فساد و پارتی‌بازی در اداره‌های دولتی رژیم پهلوی

فساد و پارتی‌بازی در اداره‌های دولتی رژیم پهلوی

پدرم معتقد بود که من با دانستن چند زبان خارجی براحتی می‌توانم در شعبۀ تهران یکی از کمپانیهای بین‌المللی نفتی یا تجارتی، شغل دلخواهم را بدست آورم. ولی من چون اصولاً فکر دیگری در سرداشتم، بیشتر مایل بودم در یک سازمان ایرانی به کار مشغول شوم؛ تا علاوه بر ارتباط مستمر با مردم ایران، معلومات و تواناییهایم را نیز در جهت خدمت به هموطنان خود بکار گیرم.

پدرم معتقد بود که من با دانستن چند زبان خارجی براحتی می‌توانم در شعبۀ تهران یکی از کمپانیهای بین‌المللی نفتی یا تجارتی، شغل دلخواهم را بدست آورم. ولی من چون اصولاً فکر دیگری در سرداشتم، بیشتر مایل بودم در یک سازمان ایرانی به کار مشغول شوم؛ تا علاوه بر ارتباط مستمر با مردم ایران، معلومات و تواناییهایم را نیز در جهت خدمت به هموطنان خود بکار گیرم.

 

یک روز که مشغول بررسی ستون نیازمندیهای روزنامۀ کیهان بودم تا شغل مناسب حال خود را پیدا کنم، پدرم نگاهی دلسوزانه به من انداخت و با خنده گفت: «بیخود در روزنامه دنبال شغل نگرد. اینجا همۀ کارها را باید به وسیلۀ پارتی‌بازی پیش برد. تو هم اگر در پی یافتن شغل مناسبی هستی، بهتر است به یکی از دوستان با نفوذم معرفیت کنم تا ترتیب کار را بدهد». ولی من با رد پیشنهاد پدر، به او جواب دادم: «نه، لطفاً این کار را نکنید. من پارتی‌بازی را دوست ندارم. چون به خاطر تحصیلات و معلوماتم از امتیاز زیادی برخوردارم، لذا مطمئنم که بدون توصیۀ این و آن شغل خوبی به دست خواهم آورد».

 

در آن موقع چنین تصور می‌کردم که به خاطر گسترش نفوذ فرهنگ غربی در کشور، مسألۀ پارتی‌بازی دیگر از ایران رخت بربسته است و هر کس فقط با اتکاء به لیاقت و کاردانی خود مصدر شغل می‌شود. ولی بعد از مدتی پی بردم که بیهوده اسیر اوهام بوده‌ام. چرا که هنوز هم هر چه شغل مهم چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی وجود داشت صرفاً در اختیار فرزندان افراد سرشناس قرار می‌گرفت، و میران تحصیلات و معلومات به هیچوجه برای دستیابی به شغل دلخواه افراد نقشی ایفاء نمی‌کرد. ولی البته پدرم از این هم پا را فراتر می‌گذاشت و معتقد بود: هیچکس نمی‌تواند به یک مقام مهم در مملکت برسد، مگر آنکه به نحوی با دربار وابستگی داشته باشد.

 

پس از حدود یک سال دوندگی و فعالیت برای یافتن یک شغل مناسب، بالاخره موقعی که همۀ درها را به روی خود بسته دیدم، ناچار متوسل به پدرم شدم. و سرانجام نیز او بود که به خاطر آگاهی و تجربۀ فراوانش در امور کشور توانست شغل خوبی برایم دست و پا کند.

 

پدرم با توجه به بیکاری یک ساله و نیاز من به شغلی ارضاء‌کننده؛ قضیه را با یکی از دوستان قدیم دوران تحصیلش ــ که شغل مهمی در وزارت امور خارجه داشت ــ در میان نهاد، و متعاقب آن یک روز اطلاع داد که دوستش آماده است همان شب ساعت 10 با من مصاحبه‌ای انجام دهد.

