گذری بر یادمان‌های امام شهید انقلاب اسلامی، از خاستگاه فرهنگی و تربیتی خویش؛

گوشه‌گیری پدر را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکسِ آن را فراگرفتم!

بی‌تردید خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای(قده)، از ادوار گوناگون حیات خویش، مهم‌ترین دستمایه تاریخ‌پژوهان در شناخت بایسته زندگی و زمانه آن بزرگ خواهد بود و استنتاج از آن، تا دهه‌ها و حتی سده‌ها از نظرِ ایشان دور نخواهد ماند. در مقال پی‌آمده، یادمان‌های شهید خامنه‌ای از خاستگاه فرهنگی و تربیتی خویش، مورد توجه و تفسیر قرار گرفته است
گوشه‌گیری پدر را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکسِ آن را فراگرفتم!
 
میلاد، خانه پدری
خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی، از بیان تاریخ و محل ولادت خویش آغاز می‌شود و با توصیف خانه پدری تداوم می‌یابد. این خاستگاه کوچک و محقر، اگرچه بعدها قدری وسعت یافت، همچنان صورت زاهدانه و بسیط خویش را حفظ کرد و حتی هم‌اینک که پس از گذرِ دهه‌ها تبدیل به حسینیه‌ای در یکی از کوچه‌های محله «سرشورِ» مشهد گشته، این‌چنین باقی مانده است. این منزل می‌تواند به عنوان نمادی از سبک زندگی علمای سلف، مورد توجه و عبرت‌اندوزی باشد:
«من در شهر مشهد،‌ مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم ــ علی‌بن موسی‌الرضا(ع) ــ به دنیا آمدم. زادروز من، 28 ماه صفر سال 1358ق (فروردین 1318ش) است. من دومین فرزند پسر خانواده هستم. از من بزرگ‌تر سیدمحمد است و دو برادر و چند خواهر هم دارم. خانه‌ای که در آن به دنیا آمدم، خانه‌ای کوچک و ساده بود که دو اتاق داشت: یک اتاق در طبقه بالا مخصوص پدر و مادرم و فرزندان کوچکشان بود؛ در طبقه پایین هم اتاقی برای خواهرانمان بود، که مادرشان پیش از ازدواج پدرم با مادرم از دنیا رفته بود. بعدا پس از سی سال یا بیشتر، در ترمیم خانه، آن اتاق به دو اتاق تبدیل شد. یک سال پس از تولد من، همگی به خانه پدربزرگ مادری‌ام، یعنی آقا سیدهاشم میردامادی نجف‌آبادی ــ از علمای معروف که به علم و زهد و تبحر در تفسیر قرآن شهرت داشت و جزء علمایی بود که رضاشاه چند سال پیش از تولد من آنها را تبعید کرده بود ــ نقل مکان کردیم. خانه ایشان نسبتا وسیع بود، اما پس از بازگشت پدربزرگ از تبعید، مجددا به خانه خودمان برگشتیم. بعدها برخی از مریدان و دوستداران پدرم، به توسعه خانه ما همت گماشتند؛ زمین متروکه کنار آن را خریدند و خانه بازسازی شد و ما دارای خانه جدیدی شدیم. مساحت هر دو خانه روی هم، نزدیک دویست متر مربع می‌شد. امروز این خانه، به مکانی عمومی برای ذکر و عبادت تبدیل شده و حسینیه نام گرفته است. در خانه فقط اثاثیه‌ای اندک و ساده بود که در روز وفات پدرم ــ یعنی تقریبا 45 سال پس از تاریخی که مورد بحث ماست ــ به مبلغ چهل و چند هزار تومان ارزیابی شد. البته این مبلغ شامل قیمت کتاب‌ها نمی‌شد...».
 
