیدنم آمد. این مدرسه را گروهی از مؤمنان خیّر تأسیس کردند، که یکی از آنها شیخ غلامحسین تبریزی همدرس و هم‌مباحثه‌ای شیخ محمد خیابانی در تبریز و یکی از علمای موفق در امر تبلیغ بود. این مدرسه، یک دبستانِ کامل شامل سال اول تا ششم بود. شش‌ساله بودم که وارد این مدرسه شدم و مرا در کلاس اول نشاندند. برادرم را که ده‌ساله بود هم، در کنار دانش‌آموزان سال چهارم نشاندند. خاطرم هست که من در سه سال اول، احساس عقب‌افتادگی در دروس را داشتم؛ سپس در سال‌های چهارم و پنجم و ششم شاگرد اول شدم! علت این دگرگونی برای من روشن نبود، ولی چند سال پیش حقیقت را کشف کردم. یادم آمد که در سال چهارم در ردیف جلوی کلاس درس نشستم و دیگر آنچه را معلم روی تخته سیاه می‌نوشت، می‌دیدم و در نتیجه آنچه را می‌گفت، درمی‌یافتم. در سه سال پیش از آن، دور از تخته‌سیاه می‌نشستم و به سبب ضعف بینایی، نوشته‌های روی تخته سیاه را نمی‌دیدم، در نتیجه درس معلم را نیز نمی‌فهمیدم. هنوز آن روز درخشان را که درهای دروس بر رویم گشوده شد، به یاد دارم. زنگ اول آن روز، درس حساب داشتیم و من توسط معلم خیلی تشویق شدم. این یک نکته آموزشی و تربیتی است که من در زمان تصدّی ریاست‌جمهوری در مصاحبه‌ای به مناسبت افتتاح سال تحصیلی جدید، معلمان را به آن توجه دادم. در این مدرسه، در تجوید قرآن کریم و تلاوت آن با صدای خوش زبانزد بودم. در مراسم دبستان و مراسم استقبال از شخصیت‌هایی که به مدرسه می‌آمدند، قرآن تلاوت می‌کردم؛ از جمله در حضور آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی قرآن خواندم. ایشان در اواخر دهه 1320 به مشهد آمد (1329 یا 1330ش) و مدرسه به استقبال ایشان رفت. من در آن هنگام، دوازده‌ساله بودم. هنوز به یادم مانده که آقای کاشانی با عده‌ای از علما نشسته بود، اما چهره آن علما در ذهنم روشن نیست؛ چون چشمم ضعیف بود. همچنین در آغاز ورود آیت‌الله حاج آقا حسن قمی به مشهد پس از وفات پدرش، در حضور ایشان نیز قرآن خواندم. برخی از مؤسسان مدرسه، مقلد پدر ایشان بودند. آقای قمی به مدرسه آمد. ما به صف ایستاده بودم. من و یکی از شاگردان جلو آمدیم و قرآن و برخی محفوظات دینی خود را خواندیم. من از ایشان جایزه گرفتم و هنوز هم به یادم هست که کتاب تعلیمات دینی تألیف سیدحسام‌الدین فال‌اسیری شیرازی بود. بعدها این نویسنده را دیدم که به مشهد تبعید شده بود و گهگاه به نزد پدرم می‌آمد...».
 
آغاز حضور بر خوان پربرکت قرآن
پیشینه اُنس و پیوستگی فراوان شهید خامنه‌ای با قرآن شریف، به دوره کودکی و نوجوانی وی باز می‌گردد. او از آغاز و بادقت، قرآن و تجوید را نزد اساتیدی برازنده فرا گرفت و فرآیند قرآن‌زیستی خویش را در سال‌های بعد و به اشکال گوناگون تداوم بخشید؛ وجه کامل آن را جهان اسلام در دهه‌های اخیر دیده است:
«قرآن را از دوران کودکی نزد مادر و سپس از یکی از کسبه که قرائتش خوب بود و جلسات دوره‌ای قرائت را در منازل مدیریت می‌کرد، آموختم. پدر، من و برادرم را به این مرد مومن ــ که حاج رمضانعلی نام داشت ــ سپرد. او به ما احترام می‌گذاشت. با آنکه مردی پنجاه‌ساله بود، پشت سرِ ما از در خارج می‌شد و ما را در دو طرف خود م‌نشانید. من نزد او قرآن می‌خواندم و او قرائت مرا تصحیح می‌کرد. یک روز به ما گفت: شما دیگر به مرحله‌ای رسیده‌اید که من نمی‌توانم به شما درس بدهم و بیشتر از این شما را جلو ببرم. به ما توصیه کرد که پیش استادِ او ــ ملا عباس ــ برویم، که در سن هفتادسالگی در صحن حرم رضوی(ع) تدریس می‌کرد. رفتیم و نزد آن مرد درس خواندیم. از ویژگی‌های او این بود که به نسخه قرآن چاپ هند مقید بود و اعتقاد داشت که نسخه هندی با وجود دشواری رسم‌الخطش، نسخه‌ای صحیح است؛ همچنین از جمله خصلت‌های او، تقیّد به سنت سلام کردن، هم در آغاز دیدار و هم در هنگام خداحافظی بود؛ درحالی‌که در ایران رسم شایع این است که تنها در آغاز دیدار سلام کنند و هنگام خداحافظی جملات فارسی دیگری را به کار ببرند. نزد او کتاب تجوید را خواندیم، که به فارسی است و تألیف سیّدمحمّد عرب زعفرانی. این سیّدمحمّد، عرب و ساکن مشهد بود، که استاد مُقری ما ــ مُلّا عبّاس ــ هم شاگرد او بوده است....».
 