 

عصر آن روز عازم وزارت امور خارجه در مرکز شهر تهران شدم؛ و متعاقب ورود به ساختمان وزارتخانه، یکی از دربانها مرا به اتاق معاون ثابت وزارتخانه در طبقۀ اول هدایت کرد و تحویل دو منشی او داد. ولی این دو منشی ــ که لباسهای شیک و آخرین مد به تن داشتند ــ آنقدر در کارشان لاقید بودند که بی‌اعتناء به من مدتی طولانی به نوشیدن چای و سوهان کشیدن ناخنهای خود ادامه دادند، تا سرانجام یکی از آنها به زور سرش را بلند کرد و با لحنی تحقیرآمیز از من پرسید: «چه می‌خواهی؟».

 

پاسخ دادم: «من ساعت 10 با معاون وزارت خارجه وعدۀ ملاقات داشتم». و بلافاصله نگاهی به ساعتم انداختم تا متوجه شود حدود 20 دقیقه از ساعت 10 گذشته و من هنوز جلوی میز منشی معاون وزارتخانه ایستاده‌ام.

 

خانم منشی گفت: «ولی عالیجناب امروز سخت گرفتارند، و شما برای ملاقات با ایشان باید خیلی انتظار بکشید». بعد از این اخطار هم با نگاهی دلسوزانه به یک صندلی در گوشۀ اتاق اشاره کرد.

 

هنوز چند دقیقه‌ای از نشستنم روی صندلی نگذشته بود که دو مرد جوان وارد اتاق شدند. و بعد در حالی با دو منشی به خنده و شوخی و جوک گفتن پرداختند که نگاه دلواپسشان نشان می‌داد از حضور من در اتاق و گوش دادنم به صحبتهایشان سخت دلخورند.

 

البته ناراحتی آنها کاملاً بجا بود، و من با استراق سمع مطالبی که با یکدیگر در میان می‌گذاشتند، به حقایقی در وزارت خارجه پی بردم؛ و از جمله فهمیدم وزیر امور خارجه (اردشیر زاهدی): هر روز با یک هلیکوپتر اختصاصی از ویلای خود در حصارک شمیران به وزارتخانه می‌آید؛ با انتخاب القاب زشت و تحقیرکننده برای معاونان و مشاوران خود به آنها افتخار می‌دهد، و مثلاً هرگاه می‌گوید «بی‌شرف» یا «حرامزاده» به اتاقش بیاید، همه فوراً درک می‌کنند منظور او چه کسانی هستند. و یا اینکه اردشیر زاهدی در مقابل زنها واقعاً مسلوب‌الاراده است.

 

شایعات مربوط به بی‌اختیاری اردشیر زاهدی در مقابل زنها، نه تنها بین کارمندان وزارت خارجه رواج داشت، که من دربارۀ آن قبلاً از پدرم نیز چیزهایی شنیده بودم.

 

در دهۀ 1950 موقعی که اردشیر زاهدی سفیر ایران در آمریکا بود، برای پدرم سفری به آمریکا پیش آمد، که طی آن یک روز هم به سفارت ایران در واشنگتن دعوت شد. و در آنجا بود که به چشم دید اردشیر زاهدی یک دختر آمریکایی را روی زانوی خود نشاند و با او به مغازله پرداخت....

 

ناگفته نماند که اردشیر زاهدی در آن زمان شوهر شهناز (دختر شاه) بود، و تکرار همین نوع اعمال نیز عاقبت شهناز را چنان به خشم آورد که ناگزیر از او طلاق گرفت. لیکن اردشیر زاهدی به خاطر نقش مؤثر خود و پدرش در بازگرداندن شاه به تخت سلطنت در کودتای 1953، مطمئن بود که هیچ خطری از جانب شاه تهدیدش نمی‌کند، و به همین جهت هرچه می‌خواست بی‌محابا انجام می‌داد.

 

آن روز در حالی که به تنهایی در گوشۀ اتاق انتظار معاون وزارت امور خارجه نشسته بودم و گفت وگوهای دو مرد جوان با منشیها را گوش می‌دادم، چند نفر دیگر هم برای ملاقات معاون وزیر آمدند، ولی آنها بدون آنکه منتظر نوبت بمانند، به سرعت وارد دفتر کار وی شدند.