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک‌سالگی (سال 1319)
شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در یک‌سالگی (سال 1319)
 
پدر و مکانت تبارِ او
پدر گرامی رهبر شهید، زنده‌یاد آیت‌الله حاج سیدجواد حسینی خامنه‌ای، از علمای شاخص و زاهد مشهد بود. وی گذشته از آنکه خود از عالمان مبرز دوره خویش قلمداد می‌شد و از اعلام نامور نجف نیز اجازات متعددِ اجتهاد داشت، از تباری والا و شناخته‌شده در حوزه‌های علمیه تبریز و نجف نیز برآمده بود. هم از این روی و در این بخش از مقال، مروری بر گفته‌های راویِ شهید در این فقره، به‌هنگام و مفید می‌نماید:
«پدرم، آقا سیدجواد خامنه‌ای از یک خانواده علماییِ معروف تبریزی بود. ایشان به سال 1313ق، در نجف به دنیا آمد. پدر ایشان آقا سیدحسین خامنه‌ای، امام مسجد جامع تبریز بوده است. مایلم اندکی درباره این پدربزرگ ــ آقا سید حسین ــ مطالبی بگویم: ایشان بیست سال در نجف درس خوانده بود و از شاگردان فاضل شربیانی و شیخ حسن مامقانی ــ پدر شیخ عبدالله مامقانی ــ محسوب می‌شد. در سال 1315ق ــ سه سال پس از درگذشت میرزای شیرازی ــ به تبریز بازگشت و در سال 1325ق، یعنی چند ماهی بعد از نهضت مشروطه، وفات یافت و در تبریز تشییع شد؛ سپس جنازه ایشان به نجف منتقل و در قبرستان وادی‌السلام دفن گردید. ایشان پدر همسر شیخ محمد خیابانیِ معروف است؛ بنابراین همسرِ خیابانی، عمه ماست. پدرم نقل می‌کرد که پدربزرگمان آقا سیدحسین، در آغاز شب پس از خوردن شام ــ درحالی‌که فرزندان سرگرم بازی بودند ــ می‌خوابید؛ سپس دو ساعت پیش از سر زدن سپیده صبح برای عبادت و مطالعه برمی‌خاست. او از علمای نامدار بود و بسیاری از علمای تبریز، نزد ایشان در نجف درس خوانده بودند. ایشان وقتی به تبریز آمد، امام مسجد جامع این شهر ــ که از خانواده معروف مجتهد بود ــ امامت مسجد را به استاد خود آقا سیدحسین واگذار کرد. عموی ما آقا سیدمحمد خامنه‌ای، در نجف به "سیدمحمد پیغمبر" معروف بود و از جهت رفع نیازهای مردم شهرت داشت. ایشان از اطرافیان ویژه آخوند خراسانی و سیدابوالحسن اصفهانی بود. به یاد دارم که وقتی در سال 1336 به نجف رفتم، با شیخ حسین آقا، فرزند کوچک‌تر
آخوند خراسانی، دیدار کردم. ایشان مرا شناخت و خیلی از عمویم تعریف کرد و گفت: من یکی از چهار رکن اداره کارهای عموی شما بودم...».
 