چالش‌های پوشیدن لباس روحانیت
در دوران سلطنت پهلوی‌ها، حکومت برای حذف نهاد روحانیت، به تلاش گسترده‌ای دست زد. در مقطع زمامداری رضاخان این حرکت صرفا جنبه سخت داشت، از این روی چندان به نتیجه مورد نظر قزاق منتهی نشد، که حتی به توسعه نفوذ این قشر نیز انجامید. در دوره سلطنت فرزندش اما، این رویکرد جنبه نرم نیز یافت و طبعا جماعتی از ناآگاهان و فریب‌خوردگان را به خویش جلب کرد. آیت‌الله خامنه‌ای در دوره پس از شهریور 1320 معمم شد؛ دوره‌ای که طلاب از فضای فرهنگی آن و واکنش بخش‌هایی از جامعه نسبت به حوزویان، خاطرات خوبی نداشتند:
«در ایران معمولا کسانی که به امور دینی اشتغال دارند، اعم از طلّاب و اساتید و مبلّغان، عمّامه بر سر می‌گذارند. عمّامه نماد وجود آن طایفه‌ای است که در دین «تفقّه» می‌کنند؛ دین را تبلیغ می‌کنند و در برابر مخالفان دین می‌ایستند. از همین روی
دست‌نشاندگان استعمار و مبلّغان لائیسیسم، با عمّامه جنگیده‌اند. رضاشاه دستور داد عمّامه‌ها را بردارند و کلاه پهلوی بر سر بگذارند. پسرش از این تصمیم شکست‌خورده عقب‌نشینی کرد، امّا دستگاه حاکمه نقشه کشید تا یک روحیّه عمومی ایجاد کند و عمّامه را مورد تحقیر و استهزا قرار دهد. در کودکی وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم، عمّامه گذاشتم. علّت این عمّامه‌گذاری زودهنگام آن بود که در آن دوران، مردم عادت به پوشاندن سر داشتند. طبیعتا پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی به سر بگذاریم؛ بنابراین چاره‌ای جز عمّامه نبود. عمّامه ما را مادر می‌بست. تحتالنک ــ دنباله پارچه عمّامه ــ را هم که معمولا در سمت چپ می‌گذارند، ایشان در سمت راست می‌گذاشت. ما از زمان کودکی، با پدیده مسخره کردن عمّامه مواجه بودیم. آن‌قدر کلمات تمسخرآمیز شنیدیم که این پدیده در نظر ما عادی شده بود و لذا به علّت آن نمی‌اندیشیدیم! فقط وقتی بزرگ شدم، به حافظه‌ام مراجعه می‌کردم و شگفت‌زده می‌شدم. هیچ معمّمی ــ چه بزرگ و چه کوچک ــ از این پدیده در امان نمانده بود...».
 
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای پس از عمامه‌گذاری در نوجوانی
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای پس از عمامه‌گذاری در نوجوانی
 