 

پس از مدتی، یکی از منشیها، که گویی احساس می‌کرد بیهوده در انتظار نشسته‌ام، رو به من کرد و پرسید:

ـ «راستی شما نگفتید برای چه منظوری به اینجا آمده‌‌اید؟»

ـ «عالیجناب از دوستان پدرم هستند و می‌خواهند برایم پستی در نظر بگیرند.»

منشی با شنیدن این حرف نگاهی از سر کنجکاوی به سرتاپایم انداخت و گفت:

«مگر پدر شما کیست؟»

ـ «پدرم قبلاً رئیس موزۀ ایران باستان بوده، ولی حالا چند سالی است که بازنشسته شده.»

 

ولی بلافاصله بعد از آن، به خود نهیب زدم که نمی‌بایست همه چیز را علنی کنم و اضافه بر مطالب ضروری، کلامی به زبان بیاورم. زیرا پدرم بارها هشدار داده بود که: «چون مأموران ساواک همه جا هستند، باید کاملاً دقت کرد و هر کلمه را خوب سنجید و بعد تحویل داد».

 

به دنبال آن هم گرچه منشی باز مسائل دیگری را مطرح کرد وبه سؤالاتش ادامه داد، ولی من تا حد امکان کوشیدم چیزی اضافه نگویم و جوابش را فقط با چند کلمه بدهم.

 

سرانجام آن شب پس از مدتی طولانی، انتظار به پایان رسید و معاون وزارت امور خارجه مرا به دفترش احضار کرد. ولی موقعی که قدم به اتاق کار او نهادم هرگز به فکرم نمی‌رسید که از آن لحظه فصلی جدید در زندگیم گشوده شده، و به راهی افتاده‌ام که در نهایت به دربار شاه ختم می‌شود. راهی که ماهیت واقعی رژیم شاه و آنچه را در «پشت پرده تخت طاووس» می‌گذشت برایم آشکار می‌کرد.

 

«پرویز خوانساری» معاون ثابت وزارت خارجه ایران، پشت میز بزرگی از چوب گردو در یک اتاق مجلل ــ که عکسهایی از شاه و ملکه و ولیعهد با قاب طلا روی دیوارش به چشم می‌خورد ــ نشسته بود، و تلفنهای متعدد روی میزش مرتب زنگ می‌زد.

 

خوانساری پس از آنکه فقط نیم نگاهی از بالای عینک به من انداخت، با دست اشاره کرد روی مبل بنشینم، و بلافاصله نیز به مطالعۀ اوراق روی میز و پاسخگویی تلفنها مشغول شد.

 

بعد از نشستن روی یک مبل مخمل خاکستری، دفعتاً متوجۀ سه مرد دیگر شدم که پهلوی هم روی یک کاناپه در قسمت تاریکتر اتاق نشسته بودند و موقع ورود اصلاً به حضورشان در اتاق پی نبرده بودم. آنها نیز پس از مدتی نجوا با یکدیگر، به من خیره شدند و چنان با کنجکاوی سرتاپایم را ورانداز کردند که ناگزیر سرم را پایین انداختم و به نقش و نگار فرش زیبای کف اتاق نظر دوختم. در آن حال به یاد رانندۀ تاکسی افتادم که کنار خیابان منتظرم ایستاده بود و نمی‌دانستم چگونه باید او را از علت معطلی خود آگاه کنم (اما بعداً فهمیدم که نگرانیم اساسی نداشت و پدرم با آگاهی به وضعیت حاکم در ادارات ایران، تاکسی را به مدت 24 ساعت برایم اجاره کرده بود).

 

مدتی که گذشت مستخدمی با اونیفورم سورمه‌ای در سینی نقره برایم یک استکان چای آورد. و بعد هم یکی از دیپلماتهای جوان با پرونده‌ای وارد اتاق شد، که بلافاصله خود را به پشت میز خوانساری رساند، و با رفتاری بسیار احترام‌آمیز ضمن گشودن پرونده، مطالبی را به اطلاع وی رساند و پس از دریافت دستوراتش اتاق را ترک کرد.