پدر؛ گوشه‌گیری، فقر و مناعت طبع
به شهادت تاریخ، عالمان دین به لحاظ مشرب رفتاری متفاوت بوده‌اند؛ برخی اجتماعی بودن را می‌پسندیدند و عده‌ای نیز گوشه‌گیری را. آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای از گروه دوم بود که البته فرزندش آقا سیدعلی، این خصلت پدر را نمی‌پسندید و طبعا طریقی متفاوت را در پیش گرفت. بااین‌همه عزلت آیت‌الله از خلق، بر زندگی و روزمره وی نیز تأثیراتی نهاده بود که فقر شدید در زمره آنها به‌شمار می‌آمد. او اما این مشکل و پیامدهایش را با مناعت طبع و عدم چشم‌داشت به اموال تجار و سرمایه‌دارانی که در مسجد محل کسب آنان اقامه جماعت می‌نمود، جبران می‌کرد؛ امری که قدرت نفسانی فراوانی می‌طلبید و البته او از آن برخوردار بود:
«پدرم به فضل و علم و اجتهاد معروف و نزد علمای بزرگی مانند میرزای نائینی و سیدابوالحسن اصفهانی درس خوانده بود. عفیف و باحیا بود و نسبت به مال و منال، از مناعت طبع برخوردار بود. در میانه بازار مشهد ــ که محل کسبه و تجار و سرمایه‌داران است ــ امامت مسجدی را داشت، اما چشمی به مال مردم نداشت و چنین چیزهایی را نمی‌پسندید؛ یعنی در اوج بلندطبعی می‌زیست. گوشه‌گیری را دوست داشت، ولی من این خصلت ایشان را خوش نمی‌داشتم؛ لذا عکس آن را فراگرفتم. ایشان وقتی وارد مسجد می‌شد، سر را به زیر می‌انداخت، نگاه خود را به زمین می‌دوخت و بی‌آنکه با احدی از نمازگزاران حرفی بزند، مستقیما به سوی محراب می‌رفت! در آنجا عینک خود را برمی‌داشت، بنابر سنّت، دنباله عمامه را به زیر چانه می‌انداخت و نماز جماعت را امامت می‌کرد، آن‌گاه به همان‌گونه که وارد شده بود، بیرون می‌رفت. در مجالس، خاموش می‌نشست، مگر اینکه از او چیزی بپرسند. جز با علمایی که از دوستان خاصش بودند، سخن نمی‌گفت. به هیچ گفت‌وگویی هم، جز بحث علمی وارد نمی‌شد. نتیجه این گوشه‌گیری، تنگدستی شدید بود. گاهی به سبب تنگدستی، ناگزیر می‌شد کتاب‌هایش را ــ که بسیار مورد عشق و علاقه‌اش بودند ــ بفروشد. وقتی می‌دید ما کتاب‌هایش را تورّق می‌کنیم، ناراحت می‌شد. اگر یکی از کتاب‌های کتابخانه‌اش را دست ما می‌دید، با لحنی مهرورزانه نسبت به کتاب و حریص بر حفظ آن می‌گفت: این چیست؟ لطفا بگذار سرجایش! اما بااین‌همه ناچار می‌شد برخی کتاب‌های خود را بفروشد تا بتواند برای رفع نیازهای اولیه ما چیزی فراهم کند. به سراغ قفسه‌ای از کتابخانه می‌رفت، کتابی را برای فروش برمی‌داشت، اما فروش آن کتاب برایش ناگوار می‌آمد و لذا آن را به جای خود می‌گذاشت، دومی را برمی‌داشت، سومی را برمی‌داشت، ... تا اینکه ناچار برخی را انتخاب می‌کرد و برمی‌داشت. به یکی از ما می‌گفت:‌ این کتاب‌ها را به نزد شیخ هادی ببر و به او بفروش. شیخ هادی معروف بود به اینکه هر کتابی را بر او عرضه کنند، می‌خرد و در دکان خود می‌گذارد، بعد هم جز به قیمت هنگفت نمی‌فروشد! می‌گفت: من به گران‌فروشی معروفم! لذا تنها کسی از من کتاب می‌خرد، که ناچار به خرید آن باشد و کسی که ناچار باشد، به هر قیمت گرانی هم که شده می‌خرد! شیخ هادی این طور خرید و فروش می‌کرد...».
 
پدر از تنگدستی خود نمی‌گفت، به همین دلیل مردم او را توانگر می‌پنداشتند!
در بخش پیشین، به خصلت مناعت طبع و بی‌نیازی از خلق، در میان سجایای آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای اشارت رفت. وجود این ویژگی موجب شده بود عده‌ای از مردم او را از رفاه اقتصادی برخوردار بدانند و وی را متفاوت از آنچه هست، ببینند! این در حالی بود که در خانه او، فقری کم‌مانند خود را نشان می‌داد، که این‌گونه در خاطرات رهبر شهید انعکاس یافته است:
«به یاد دارم که ما پسران، به خانه پدربزرگمان مرحوم میردامادی می‌رفتیم. ایشان هم مثل پدرها و پدربزرگ‌های دیگر، یک ریال یا نیم ریال به ما می‌داد که البته پول ناچیزی بود، اما پیش می‌آمد که مادر ناگزیر می‌شد همین مبلغ ناچیز را از ما بگیرد تا با آن برای شامِ ما چیزی بخرد! من در خانه پدر از فقر چیزهایی دیده‌ام که در خانه علمای دیگر کمتر دیده می‌شود! پدر هیچ‌گاه از ناداری و تنگدستی خود با کسی سخن نگفت، بلکه برعکس، به سبب مناعت طبع و توجه به وضع ظاهر، مردم ایشان را فردی توانگر می‌پنداشتند! در تابستان فقط از عبای خاچیه، که گران‌ترین عباست ــ‌ که بعد از آن عبای مخلوط است و بعد از آن هم عبای مکینه ــ و در زمستان هم از عبای نائینی استفاده می‌کرد ــ که از عبای ماهوتِ متداول میان علما فاخرتر است ــ اما قبای خود را گاهی به ناگزیر وصله می‌کرد؛ چون این دیگر زیر عبا پنهان می‌ماند...».
 
