او پس از 28 مرداد،تنها راه مبارزه را «کودتا» می دید
«خاطره ها وناگفته هایی از منش سیاسی واخلاقی شهید سپهبد محمد ولی قرنی»درگفت وشنود با محمدمهدی عبدخدایی

او پس از 28 مرداد،تنها راه مبارزه را «کودتا» می دید

38 سال پیش در روزهایی اینچنین،سپهبد محمد ولی قرنی اولین ریاست ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی،توسط یکی از تیم های ترورگروه فرقان،درمنزل شخصی خویش به شهادت رسید،رویدادی که علامتی برای شروع موج ترورها در نظام تازه تاسیس جمهوری اسلامی بود. قرنی، درزندگی خویش فراز ونشیب هایی فراوان را تجربه کرده بود که گفت وشنود پیش روی درپی رمزگشایی از یکی از آنها،یعنی ماجرای «کودتا»ی اوست.محمدمهدی عبدخدایی که درنیمه دهه 40 با قرنی در زندان آشنا شد،از او دراین باره مطالبی شنیده که در گفت وشنود پیش روی بازگفته است.امید آنکه تاریخ پژوهان ومحققان را مفید افتد.

□ نخستین بار درچه مقطعی و چگونه با نام شهید سپهبد قرنی آشنا شدید؟

بسم الله الرحمن الرحیم.مرحوم سپهبد قرنی در دهه 30، از شخصیت‌های مهم نظامی کشور بود و در کنار تیمور بختیار و حسین آزموده تنها کسانی بودند که درجه سرتیپی داشتند.بنابراین همه کسانی که مسائل سیاسی را دنبال می کردند،بانام ایشان آشنا بودند.  

 

□ سمت هر کدام چه بود؟

تیمور بختیار فرمانده نظامی تهران و فرمانده راه‌آهن سراسری و فرمانده لشکر دو زرهی و شهید قرنی رئیس رکن دو ارتش،یعنی بالاترین نهاد امنیتی کشور بود، چون آن موقع هنوز ساواک وجود نداشت ، این رکن دو ارتش بود که مخالفان را تعقیب می‌کرد. بعد هم به ترتیب، بختیار می‌رفت و آنها را دستگیر و آزموده هم محاکمه می‌کرد.یک گردش کاری به این سبک داشتند.

با این همه حزب توده به آن شکل وسیع در ارتش نفوذ کرد...

بله، سازمان نظامی حزب توده، 628 افسر درجه‌دار داشت که شاه بعد از 28 مرداد سال 1332، 48 نفر از آنها را تیرباران کرد...

 

□ افراد شاخص این گروه یادتان هست؟

بله، شاخص‌ترینشان سرهنگ سیاست، سرهنگ مبشری، سروان کی‌منش، سرگرد وکیلی، سروان تمدن، سرگرد پهلوان، سروان شلتوکی و... بودند.

 

□ شهید قرنی در این ماجرا چه نقشی داشت؟

در واقع او بود که سازمان نظامی حزب توده را کشف کرد و شاه هم با متلاشی کردن آنها و بعد هم فرار عده‌ای از سران حزب توده، عرصه بازتری برای فعالیت پیدا کرد. از میان سران حزب توده، فقط دکتر بهرامی و دکتر مرتضی یزدی دستگیر شدند.

 

□ اولین بار شهید قرنی را کجا دیدید؟

در سال 1336 در زندان.