شما دیگر چرا سیّد عزیز؟
خاطره‌ای که از راوی شهید در ذیل می‌آید، در واقع پیوستی برای بخش پیشین است؛ داستانی که می‌تواند به عنوان نمادی از فضاسازی علیه ارباب عمائم در دوران پس از شهریور 1320 و یله‌گی فضای فرهنگی و اجتماعی ایران قلمداد شود:
«تمسخر عمّامه و علمای دین در ایران، به شیوه‌های مختلف رایج بود و به صورت یک روحیّه عمومی جمعی درآمده بود و همه بخش‌های جامعه را دربر می‌گرفت و حتّی من هم از این روحیّه عمومی، در سلامت نماندم! در محّله ما، شخص معممّی به نام شیخ فائقی بود. او مردی فاضل بود که در مجالس روضه می‌خواند. عمّامه بزرگی بر سر می‌گذاشت و محاسنی کم‌پشت بر چهره داشت و الاغی تند و تیز سوار می‌شد. خانه‌اش در کوچه مجاور کوچه ما بود. او هر روز، سوار بر الاغش از جلوی خانه ما می‌گذشت و در کوچه‌ها با سرعت حرکت می‌کرد. یک روز با دوستانم، مشغولِ بازی والیبال بودم. من به این ورزش، بیش از سایر ورزش‌ها پرداخته‌ام. هنگام بازی، عمّامه را برمی‌داشتم و به پوشیدن همان قبا ــ که آن هم جزء لباس‌های طلّاب و روحانیون است ــ اکتفا می‌کردم. در حین بازی متوجّه شدیم که آقای فائقی سوار بر الاغ و از دور با سرعت می‌آید. بچّه‌ها با هم قرار گذاشتند که او را مسخره کنند. وقتی نزدیک شد، همگی ــ از جمله خود من! ــ فریاد زدند: آشیخ... آشیخ! این کلمه به‌تنهایی حرف زشتی نیست؛ چون مخفّف آقا شیخ است، امّا وقتی دسته‌جمعی و با خنده فریاد می‌شد، نشان از تمسخر داشت. وقتی به ما نزدیک شد، سر الاغ را به سمت ما برگرداند و با عصبانیت به سمت ما آمد. بچّه‌ها گریختند و من بر جا ایستادم! از خر پیاده شد و نزدیک من آمد. هم مرا و هم پدرم را می‌شناخت و هم می‌دانست که من معمّم هستم؛ لذا با لبخندی آمیخته به تعجّب و گلایه و با نرمی و مهربانی گفت: شما دیگر چرا سیّد عزیز؟!....».
 
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در نوجوانی و در کنار جمعی از دانش‌آموزان
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در نوجوانی و در کنار جمعی از دانش‌آموزان
 
موج شایعه‌پردازی علیه روحانیت، در دوره پس از شهریور 1320
اکنون می‌توان از تاریخِ پس از شهریور 1320، این‌گونه استنتاج کرد که عدم توفیق نیروهای مذهبی در دوره نهضت ملی و نهایتا کودتای 28 مرداد 1332، تا حدی ناشی از ذهنیت‌سازی‌هایی بود که علیه روحانیت انجام می‌گرفت و بخش‌هایی از آن، جامعه را از خویش متأثر می‌ساخت. این فرآیند در شهر مقدسی چون مشهد نیز رواج داشته است که در یادمان‌های قائد شهید، به ترتیب پی‌آمده مورد توجه و روایت قرار گرفته است:
«این جوّ، نتیجه نقشه حساب‌شده‌ای برای جداسازی روحانیون از جامعه و زندگی مردم بود و برای این منظور از شایعات بهره می‌جستند. هنوز هم به یاد دارم که این شایعه میان مردم رواج داشت که گروهی از روحانیون در اطراف مشهد، مجلس شبانه‌ای برپا کرده‌اند و در سماور، عرق ریخته‌اند و در قوری، شراب و مشغول مستی و عربده‌کشی بوده‌اند! بسیاری از مردم می‌گفتند: ما این صحنه را به چشم خود دیده‌ایم! برخی هم می‌گفتند: ما از کسی شنیده‌ایم که با چشم خود دیده است! ساختگی بودن این داستان پیداست. خب، چرا شراب و عرق را به این صورت گذاشته بودند؟! چه دلیلی داشت در فضای باز و در انظار مردم، در چنین جلسه‌ای بنشینند؟! سر تا ته داستان، حکایت از دروغ بودن آن دارد. با این همه، من آن را از خیلی‌ها شنیدم و همه می‌گفتند: دیده‌ایم یا از کسی شنیده‌ایم! روحانیون مسئولیت دفاع از اسلام را در برابر هر گونه انحراف در جامعه دارند و وظیفه خود می‌دانند که علیه سلطه هر ستمگر یا بیگانه‌ای بر جامعه اسلامی مبارزه کنند. آنان بر مبنای این مسئولیت، در تاریخ معاصر ایران مواضع سرسختانه‌ای در برابر اشغالگران و طاغوت‌ها و خودکامگان داشته‌اند...».[*]   
 

منبع:
 
[*] مستندات این مقال، تماما از اثر «خون دلی که لعل شد، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای» منتشره از انتشارات انقلاب اسلامی، اخذ شده است.
https://iichs.ir/vdch-mni.23n-wdftt2.html
iichs.ir/vdch-mni.23n-wdftt2.html
نام شما
آدرس ايميل شما