زنده‌یاد آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای
زنده‌یاد آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای
 
عشق متقابل بین پدر و فرزند
به شهادتِ خاطراتی که تاکنون از شهید آیت‌الله العظمی خامنه‌ای درباره آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای نشر یافته، بین او و پدر، علاقه‌ای سرشار و تعلقی بی‌پایان وجود داشته است. ریشه این امر را باید در رفتار پرعطوفت والد نسبت به فرزندان جُست. بااین‌همه وی در میان
آنان، به آقا سیدعلی مِهر و وابستگی‌ای دوچندان نشان می‌داد و حتی بدون وی، از انجام سفرهای استعلاجی خودداری می‌کرد! متقابلا فرزند نیز، همواره رسیدگی به پدر را از نظر دور نمی‌داشت و حتی به خاطر حفظ سلامتی او، از ادامه تحصیل در قم دست شست و به مشهد بازگشت:
«پدر همواره به من محبت ویژه داشت و در سفرهای خود با من مأنوس می‌شد. پدرم یک بار بینایی خود را از دست داد، ولی بعدا شفا یافت. درمان چشم خود را در تهران ادامه می‌داد. سه بار به تهران رفت، ولی حاضر نشد کسی جز من همراهش باشد. سال 1342 در قم بودم؛ پدر به من نامه نوشت که به مشهد بیایم تا او را در سفر درمانی به تهران همراهی کنم، اما رفتن من به مشهد به تأخیر افتاد و علت آن مأموریتی بود که در رابطه با مسائل تبلیغ، باید در زاهدان انجام می‌دادم. به زاهدان رفتم و در آنجا بازداشت شدم! مهم‌ترین نگرانی من هنگام بازداشت، پدرم بود که بی من به سفر نمی‌رفت. به خاطر دارم که در حال بازداشت در هواپیما نشسته بودم تا مرا از زاهدان به تهران ببرند. به یاد پدرم افتادم و ناگهان اندوهی سنگین قلبم را فشرد و دلواپسی عجیبی وجودم را فراگرفت. به خود گفتم: حال که در هواپیما چنین وضعی دارم، پس وقتی وارد بازداشتگاه شوم چه حالی خواهم داشت؟ به خدای متعال متوسل شدم و به درگاهش لابه کردم تا دلم آرام گیرد. دقایقی فکرم از این موضوع منصرف شد؛ سپس بار دیگر که به یاد پدر افتادم، دیدم این بار بدون آن حالت اضطراب و نگرانی به او فکر می‌کنم. در دلم حالت دلتنگی و اشتیاق و مهر و عطوفت بود، اما همراه آرامشی که هنوز شیرینی آن را به روشنی در خاطر دارم. خدای بزرگ را شکر کردم که دعایم را استجابت فرمود و با دادن سکینه و آرامش، به من لطف کرد. این نعمت را تنها کسی می‌تواند درک کند که بدان رسیده باشد...».
 