 

□ درآن دوره به چه جرمی به زندان رفته بودید؟

تشویق مردم به مسلح شدن علیه قدرت سلطنت و امنیت کشور،و مخالفت با پیمان نظامی سنتو. بعد از اینکه شهید مظفر ذوالقدر نتوانست علاء را که داشت برای امضای این پیمان به بغداد می‌رفت بزند، من، شهید نواب صفوی ، شهید خلیل طهماسبی وشهید سید محمد واحدی فراری شدیم. پنج شب در منزل مرحوم آیت‌الله طالقانی بودیم و بعد از هم جدا شدیم. آنها دستگیر شدند ومن تا شهریور سال 1335 فراری بودم . در طول دوران اختفای من،ده نفر از فداییان اسلام دستگیر و محاکمه شدند. بعد از محاکمه، شهید نواب صفوی، شهید خلیل طهماسبی، شهید سید محمد واحدی و شهید مظفر ذوالقدر تیرباران شدند. شهید سید عبدالحسین واحدی را هم تیموربختیار در دفترکارش زده بود. دیگران هم به زندان‌های مختلف محکوم شدند. ده ماه بعد،من دستگیر شدم و با عده‌ای دیگر از جمله حسن سلیمانی، محمود امیدی، حمید ذوالقدر، عبدالعلی واحدی و حاج‌رضایی محاکمه شدیم. من نوه عمه رئیس دادگاه، سرهنگ سیف بودم. یک نفر در بین ما تبرئه شد. بقیه به هشت سال حبس محکوم شدند. من هم به چهار سال زندان محکوم شدم. در دادگاه تجدیدنظر سرتیپ والی رئیس دادگاه، بقیه را تبرئه و آزاد کرد، ولی محکومیت چهار ساله‌ام   را- به دلیل اینکه جزو شورایی بودم که نقشه ترور علاء را کشیده بودیم- به 8 سال افزایش داد!من درآن دوره،از همه کسانی که دستگیر شده بودند، کم سن و سال‌تر بودم!

به هر حال من برای اولین بار، شهید قرنی را در بهداری زندان دیدم. قضیه از این قرار بود که برای سالگرد تیراندازی ناصر فخرایی در 15 بهمن سال 1327 به شاه و  زنده ماندن او، در زندان دستور دادند در جلسه دعا برای شاه شرکت کنیم. من که نمی‌خواستم به این جلسه بروم، خودم را به دل درد زدم و مرا به بهداری بردند. فردای آن روز پزشکی به نام دکتر انگجی برای معاینه‌ام آمد و فهمیدم شاگرد پدرم در تبریز بوده است. به من گفت: دوست داری در بهداری بمانی؟ گفتم: معلوم است که دوست دارم! حیاط بهداری خیلی خوب بود و تخت هایی برای نشستن داشت. غذای بهداری هم با غذای داخل زندان خیلی فرق داشت. کلاً آدم در آنجا راحت‌تر بود. خلاصه به سفارش دکتر انگجی مرا در بهداری زندان بستری کردند. در این موقع بود که شهید قرنی را به بهداری آوردند. ایشان را به بند عمومی یا زندان انفرادی نبردند. تا آن موقع فقط عکس ایشان را دیده بودم و شناختم از او به همین حد محدود می‌شد که ایشان رئیس رکن دو ارتش است. یادم هست حتی رئیس زندان هم به ایشان احترام می‌گذاشت. یک اتاق مخصوص به ایشان داده بودند و وقتی می‌خواستند وارد اتاق شوند، از ایشان اجازه می‌گرفتند! امکانات بیشتری را هم در اختیارش گذاشته بودند و در حیاط زندان هم از ما آزادتر بود.

□ باب گفت وگو میان شما چگونه باز شد؟

یک روز من در بهداری روی تخت نشسته بودم که ایشان آمد و پرسید: شما مهدی عبدخدایی هستید؟ و من جواب مثبت دادم. فردای آن روز پیشنهاد کرد با هم در حیاط زندان قدم بزنیم. من که 20 روز در بهداری به عنوان بیمار بستری بودم، از خدا خواسته با ایشان بیرون رفتم و قدم زدم. رادیوی زندان را گاهی پشت بلندگو می‌گذاشتند و صدا در حیاط و بندها پخش می‌شد. خواننده‌ای داشت می‌خواند و احساس کردم آقای قرنی یکمرتبه ناراحت شد و خداحافظی کرد و رفت! من هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم، چون ایشان خودش از من دعوت کرده بود قدم بزنیم. شب تازه شام خورده بودم که آمد و پیشنهاد داد قدم بزنیم. قبول کردم و به حیاط رفتیم. علت رفتار عصر آن روز را پرسیدم، گفت، «صدای آن خواننده را که شنیدم، یادم آمد تک‌تک این خواننده‌ها در مجالسی که شرکت می‌کردم می‌خواندند و از یادآوری آن دوره، ناراحت شدم!»

