یادها ویادمان هایی ازبرادر
جستارهای درمنش فردی واجتماعی آزاده سرافراز،مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سید علی اکبر ابوترابی

یادها ویادمان هایی ازبرادر

روزهایی که بر ما می گذرد،یادآور سالروز رحلت شهادت گونه فقید سعید،مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی است.درگفتاری که درپی می آید،آن بزرگ از زبان برادرش حجت الاسلام والمسلمین سید محمدحسن ابوترابی توصیف شده است.امید آنکه مقبول افتد.

حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمدحسن ابوترابی

 

بنده این سعادت را داشتم که تقریباً از حدود هفت سالگی، تحت سرپرستی برادر بزرگوارم مرحوم حضرت حجت الاسلام والمسلمین سید علی اکبر ابوترابی(رضوان الله تعالی علیه) باشم. کلاس سوم دبستان بودم که ایشان که در مشهد مقدس تحصیل می‌کردند، بنده را همراه خودشان به مشهد مقدس بردند. بعد در سن 13 سالگی ــ ‌ایشان که قبلاً به نجف اشرف مشرف شده بودند ‌ــ بنده را هم با اجازه پدر، همراه خودشان به نجف اشرف بردند و در خدمت ایشان بودم.

 

برادر به‌راستی در تواضع و فروتنی، فوق آن بود که بتوان تصور کرد. وقتی که ایشان در آغاز دفاع مقدس به جبهه تشریف بردند، به عنوان یک بسیجی ناشناخته رفته بودند و سایرین نمی‌دانستند که ایشان روحانی هستند. برادر عزیزم حسین‌آقا هم با ایشان بودند. حسین‌آقا نقل کردند: «قرار بر این بود که ما را برای یک اردوی آموزشی، تحت فرماندهی یکی از نیروهای هوابرد یا چترباز، با یک جیره غذایی محدود ببرند و خواستند جیره اخوی را هم به دستشان بدهند که اخوی به فرمانده می‌فرمایند:« من احتیاج به جیره ندارم، این را هم بدهید به دیگران». آن فرمانده با عصبانیت زیادی گفت:« تو نمی‌دانی می‌خواهیم کجا برویم، فقط حواست باشد بیش از این نباید به تو غذایی بدهیم». اخوی خیلی مؤدبانه فرمودند: «چشم!» برادرم (حسین‌آقا) فرمودند: «به آن اردوی 24 ساعته رفتیم. کار بسیار سختی بود. همه، جیره‌هایشان تمام شد و اخوی هرچه داشت به دیگران داد و از آن جیره هم هیچ استفاده‌ای نکرد! وقتی که برگشتیم، فرمانده خودش را در دست او ذلیل می‌دید و احساس حقارت و کوچکی می‌کرد».

 

ایشان در جبهه جنوب هم ناشناس بودند. خودشان به بنده فرمودند که مرحوم شهید رجایی در بازدیدی که از اهواز داشتند، ایشان را دیدند. ایشان همرزم شهید رجایی بودند.اخوی در مبارزات سیاسی پیشکسوت بود و همراه افرادی که در مسائل سیاسی قبل از انقلاب فعال بودند، حضور داشت.شهید رجایی تا ایشان را دیدند، صدایشان کردند و خواهش کردند که:« شما برگردید، ما به شما احتیاج داریم». اخوی فرمودند: «من تصمیم گرفته‌ام که تا جنگ به پیروزی نرسد، به پشت جبهه برنگردم»، لذا ایشان یک بار هم برای دیدن خانواده‌اش نیامد! مصمم بود تا پیروزی سپاه اسلام در جبهه حضور داشته باشد و به افراد تحت امرش ــ ‌که یکی ازآنها اخوی کوچک ما بودند ‌ــ فرموده بودند: «هرگز خسته نشوید!». همین اخوی می‌فرمودند: «در برخی مأموریت‌ها که می‌رفتیم، دیگر به جایی می‌رسیدیم که پا می‌لرزید و کسی جرئت نداشت یک قدم جلو برود، ولی آن کس که هرگز تردید و تزلزلی در قدم‌های مبارکش نبود، ایشان بود».

 

برادر بزرگوارم بسیار متواضع بود. بسیار پرهیز داشت از اینکه شناخته شود.خاطرم هست که پیشترها، روزی در نجف اشرف دست بنده را گرفتند. بنده هم خردسال بودم. گاهی برای مسائل عبادی و برنامه‌ها خدمت ایشان بودیم، رفتیم در صحن مطهر حضرت علی(ع) نشستیم. به بنده فرمودند: «محمّد! این بنّا را می‌بینی که بالای گلدسته مشغول بنّایی است؟» دیدم، بله یک بنّا مشغول بنّایی است. فرمودند: «می‌دانی چرا این بنّا از آن بالا پایین نمی‌افتد؟» عرض کردم: «بفرمایید». فرمودند: «علت اینکه آن بالا با این شتاب کار می‌کند و هرگز سقوط نمی‌کند، این است که او بالاست، اما خودش را پایین می‌بیند! او فکر نمی‌کند الان روی داربست است. فکر می‌‌کند روی زمین راه می‌رود! انسان باید خودش را پایین‌تر از همه ببیند تا سقوط نکند» و ایشان به معنای واقعی کلمه این‌گونه بود. واقعاً از صمیم قلب همه آزادگان را از خودش بزرگوارتر، وارسته‌تر و فداکارتر می‌دید. لذا هیچ‌گاه خود را به قدر گامی، بر آنها مقدم نداشت. در این زمینه موارد فراوانی قابل ذکر هستند که بنده به آن اشاره نمی‌کنم.