مادرم، معلم قرآن و شجاعت
مادران همواره برای فرزندان خویش، نمادهای مهر و عشق و ایضا برای آنان آموزگاران اولیه و ماندگارند. بانو سیده‌خدیجه میردامادی نجف‌آبادی، والده گرامی رهبر شهید، نیز از این قاعده مستثنا نیست. او را باید نخستین معلمِ قرآن فرزند نام‌آور خویش دانست و ایضا کسی که از کودکی، بسا احادیث، اشعار و حکایات را به او آموخته است. برحسب روایت شهید خامنه‌ای، مادرش با ظلم و منکرات نیز سرِ ستیز داشته و طبعا در آینده، فرزندش را در طریق مبارزه با طاغوت تشویق نیز می‌کرده است. این امر موجب شده از همان دوره نوباوگی، توجه و حساسیت آقا سیدعلی به امر به معروف و نهی از منکر و نیز مقاومت در برابر ستمکاران جلب شود و در این مسیر ثابت قدم بماند:
«زادگاه مادرم نجف است. ایشان لهجه عربی داشت. در کودکی، با لهجه عربیِ نجفی حرف می‌زده است. با قرآن آشنا بود. قرآن را خوب و با صدایی جالب تلاوت می‌کرد. در اواخر عمر، صدایش گرفته بود و من صدای خوش او را به یادش می‌آوردم. بر قرائت کلام‌الله مجید با قرآن اهدایی پدرش، مداومت روزانه داشت. شیوه قرائت ایشان، ما را در آن کم‌سن و سالی به خود جذب می‌کرد. پیرامونش گرد می‌آمدیم و به تلاوتش گوش می‌کردیم. ایشان هم از فرصت استفاده می‌کرد، معانی برخی آیات را برای ما به فارسی ترجمه می‌کرد و داستان‌های پیامبران را برایمان بازمی‌گفت. شیفتگی وافرش به زندگی حضرت موسی(ع) موجب می‌شد داستان زندگی این پیامبر بزرگ را با همه جزئیاتش برای ما شرح دهد. آن‌چنان با علاقه‌مندی درباره حضرت موسی سخن می‌گفت که شوق شنیدن ماجراهای او را در ما برمی‌انگیخت. با دیوان حافظ مأنوس بود و برخی اشعار او را از حفظ داشت و با آن فال می‌گرفت، کما اینکه با حدیث نیز آشنا بود. حدیثی می‌گفت و پدر به ایشان اعتراض می‌کرد که به این حدیث تاکنون برنخورده است، اما ایشان منبع حدیث را برای پدر ذکر می‌کرد. همچون پدر مناعت طبع داشت؛ از ناداری خود هرگز با کسی سخنی نمی‌گفت. همیشه رنج خود را به شیوه‌های گوناگون پوشیده می‌داشت. نکات اولیه قرائت قرآن و قواعد زبان عربی را از مادر آموختم؛ کما اینکه روح دلیری و نستوهی را نیز او در من دمید. مادر به خاطر بازداشت‌های پیاپی من و حملات ساواک به منزل، رنج بسیار کشید، اما در برابر دژخیمان مهاجم با پایداری و صلابت می‌ایستاد، جوابشان را می‌داد و با آنها مجادله می‌کرد. او حتی مشوّق من در ادامه این راه پردردسر نیز بود...».
 
کلام آخر
از آنچه در فوق آمد می‌توان نتیجه گرفت که برآمدن از خانواده‌ای زاهد و کم‌برخوردار، رهبر شهید را از آغاز حیات با این پدیده آشنا و سازگار ساخت. این امر موجب گشت آن بزرگ در آینده و هنگام دسترسی به مظاهر دنیوی، به راحتی بتواند نسبت بدان بی‌اعتنایی پیشه سازد؛ امری که تا واپسین لحظات حیات او نیز خود را نشان می‌داد. از سوی دیگر رشد یافتن در کنار پدر و مادری فاضل و معلم‌خوی، بسا معارف دینی و ادبی را نیز به وی انتقال داد؛ به نحوی که می‌توان ادعا نمود که ریشه کمال علمی او، در همان دوره پدید آمد و به مرور زمان، پرتوان و قدرتمند گشت.[*]
 
 
منبع:
 
[*] مستندات این مقال، تماما از اثر «خون دلی که لعل شد، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای» منتشره از انتشارات انقلاب اسلامی، اخذ شده است.
 
https://iichs.ir/vdcjhie8.uqemozsffu.html
iichs.ir/vdcjhie8.uqemozsffu.html
نام شما
آدرس ايميل شما