 

با دیدن این صحنه‌ها حیران مانده بودم که اگر معاون وزارتخانه واقعاً قصد دارد با من مصاحبه کند، چرا بدون آنکه حتی کلامی بگوید به کارهای خود مشغول است و چیزی از من نمی‌پرسد؟

 

در عین حال که جرأت نمی‌کردم شخصاً حرفی بزنم و قضیه را مطرح کنم، آن سه مرد را هم زیرچشمی می‌نگریستم که آهسته زیر لب با یکدیگر صحبت می‌کردند، ولی مثل بچه‌های مؤدب خیلی آرام و بی‌تشویش کنار هم نشسته بودند تا نوبتشان برسد و مخاطب «عالیجناب» قرار بگیرند.

 

درست در لحظه‌ای که آرزو می‌کردم ای کاش کتابی با خود آورده بودم تا حداقل وقتم را بیهوده هدر نمی‌دادم، در اتاق باز شد و مردی بلند قامت و لاغر و شیک‌پوش ــ که به نظر آدم مهمی می‌آمد ــ به اتفاق چهار نفر همراه قدم به دفتر کار معاون وزارتخانه نهاد.

 

خوانساری با دیدن مرد بلند قامت مثل فنر از جا پرید و با دستهای باز بسرعت جلو آمد تا از او استقبال کند. در همان حال صدای یکی از سه مرد روی کاناپه را شنیدم که به دوستانش می‌گفت: «اوه! دکتر لقمان ادهم رئیس تشریفات دربار شاهنشاهی». و با این حرف هر سه آنها نیز از جا برخاستند.

 

رئیس تشریفات دربار بدون مقدمه مطلب مورد نظر خود را با خوانساری در میان گذاشت، و من هم از سخنانش اینطور فهمیدم که ملاقات او با معاون وزارت خارجه علتی نداشت جز سفارش دادن یک سرویس ناهارخوری برای ضیافتهای درباری. زیرا از قرار، وزارت خارجه چندی قبل کاتالوگهای چند کارخانۀ اروپایی سازندۀ سرویسهای غداخوری لوکس را دریافت داشته بود، و رئیس تشریفات می‌خواست با ملاحظۀ این کاتالوگها، جنس باب میل دربار شاه را انتخاب کند.

 

به جز من، همۀ حاضران در اتاق ایستاده بودند. و من هم که واقعا نمی‌دانستم لازم است کماکان بنشینم یا باید مثل بقیه بایستم، چون از این وضع احساس ناراحتی می‌کردم، سرانجام تصمیم به ایستادن گرفتم. ولی به محض اینکه از جا برخاستم، دکتر لقمان ادهم تازه متوجۀ حضورم در اتاق شد، و بلافاصله نیز لبخندی تحویلم داد.

 

خوانساری با مشاهدۀ این وضع، فوراً مرا به دکتر لقمان ادهم معرفی کرد و گفت: «این دختر خانم می‌تواند به چهار زبان صحبت کند. واقعاً که به نظر من دختر فوق‌العاده‌ای است». بعد هم در ادامۀ سخنانش افزود: «او از کودکی در سوئیس تحصیل کرده و اخیراً به ایران بازگشته است».

 

چشمان رئیس تشریفات دربار با شنیدن این حرف برقی زد، و پس از آنکه سرتاپای مرا با نگاه خریداری خوب ورانداز کرد، خطاب به من گفت: «واقعاً باید این اتفاق را به فال نیک گرفت که با شما در اینجا برخورد کرده‌ام».

 

خوانساری که دید من خیلی توجه دکتر لقمان ادهم را به خود جلب کرده‌ام، ابتدا گفت: «لازم است حتماً برایش شغل مناسبی پیدا کنیم»، و بعد هم آهسته چند جمله‌ای کنار گوش وی زمزمه کرد.

 

سپس رئیس تشریفات دربار ــ که به نظر می‌رسید مقصود اصلی از ملاقات با خوانساری را از یاد برده است ــ خود به نقش مصاحبه کننده درآمد و به دو زبان فارسی و فرانسه مطالب گوناگونی را از من پرسید: چه مدت در سوئیس زندگی کرده‌ام؟ تحصیلاتم در کجا و چگونه بوده است؟ آیا تصمیم دارم در ایران بمانم؟... و در پایان نیز موقعی که از سن و سالم سؤال کرد، پاسخ دادم: «21 ساله هستم».