 

□ علت دستگیری ایشان چه بود؟

این سئوال را از ایشان پرسیدم. گفت: رئیس رکن دو ارتش بوده که یکی از وظایف آن، حفاظت از شخصیت‌های خارجی‌ای بود که به ایران می‌آمدند. یک بار جان فاستر دالس، وزیر خارجه امریکا به ایران می‌آید و ایشان مأمور حفاظت او می‌شود. در آن دوران امریکایی‌ها پول‌هایی را برای کمک به ایران می‌فرستادند، اما به جایی که باید نمی‌رسید، از جمله یک بار امریکایی‌ها 5 میلیون دلار به سپهبد زاهدی می‌دهند تا حقوق کارمندان اصل چهار در ایران را بپردازد، ولی او همه آنها را به حساب شخصی خود در سوئیس واریز می‌کند! در هر حال بعد از 28 مرداد، دزدی‌های کلانی در کشور اتفاق می‌افتادند که رکن دو ارتش از آنها خبر داشت. شهید قرنی، خودش از نظر مالی آدم سالمی بود و صادقانه در رکن دو خدمت می‌کرد و قسم می‌خورد که به حفظ امنیت کشور، بسیار علاقه داشته است. یک بار متوجه دزدی‌های اشرف و فاطمه پهلوی می‌شود و گزارش مفصلی از دزدی‌های دربار تهیه می‌کند. او می‌خواست با همکاری عده‌ای از افسران ناراضی ارتش کودتا کند، شاه را به امریکا بفرستد و جلوی فساد را بگیرند، ولی اوضاع آن‌طور که آنها پیش‌بینی می‌کردند، پیش نمی‌رود. تیمسار قرنی استعفا می‌دهد. آنها هم او را دستگیر و محاکمه می‌کنند. او هوشیاری به خرج می‌دهد و شرکت در کودتا را انکار می‌کند و سند و مدرکی هم به دستشان نمی‌دهد. تنها جرمی که برایش بریدند، ملاقات با وزیر خارجه امریکا بدون اجازه مافوق بود. به هر حال نهایتاً به سه سال زندان محکوم شد.

رابطه ایشان با دکتر مرتضی یزدی خوب بود و در حیاط زندان بیشتر با او یا من قدم می‌زد. برایم عجیب بود که چطور به من اعتماد می‌کند، ولی خودش می‌گفت: به خاطر این است که آخرین بازمانده فداییان اسلام هستم. می‌گفت از شهادت نواب‌ صفوی و یارانش بسیار متأثر شده بود و دخالتی هم در آن دستگیری‌ها نداشت. می‌گفت: نواب‌ صفوی را سرهنگ معنوی دستگیر کرد و به عنوان جایزه، از علم 30 هزار تومان گرفت! در این زمان یک سکه تمام، 60 تومان قیمت داشت. با شهید قرنی در ارتباط بودم تا به زندان برازجان تبعید و در آنجا به هشت سال زندان محکوم شدم. دیگر ایشان را ندیدم. سال 1341 که از برازجان برگشتم دیدم باز ایشان را دستگیر کرده‌اند.

