آرامش امام در روزهای سرنوشت ساز انقلاب،عجیب ودیدنی بود
«روایتی از روزهای حماسه،روزهای انقلاب»درگفت وشنود با حجت الاسلام والمسلمین سید محمد علی شهیدی

آرامش امام در روزهای سرنوشت ساز انقلاب،عجیب ودیدنی بود

حجت الاسلام والمسلمین سیدمحمدعلی شهیدی محلاتی از فعالان نهضت اسلامی از دوران آغازین آن است که همراه با تنی چند از دوستان به ویژه طلاب محلاتی حوزه قم،درآگاه سازی عمومی وتکثیر بیانیه های امام خمینی مشارکت داشته است.وی درسال های بعد به دلیل این فعالیت ها ونیز نسبت نزدیک با آیت الله سید هاشم رسولی محلاتی وحجت الاسلام والمسلمین ناطق نوری،به هسته مرکزی هدایت انقلاب نزدیک ترشد واز همین روی،از تشکیل دهندگان آن خاطراتی شنیدنی دارد. حجت الاسلام شهیدی در گفت وشنود پیش روی،شمه ای از خاطرات خود از روزهای اوج گیری انقلاب وحضور امام خمینی در مدارس رفاه وعلوی را بازگفته است.امید آنکه مورد توجه واستفاده تاریخ پژوهان وعلاقمندان قرار گیرد.

 

□ پیشینه آشنایی شما با حضرت امام و انقلابیون، به چه مقطعی بازمی گردد و به‌طور مشخص، انگیزه و ایده انقلابی را چه شخصیت هایی، اعم از اساتید، دوستان و معاشرین در شما به وجود آوردند؟

بسم الله الرحمن الرحیم. من از سال 1342 -که از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم- به قم آمدم و تحصیلات حوزوی خودم را شروع کردم. سالی بود که نهضت و مواضع حضرت امام و کشتار 15 خرداد و پس از چندی، تبعید ایشان را پشت سر گذاشته بودیم و همین وقایع، طبیعتاً سبب شد ما به جریان نهضت علاقمند شویم و با دوستانی که از محلات آمده بودیم، شروع به فعالیت کنیم.خوب است که در اینجا اشاره کنم که حضرت امام به مدت 40 سال، در تابستان‌ها به محلات تشریف می‌آوردند. هوای قم گرم بود و امام هم، خیلی به خمین نمی‌رفتند. هوای محلات مناسب بود و امام هم به مردم محلات علاقه داشتند ،لذا می‌توانم بگویم که کم و بیش واز کودکی ،امام را در آنجا شناختم. روحانیون محلات، همه به امام علاقمند وعده ای از آنها، از شاگردان ایشان بودند، بنابراین شاید آنها هم دراین باره، بر ما ‌نفوذ داشتند، علاوه براین  طلبه‌های جدیدهم که به قم می رفتند، به نوعی مبلغ ایشان می شدند. هنگامی که امام تبعید شدند، ما طلاب محلاتی که حدود شش هفت نفر بودیم، درعرصه توزیع بیانیه‌های ایشان و آنچه که ازتبعیدگاه می‌رسید، فعالیت می‌کردیم، اما ورود کامل ما به میدان مبارزه،در سال 1355 بود.

 

□ تا کی قم بودید؟

تا سال 1356. در سال 1355 فضا یک مقدار بازتر شد. زندانی‌های سیاسی اعم از علما و دانشجویان، به‌تدریج آزاد شدند.به همین دلیل و درهمان  سال ، تقریباً فعالیت حوزه و مردم در حمایت از امام بسیارگسترده شد.

 

□ در آن دوره رفقای انقلابی و همفکر شما چه کسانی بودند و با چه کسانی بیشتر ارتباط داشتید؟

افرادی که در زمینه انقلاب فعالیت می‌کردند و ما با آنها ارتباط داشتیم،یکی رئیس‌جمهور فعلی آقای دکتر روحانی بودند. آقای ناطق نوری جزو دوستانی بودند که در خدمتشان بودیم. آقای محمدی گلپایگانی ریاست دفتر مقام معظم رهبری و...، با عده‌ای از این عزیزان، فعالیتمان را شروع و در زمینه تکثیر و توزیع بیانیه امام -که از نجف می‌‌آمدند- کار می‌کردیم. در تابستان سال 1356 ،شهید بزرگوار آیت‌الله مطهری به من گفتند:« به منطقه‌ای کارگری به نام نظرآباد در ساوجبلاغ ، که کارخانجات مقدم در آنجاست برو، روحانی قبلی رفته است، منطقه حدود 30 هزار نفر جمعیت دارد و محیط کارگری است و نیاز است یک روحانی به آنجا برود و کارش را شروع کند». ایشان مرا به صورت موقت و برای سه ماه به آنجا اعزام کردند. در آنجا با عده‌ای از افراد، از جمله برخی از مهندسینِ کارخانه، فعالیت‌های انقلابی خود را شروع کردیم. در آن موقع رئیس کارخانجات مقدم، آقای مهندس علی‌نقی خاموشی بود که در گذشته که قبلا رئیس  اتاق بازرگانی بودند. مهندس سالور هم بود که در سیمان آبیک فعالیت می کرد.به هرحال، ما کارمان را با چند روحانی دیگر در آنجا شروع کردیم. ایجاد تغییر و تحول در محیط کارگری کار آسانی نیست، ضمن اینکه آخرالامر، محدودیت‌هایی هم برای ما به وجود آوردند. یکی دو بار ما را دستگیر و آزاد کردند، ولی کارمان را انجام دادیم و موفقیت‌هایی هم داشتیم. درنهایت آن محیط به‌گونه‌ای شکل یافت  که منطقه‌ای که کارگری بود، تبدیل به یک منطقه انقلابی شد! در همان زمان در کرج حکومت نظامی برقرار شده بود و من هم دستگیر شدم...