 

سرانجام گویی که در مصاحبه قبول شده‌ام، هر دو نفرشان با من دست دادند. و چون به این ترتیب فهمیدم موقع رفتن فرارسیده، داشتم آمادۀ خروج می‌شدم که خوانساری از من خواست: ظرف چند روز آینده تلفنی با او تماس بگیرم.

 

در حالی که واقعاً از این ملاقات مرموز و جو آمرانۀ حاکم بر وزارت امور خارجه گیج بودم، وارد اتاق رئیس دفتر خوانساری شدم؛ و در آنجا هم با مشاهدۀ رفتار بسیار گرم و صمیمانۀ رئیس دفتر گیج‌تر شدم. زیرا دربارۀ این شخص که قبلاً در خلال گفت وگوی من با دکتر لقمان ادهم چندبار به اتاق خوانساری سرزده بود؛ احساس می‌کردم باید بسیار مغرور و متکبر باشد، ولی موقع عبور از اتاقش چنان به من احترام گذاشت که جداً حیرت کردم.

 

بعد از ترک ساختمان وزارت امور خارجه، موقع جست وجو برای یافتن رانندۀ تاکسی که مرا به آنجا آورده بود، صحنه‌های گفت وگو با دکتر لقمان ادهم را در ذهنم مجسم می‌کردم. ولی در آن موقع هرگز به فکرم نمی‌رسید که مصاحبۀ او با من راه ورود به درون تشکیلات دربار شاه را به رویم گشوده است.

 

در راه بازگشت به منزل نیز، هنگامی که روی تشک عقب تاکسی لم داده بودم، صحبتهای رئیس تشریفات دربار را در ذهن مرور می‌کردم؛ ولی هر چه کوشیدم بفهمم مقصود او از به فال نیک گرفتن ملاقاتش با من چه بوده، چیزی به ذهنم نرسید. و در ضمن نمی‌دانستم مسائلی از قبیل: برخورد سرد اولیۀ خوانساری، ورود غیرمنتظرۀ رئیس تشریفات دربار، سؤالات او راجع به سوئیس، تغییر رفتار خوانساری، و درخواست او برای تماس تلفنی را ـ که همه برایم حالت معماگونه داشت ـ چگونه توجیه کنم.

 

رانندۀ تاکسی که معلوم بود از ابتدا به وسیلۀ آیینۀ اتومبیل مواظب حالات من است، پس از طی مقداری مسافت، پرسید: «از ملاقاتی که داشتید، نتیجه گرفتید یا نه؟». و من چون شنیده بودم بسیاری از رانندگان تاکسی برای ساواک خبرچینی می‌کنند، خیلی محتاطانه جواب دادم: «هیچ معلوم نیست». ولی او با لحنی صمیمانه و آرامبخش گفت: «امیدوارم انشاءالله همه چیز همانطور که خودتان می‌خواهید نتیجه بدهد».

 

صبح فردای آن روز از دربار به منزلمان تلفن شد و خانمی با صدای بسیار لطیف خبر داد که «عالیجناب ریاست کل تشریفات دربار شاهنشاهی» می‌خواهد با من صحبت کند.

 

موقعی که گوشی تلفن را به دست داشتم و برای شنیدن سخنان «عالیجناب» انتظار می‌کشیدم، چنان هیجانی بر من مستولی شده بود که دستم آشکارا می‌لرزید و احساس می‌‌کردم قلبم دارد از جا کنده می‌شود.

 

بعد از برقراری تماس، رئیس تشریفات دربار بدون هیچ مقدمه‌ای از من پرسید: «خواستم بدانم آیا مایلید همراه من به سوئیس بیایید؟» و بلافاصله نیز افزود: «چون در آیندۀ نزدیک من به عنوان سفیر شاهنشاه آریامهر در سوئیس انتخاب خواهم شد، لذا اگر مایلید به عنوان منشی سفیر ایران در سوئیس خدمت کنید، لازم است آزمون ورودی برای استخدام در وزارت امور خارجه را ــ که خوشبختانه هفتۀ آینده برگزار خواهد شد ــ بگذرانید و چند هفته قبل از من عازم سوئیس شوید تا پیش از ورود سفیر، از امور مربوط به منشی‌گری سفارتخانه آگاهی پیدا کنید».