 

□ نظر ایشان در باره کودتای 28 مرداد چه بود و چرا تصمیم گرفته بود کودتا کند؟

تیمسار قرنی اعتقادی به کودتا بودن ماجرای 28 مرداد نداشت. او می‌گفت: حتی اگر دکتر مصدق موفق هم می‌شد، سازمان نظامی حزب توده به‌قدری قوی بود که او را از سر راه برمی‌داشت و در کشور یک استبداد کمونیستی قوی حاکم می‌شد. در آن موقع اوضاع مبارزین خوب نبود. نیروهای مذهبی شکست ‌خورده و پراکنده شده بودند. حزب توده متلاشی شده بود و جبهه ملی هم دیگر انسجام و قدرت قبل را نداشت. دکتر مصدق هم در زندان بود، لذا تیمسار قرنی و همفکرانش چاره کار را، فقط در کودتا می‌دیدند. مضافاً بر اینکه همه از تسلط و سازماندهی کمونیست‌ها می‌ترسیدند و معتقد بودند اگر آنها اداره کارها را به دست بگیرند، ایران هم مثل باکو و ترکمنستان جزو اتحاد جماهیر شوروی خواهد شد.

بنده خدایی به اسم محمد خلخال‌نیا هم‌پرونده شهید قرنی بود. او در زمان سپهبد رزم‌آرا در ارتش استخدام شده و قبلا طلبه مدرسه کاظمیه و اهل کرمانشاه بود! همه تصور می‌کردند مغز متفکر و هدایت‌کننده شهید قرنی، او بوده است. تا سال 1338 هم زنده بود و با هم مراوده داشتیم. او می‌گفت: بعد از سال 1342 و در دوره زندان دوم شهید قرنی، کم‌کم رگه‌های مذهبی در ایشان پررنگ‌تر شده بود. ایشان در زندان، در اثر معاشرت با امثال مرحوم عسگراولادی، آقای بادامچیان و سایر افراد مذهبی، به این نتیجه رسیده بود که تنها راه نجات کشور، تقویت نیروهای مذهبی است، مخصوصاً با حضور آیت‌الله طالقانی که بعد از سال 1342 در زندان قصر زندانی شد و آشنایی شهید قرنی با ایشان، این گرایش‌ها قوی‌تر شدند.

 

□ باز هم ایشان را دیدید؟

خیر، همان بار اول با ایشان در زندان بودم و بعد به برازجان تبعید شدم.

 

□ حال با تجربه ای که از این آشنایی دارید،شخصیت شهید سپهبد قرنی را چگونه تحلیل می‌کنید؟

شهید قرنی ضد حاکمیت زور بود و در طول زندگی، دو بار خواست حکومت را تغییر بدهد که نتوانست. بار دوم که به زندان افتاد، متوجه انقلابی بودن مکتب اسلام شد و استحاله پیدا کرد! بعدها و درآستانه پیروزی انقلاب،جزو اولین کسانی بود که به کمیته استقبال از امام آمد و با اینکه سنی از ایشان گذشته بود، نقش مهمی در سازماندهی نظامی‌ها ایفا کرد. بعد هم که رئیس ستاد ارتش جمهوری اسلامی شد و در صف مقدم شهدا قرار گرفت. ایشان از همه چیز خود گذشت. همواره ضد ظلم و فساد مبارزه کرد و اگر می‌ماند، چه در جنگ و چه در جاهای دیگر، می‌توانست منشأ آثار بسیار ارزشمندی باشد. اگر او می‌خواست در رژیم شاه از امکانات فراوان برخوردار شود، همه چیز برایش فراهم بود، اما ظلم و خلاف آزارش می‌داد. او ابتدا تصور می‌کرد با کودتای نظامی و با زور سرنیزه نظامیان می‌شود اصلاحاتی را صورت داد، ولی بعد متوجه شد این کار فقط از دست مذهب برمی‌آید. هر چه از سن ایشان می‌گذشت، بیشتر به یک نظامی مخلص تبدیل می‌شد و لذا با حاکمیت و رژیم شاه فاصله بیشتری پیدا می‌کرد.