□ درچه سالی؟

سال 1357. بعد که آزاد شدیم، امام به پاریس رفته بودند و فضا بازتر شده بود. کمیته استقبال تشکیل شد. با شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید مفتح و آقای ناطق ارتباط کاری بسیار نزدیک نداشتم، ولی از من دعوت کردند که بیایم و در کمیته استقبال شرکت کنم. من و مرحوم آقای حاج شیخ صادق خلخالی، در کمیته استقبال تلفنچی بودیم و کارهای تلفنی کمیته استقبال را انجام می‌دادیم. تا زمانی که حضرت امام تشریف آوردند و کمیته استقبال بود، مسئولیت تلفن‌خانه آنجا به عهده ما بود.

 

□ اولین دیدارنزدیکی که با حضرت امام داشتید و هر وقت به گذشته رجوع می‌کنید به یادتان می‌آید، مربوط به دوران تحصیل در قم است یا این دوره؟

همین دوره.بنده درزمانی که حضرت امام به تهران تشریف آوردند، از طرف کمیته استقبال مأمور شدم در ترمینال 1 فرودگاه مستقر شوم و کسانی را که وارد می‌شدند، بازدید بدنی کنم که موقعی که امام تشریف می‌آورند، خدای ناکرده به ایشان سوء قصدی نشود. روزنامه آیندگان عکسم را چاپ کرده و نوشته بود: گویی سیدی را که برای این کار گماشته بودند، سال‌ها سابقه بازرسی داشته است! در آن عکس داشتم مرحوم آیت‌الله مطهری را بازرسی بدنی می‌کردم. خود شورای انقلاب به من گفته بودند: همه را بدون استثنا بازرسی کنید! مرحوم آقای منتظری گفت: «مرا هم بازدید بدنی می‌کنی؟» گفتم: «آقا! خودتان دستور داده‌اید!»

 

□ ونهایتا امام را کی دیدید؟

بعد از سال‌ها که امام را ندیده بودم، موقعی که وارد ترمینال فرودگاه شدند، ایشان را زیارت کردم. ماشین‌هایی که برای ورود امام به شهر تدارک دیده بودند، دو تا از جیپ‌های زرد، با بی‌سیم وزارت نیرو بودند. در ماشین جلو آقای ناطق و شهید محلاتی نشسته بودند و در ماشین بعدی من، شهید مفتح ومرحوم ربانی املشی نشسته بودیم. امام بعد از سخنرانی کوتاهی در سالن فرودگاه مهرآباد، در بلیزری نشستند و حرکت کردند. جمعیت مرتباً به ماشین هجوم می‌آورد. به میدان آزادی که رسیدیم، ماشین جلویی به ما اعلام کرد جلوی دانشگاه هستند، لذا به خاطر تراکم جمعیت ما به بهشت‌زهرا نرسیدیم و امام تشریف بردند. ما به مدرسه رفاه رفتیم. امام را از بهشت‌زهرا به منزل یکی از اقوامشان برده بودند. در مدرسه رفاه بودیم و ساعت 11، 12 شب متوجه شدیم جمعیت در حیاط مدرسه دارند صلوات می‌فرستند! به آقای خلخالی گفتم: «مثل اینکه امام آمدند»ایشان گفت: «نه، امام دیگر فردا می‌آیند» بلند شدیم و بیرون آمدیم و دیدیم حضرت امام تشریف آورده اند و دارند با بچه‌های انتظامات کمیته استقبال خوش و بش می‌کنند. بعد بنا شد امام در اتاقی که برای استراحتشان در نظر گرفته شده بود، استراحت کنند. در طبقه بالا بودم و موقعی که امام تشریف آوردند، خدمتشان عرض کردم: آقا! اجازه بدهید صورتتان را ببوسم! امام اجازه فرمودند. بعد فرمودند: خودتان را معرفی کنید. ایشان پدر بنده و محلاتی‌ها را می‌شناختند. پدرم را شناختند و پرسیدند که: آیا ایشان در قید حیات هستند؟ و عرض کردم: «بله» بعد سئوال کردند: «شما داماد آقای رسولی نیستید؟» عرض کردم: «چرا»بعدا  وقتی به آقای رسولی  ماجرا را گفتم، ایشان گفتند:« امام پانزده سال پیش از من پرسیدند: غیر از آقای ناطق، چه کسی داماد شماست؟ ومن گفتم: آقای شهیدی محلاتی! خیلی عجیب است که امام بین این همه گرفتاری‌های انقلاب و پس از پانزده سال، این موضوع را از یاد نبرده‌اند!».