 

با آنکه پیشنهاد چنین شغلی به یک دختر جوان مثل من، واقعاً غیرمنتظره و باورنکردنی بود ــ و نمی‌بایست حتی یک لحظه در پذیرفتنش تردید نشان می‌دادم ــ معهذا در پاسخ رئیس تشریفات دربار چند روز مهلت خواستم تا دربارۀ پیشنهادش بیشتر مطالعه کنم.

 

پدرم معتقد بود: فرصت منحصر به فردی پیش آمده که باید فوراً از آن استفاده کرد. ولی من دو دل بودم و نمی‌دانستم چطور می‌توان در شغلی به کار پرداخت که با نیت واقعیم ــ زندگی در ایران و خدمت به هموطنان ــ منافات دارد. مضافاً به اینکه اگر می‌خواستم به چنین مشاغلی تن دردهم؛ فرصتهایی به مراتب عالیتر از آن با مزایایی بسیار چشمگیر برای کار در کمپانیهای بین‌المللی وجود داشت، که همه را رد کرده بودم؛ و فقط شغلی را باب میل خود می‌دانستم که بتوانم همواره با مردم ایران ارتباط داشته باشم.

 

ولی علی رغم آنچه در سر داشتم، گویی سرنوشتم چنین رقم خورده بود که در عوض خدمت برای مردم عادی ایران، فقط به دلیل موقعیت خانوادگی خود و وضع ویژۀ تحصیلات و تجربیاتم وارد جرگۀ رجال و طبقات سرشناس ایران شوم. و یا شاید هم به خاطر کنجکاوی فراوان در کسب آگاهی از حال و روز کشور ــ که طبعاً دستیابی به آن از طریق سطوح بالای مملکت میسرتر بود ــ سرانجام علیرغم میل باطنی خود، ناگزیر به پیشنهاد دکتر لقمان ادهم تن در دادم.

 

روز برگزاری آزمون ورودی وزارت امور خارجه، به سؤالاتی شامل: زبان خارجی؛ سیاست داخلی کشور؛ مسائل خارجی (بخصوص روابط ایران با دول حوزۀ خلیج فارس و کشورهای غربی و شوروی)، اصلاحات شاه و نقش وی در سیاست خاورمیانه پاسخ دادم.

 

ولی به نظر من این آزمون ــ که با موارد مشابه بکلی اختلاف داشت ــ چیزی جز «تفتیش عقاید» داوطلب توسط ساواک نبود.

 

و چون سؤالات مطرح شده در آن نیز محدودۀ مشخصی را در بر می‌گرفت، لذا هیچ تردیدی وجود نداشت که برای استخدام در وزارت خارجه ایران، به جای آزمایش معلومات داوطلب، صرفاً احساسات ملی‌گرائی و میزان وفاداری او به شخص شاه سنجیده می‌شود. و البته ورقه‌ای هم که در پایان آزمون راجع به وضع خود و خانواده‌‌ام پر کردم نیز تأییدی بود بر حضور ساواک به عنوان صحنه‌گردان اصلی استخدام افراد در وزارت خارجه.

 

ضمناً این مسأله دقیقاً نشان می‌داد که حتی وقتی دکتر «حسینقلی لقمان ادهم» (رئیس تشریفات دربار و سفیر جدید ایران در سوئیس) هم می‌خواست یک منشی برای خود استخدام کند، ناگزیر می‌بایست از ساواک در این باب تأییدیه بگیرد، و اصولاً باید گفت: وضع در ایران به گونه‌ای بود که نه تنها هیچکس نمی‌توانست بدون نظر موافق ساواک به مقامی دست یابد، که اگر حتی در مقطعی مورد سوءظن ساواک قرار می‌گرفت، بلافاصله از شغل و مقامش معلق می‌شد. 1

پرویز خوانساری ـ از عوامل سازمان امنیت و اینتلیجنس سرویس و شهره به انحرافات اخلاقی ـ

شماره آرشیو: 4832-5ع

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.