 

□ شهید قرنی از سمت خود استعفا داده و خانه‌نشین شده بود. از نظر سنی هم کهنسال بود و علی‌القاعده نباید تهدیدی محسوب می‌شد. با چنین شرایطی به نظر شما چرا گروه فرقان تصمیم به ترور ایشان گرفت؟

به نظر من چپ‌ها، از دوره کشف سازمان نظامی افسران حزب توده توسط ایشان در سال 1332، کینه عمیقی از ایشان به دل داشتند. ایشان بعد از 28 مرداد ضربه سختی به حزب توده وارد کرد و نگذاشت تفکر سوسیالیسم بر ایران مسلط شود. از سوی دیگر شهید قرنی انسان بسیار قاطعی بود و وقتی پس از انقلاب  به ریاست ستاد ارتش منصوب شد، با انضباط و دقت بالای نظامی، قاطعانه با انحرافات برخورد کرد. از جمله در کردستان که معتقد بود فقط با یک برخورد قاطعانه می‌توان جلوی رشد افرادی مثل عزالدین حسینی را گرفت، اما برخلاف ایشان، اعضای دولت موقت و حتی در مقطعی آیت‌الله طالقانی، تصور می‌کردند که می‌توان با مذاکره اوضاع کردستان را مدیریت کرد. نمی‌گویم کدام گروه اشتباه می‌کردند، اما می‌دانم این دو طرز تفکر با هم نمی‌خواند و همین هم موجب برکناری شهید قرنی شد. شهید قرنی معتقد بود که در کردستان باید قاطعیت به خرج داد و مرحوم آیت‌الله طالقانی به مماشات نظر داشت. البته ایشان بعد از شهادت قرنی و دریکی از نمازجمعه ها، نهایتا برنظر شهید قرنی صحه گذاشت وحزب دموکرات کردستان ودسیسه های آن را افشا کرد.

در هر حال وقتی می‌گویم چپی‌ها در ترور شهید قرنی نقش داشتند، فرقان را هم متأثر از سوسیالیست‌ها می‌دانم. آنها ادعا می‌کردند که تحت تأثیر نوشته‌های دکتر شریعتی بوده‌اند. نگاه دکتر شریعتی هم به تاریخ، یک نگاه سوسیالیستی است. ایشان در «تشیع صفوی و تشیع علوی» می‌گوید: در دوره صفویه افراد ضد شیعه‌ای چون محمود افغان هم تربیت شدند! این نگاه، دقیقاً از تاریخ مارکسیسم و سوسیالیسم گرفته شده است. شهید مطهری با این نگاه به تاریخ مخالف بود. ایشان نگاه فلسفی به تاریخ داشت، اما دکتر شریعتی فلسفه نمی‌دانست. البته شریعتی هم نگاه مارکس را در باره خداشناسی قبول نداشت، اما نگاهش به تاریخ، یک نگاه سوسیالیستی بود. گروه فرقان هم کم و بیش تحت تأثیر این نگاه بودند. بعد از شهید قرنی، آقای مطهری را ترور می‌کنند. چرا؟ چون ایشان مخالف قوی سوسیالیزه کردن کشور و نظریه‌پرداز بزرگی بود که همه مطالب را خوب می‌فهمید و طبیعتاً با از بین بردن او می‌شد صدمه جدی به انقلاب زد.

شهید قرنی هم برای دشمنان انقلاب همواره یک خطر بالقوه بود و می‌دانستند اگر شرایط به‌گونه‌ای فراهم شود که او دو باره اداره امور را در دست بگیرد، قاطعانه ریشه ضد انقلاب را خواهد کند و پیشدستی کردند و او را از سر راه برداشتند. بعد هم چهره‌های تأثیرگذار و کارآمد نظام را یکی‌یکی ترور کردند.به نظرمن ترور ایشان کاملا حساب شده بود.

 

□ با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.                 

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.