 

در ایثار واقعاً مصداقی بود از مصادیق این آیه مبارکه «و یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة». بنده موارد زیادی دیدم.ایشان تنها وجهی را که پدرم به او بخشید تا در نجف اشرف برای خود و همسرش خانه محقّری تهیه کند، بابت بدهی یک نفر داد و هیچ‌گاه هم به روی او نیاورد!یک بار که در خدمت ایشان بودم، فرمودند: «محمّد! می‌خواهیم مشرف بشویم مکه». بنده شاید هنوز بالغ نشده بودم. خیلی خوشحال بودم. مشرف شدیم کاظمین تا یک ماشین کرایه کنیم برویم مکه. در خدمت ایشان رفتیم بغداد. یک ماشین سواری کرایه کردند. کارهای  4، 5 نفر را هم ایشان آماده کرده بود تا آنها هم به مکه مشرف بشوند که نمی‌خواهم به داستان آن بپردازم. قرار بود یک سواری صبح ساعت 8 یا 9 بیاید کاظمین و با این گروه 4، 5 نفره حرکت کند و آنها را ببرد مکه. شب در کاظمین، در خدمت ایشان قدم می‌زدیم. یکی از طلاب قزوینی را به نام آقای انصاری ــ که بعداً در دفاع مقدس به شهادت رسید ــ دیدیم، چون آن زمان هر کس کاظمین بود، معمولاً قصد مکه داشت. اخوی فرمودند: «شما عازم مکه هستید؟» آقای انصاری عرض کردند: «قصد مکه ندارم». فرمودند: «چرا؟» عرض کردند: «من پول ندارم». اخوی فرمودند: «عجب! شما تشریف بیاورید! من یک سفر مشرف شده‌ام، پولی را که دارم به شما می‌بخشم و شما مشرف بشوید». به همین راحتی! ایشان را به مسافرخانه دعوت کردند. پول مکه خودشان را به این آقا بخشیدند تا مستطیع شد. همان صندلی را که باید خودشان در آن می‌نشستند و می‌رفتند، در اختیارشان گذاشتند و ایشان مشرف شدند به حج.

 

نمونه‌های زیادی از ایثار و گذشت داشتند. ایشان بدخلق‌ترین افراد را تحمل می‌کرد، برای اینکه آنها را بالا بیاورد. بنده یکی از آقایان اهل علم در نجف اشرف را که به نظرم 4، 5 برادر خیلی توانا داشت، می‌شناسم. پدرشان از علمای بزرگ و صاحب امکانات بودند. این فرزند آن‌قدر اخلاقش تند و زننده بود که با همه برادران و دوستان و فامیلش قطع رابطه کرد! هیچ‌کس در رابطه با او دوام نمی‌آورد. تنها رفیق او، اخوی ما بود. اخوی به خاطر آن اخلاق، برای او خواستگاری نکرد، اما خود او جایی را اقدام کردو موافقت کردند. هیچ‌کس نبود برای کمک. اخوی وارد شد. کاری کرد که بنده حیرت کردم. منزل ما را در اختیار او گذاشتند برای مراسم عقد و عروسی. خدا شاهد است بنده در خدمتشان بودم. هنوز مهمان‌ها نرفته بودند، مجلس در منزل اخوی بود. این آقا که فردی بود با اخلاق ویژه؛ جلوی منزل، شروع کرد به پرخاش کردن به اخوی ما! آن‌قدر تند و بی‌ادبانه صحبت کرد که بنده با وجود اینکه کوچک بودم، تصمیم گرفتم محکم به صورتش بزنم! اخوی این حالت را در بنده دید. دستش را دراز کرد، مچ مرا گرفت و محکم فشار داد! یک مقدار که حرف‌هایش تمام شد، بنده دیدم برادر ما مثل اینکه آبی بنوشد، یک تأملی کرد. گویا هیچ حادثه‌ای اتفاق نیفتاده بود. مانند اول، خدماتش را به او ادامه داد. این ادامه داشت تا ایران. تا اختلاف شدیدی بین او و خانم بود، تنها پناه آن همسر و شوهر، اخوی ما بود و هر دو به او پناه می‌بردند. به خانه آنها سر می‌زد، کمک و دستگیری می‌کرد.

 

اینها مواردی است که شاید نزد عده ای به افسانه وداستان بماند تا واقعیت،اما کاملا واقعی هستند ورخ داده اند.اینها مواردی هستند که تنها از انسان های نمادین تاریخ برمی آیند.      

 

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.