11 دی 1341

11 دی 1341

شهرداری از میدان سپه کوچ می کند/احترام شوروی به شاه ایران!/شرکت ملی نفت کاملا به صورت بازرگانی اداره خواهد شد/عماد السلطنه فاطمی درگذشت/این بود افسانه جوانان !

شهرداری از میدان سپه کوچ می کند 

امروز اعلام شد که سازمان مرکزی شهرداری به محل جدیدی واقع در چهار راه پهلوی کافه سابق شهرداری منتقل می شود، شهردار دستور اسباب کشی سازمان مرکزی شهرداری را از میدان سپه به کافه شهرداری داده است.

محل کافه شهرداری در بهترین نقطه شهر تهران واقع است، کافه شهرداری یک روز کلوپ حزب دمکرات و روز دیگر تفریحگاه مردم تهران بود.

 

احترام شوروی به شاه ایران!

روزنامه «تایمز» لندن در شماره اخیر خود بهبود روابط ایران و شوروی را طی مقاله ای مورد بحث قرار داده و چنین می نویسد: مسافرت سرگی لاپین معاون وزارت خارجه شوروی به تهران نمودار اقدام مجدانه دیگری است که شوروی ها در راه عادی ساختن مناسبات خود با کشور شاهنشاهی ایران به عمل می آورند، لاپین با امضای پروتکل های مربوط به قرارداد مرزی مسائلی را که از دیر زمان معوق مانده بود حل کرده است.

لاپین تاکید کرد که مقامات دولت شوروی شاهنشاه ایران را به دیده احترام می نگرند و افزود که مطالبی که احیانا از برخی از فرستنده های بیگانه از قبیل فرستنده رادیو پیک ایران که مورد استفاده افراد حزب منحله توده است پخش می گردد به هیچ وجه رابطه با دولت شوروی که خواهان تحکیم دوستی با ایران است ندارد.

 

شرکت ملی نفت کاملا به صورت بازرگانی اداره خواهد شد

در نظر است که شرکت ملی نفت در سال 1963 به صورت کامل بر اساس بازرگانی اداره شود و شورای عالی نفت که به زودی جلسه خود را تشکیل خواهد داد اصولی را که با رعایت آن شرکت نفت خواهد توانست بر اساس بازرگانی اداره شود معین می نماید.

در صورت تصویب و اجرای طرح شرکت از دریافت 12/5 درصد عواید نفت صرف نظر خواهد کرد.

 

عماد السلطنه فاطمی درگذشت

«مهدی مشیر فاطمی» معروف به عماد السلطنه درگذشت، وی در سال 1268 در اصفهان به دنیا آمد، در نوزده سالگی وارد خدمت وزارت دارایی شد و مدتی ریاست حوزه دارایی غرب را به عهده داشت.

وی در دوره های چهارم و پنجم و ششم و هشتم و چهاردهم تقنینیه نمایندگی اصفهان را در مجلس شورای ملی بر عهده داشت و دو بار به مقام وزارت فرهنگ و دادگستری منصوب شد.

عماد السلطنه فاطمی در سال 1322 شهردار تهران شد و در دوره های اول و دوم مجلس سنا از اصفهان به سمت سناتوری انتخاب شده بود.

 

این بود افسانه جوانان !

«روزنامه اطلاعات» در سرمقاله شماره امروز خود نوشته است : دیروز نامه ای را که از کپنهاک برای ما رسیده بود خواندید، دوست ایرانی ما در دانمارک وقتی با یک مقام فرهنگی گفت و گو می کند و آمار محصلین متوسطه را در ایران به قول خودش با غرور و نخوت به رخ او می کشد مرد روشن بین دانمارکی جواب می دهد شما اشتباه می کنید، زیرا یقینا برای این همه فارغ التحصیل در مملکت شما کار نیست و بنابراین وقتی جوان های شما دوره تحصیلات را تمام کردند بیکار می مانند.

شما اگر جای من نشسته بودید می دانستید دلیلش چیست که ما این موضوع را ترجیع بند مقالاتمان قرار داده ایم و بین هر چهار پنج مقاله باز برمی گردیم به سراغ مدارس و دیپلم و دیپلمه ها، برای این که جگرخراش ترین، دردناک ترین، عبرت آموزترین نامه هایی که از سراسر مملکت به دست ما می رسد نامه های جوانان بیکار است. این جوان ها که بهترین سنین خود را در ازای دریافت ورقه دیپلم از کف داده اند وقتی این ورقه را با آن شوق وشور به دست می آورند تازه می فهمند ارزش آن از یک تکه کاغذ کله قند که عطار توی آن حنا می پیچد بیشتر نیست و کسی دو پشیز روی این ورقه قیمت نمی گذارد.

همین هفته، نامه دیگری داشتم از سبزوار. این نامه را جوانی به امضای «ا- زارعی گودآسیائی دیپلمه ادبی» فرستاده و شرح مفصلی است که فقط یک قسمتش را نقل می کنم تا درد را از زبان صاحب درد شنیده باشید، می نویسد : «دیروز ظهر وقتی از خیابان گردی و گردش های خسته کننده که تنها کار ماست به ستوه آمده و در محلی که هر روز دور هم جمع میشویم ایستاده بودیم صدای روزنامه فروش بلند شد. این صدا به ما و به همه جوانان بیکار نوید می داد که روزنامه تازه آمده است. من نمی توانم برای شما شرح بدهم که چگونه در این لحظه دست های بی رمق ما به سرعت داخل جیب می رود و از جیب بی پول، پولی در می آورد و روز نامه ای می گیرد. تصور نکنید که ما نگران جنگ اتمی هستیم یا مشتاق بیانات تلخ و شیرین سران سیاست بلکه ما همه مشتاقانه یک ستون را در آن ستون های داخل روزنامه جست و جو می کنیم و اغلب نگاه پر از امید ما ناامید از روی این ستون بر می خیزد. آری، ما ستون استخدام را جست و جو می کنیم. کار می جوئیم. کار می خواهیم. اما کجاست کار...کجاست این همای سعادت... کجاست این سیمرغ افسانه ای؟ آقای محترم دلم می خواست شما حوصله داشتید و من در جیب رفقا جستجو می کردم، اوراق تقاضا، رونوشت پیشنهادات و پرسش نامه ها و درخواست نامه هایی را که به تمام ادارات و موسسات از دولتی و غیردولتی نوشته اند و تمام آن ها لای یک ورقه سفید بی ارزش جهنمی و لعنتی به اسم دیپلم پیچیده شده بیرون می کشیدم، برای شما می فرستادم تا بدهید در موزه ها قاب کنند و زیر آن، برای آیندگان بنویسند: این بود افسانه جوانانی که از تمام هستی جهان سرمایه ای به جز این اوراق نداشتند و مثل این اوراق پوسیدند وخاک شدند!»

 

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.