 

□ ظاهراامام دامادهای آقای رسولی را فامیل خودشان می‌دانستند. آقای ناطق می‌گفت: امام به احمد آقا گفتند: «می‌دانی این آقای ناطق با ما فامیل است؟» احمد آقا پرسیده بود: «چطور؟» امام پاسخ داده بودند: «داماد آقای رسولی است.»...

بله، به آقای رسولی بسیار علاقه داشتند. بعد امام به اتاقی رفتند که کف آن یکی دو فرش انداخته بودند و چند رختخواب هم ته اتاق بود. خبرنگاران داخلی و خارجی همه در انتهای کلاس ایستادند و دیدند هیچ امکاناتی نیست. یادم هست به من گفتند: چون شما روحانی هستی، رختخواب امام را پهن کن تا ما فیلم بگیریم و سادگی زندگی امام را به دنیا نشان بدهیم! آقای دکتر روحانی می‌گفت:« ما در پاریس، در شبکه تلویزیونی فرانسه دیدیم شما داری رختخواب امام را پهن می‌کنی!».

 

□ از حاشیه‌های رفتاری امام درآن روزها،کمتر گفته شده است. در آن روزها از رفت و آمدها و رفتارهای شخصی امام، شاهد چه مواردی بودید؟

یکی از ویژگی‌های بارز حضرت امام، آرامش ایشان بود. امام را بعداً به مدرسه علوی بردند. من هم به دلیل مسئولیتی که داشتم، با مدرسه علوی ارتباط زیاد داشتم و پشت در اتاق امام، یا خدمت خودشان می‌رفتم و اخبار را می‌رساندم ویا از طریق برخی واسطه ها. تا پیروزی انقلاب برای محافظت امام، سه شیفت گذاشته بودند. یک شیفت شهید عباس‌علی ناطق نوری بود، دیگری آقای حمید نقاشیان و یکی هم شهید حاج مهدی عراقی. این سه نفر در سه شیفت از امام مراقبت می‌کردند. امام معمولاً در اتاق بودند و فقط برای تجدید وضو بیرون می‌‌آمدند. یادم هست ساواکی ها دائماً به ما تلفن می‌زدند که: الان می‌ریزیم، می‌بندیم و می‌گیریم! من این پیام‌ها را می‌گرفتم و به آقایان می‌دادم و همه دغدغه داشتند که الان ممکن است اتفاقی برای امام بیفتد ومثلا حمله کنند اینجا را در هم می‌کوبند! اگر یادتان باشد شب آخر تصمیم گرفته بودند کودتا کنند...

 

□ وآن محوطه رابمباران کنند...

منتهی دراین میان،حضرت امام خیلی آرام بودند و واقعاً متحیر بودیم که انگار نه انگار انقلابی هست و ایشان دارند رهبری می‌کنند!خاطرم هست بازاری‌های تهران خدمت امام آمده بودند و می‌گفتند:« الان که همه جا، از جمله پالایشگاه آبادان اعتصاب کرده‌اند، ما کاملاً آماده هستیم که هر نوع نیاز مالی‌ای که وجود دارد تأمین کنیم که خدای ناکرده اتفاق خاصی نیفتد و مشکلاتی به وجود نیاید». امام با همان آرامش شگفت‌انگیز خود فرمودند: «فکر می‌کنم دیگر نیازی نباشد!» موقعی که بیرون آمدیم ،آقای ناطق نوری با تعجب گفتند: «منظور امام چیست؟ تازه جنگ مسلحانه شروع است!» هیچ‌کسی تصورش را هم نمی‌کرد کمی بعد، یعنی در 22 بهمن انقلاب پیروز شود!

در جلساتی که خدمت امام تشکیل می‌شد، البته به عنوان مسئول شرکت نداشتم، ولی گاهی می‌رفتم و توضیحاتی می‌دادم و اخبار تلفنی را عرض می‌کردم. امام واقعاً آرامش عجیبی داشتند. تک‌تک رفتارهای ایشان الگو بود. بسیار موقر و متین بودند. نسبت به مردمی که برای دیدار ایشان می‌آمدند ،رفتاربسیار محبت آمیزی داشتند. در نیم روز اول، زن و مرد باهم داخل مدرسه علوی ریختند و بنا شد آنها را تفکیک ویک روز در میان یا درنهایت ملاقات ها را،صبح و بعد از ظهر کنند.از سوی دیگر، از بس تراکم جمعیت زیاد بود، گفتند خدمت امام بگوییم: بفرمایند فعلاً خانم‌ها نیایند و آمدن آنها را تعطیل کنند! یادم نیست شهید مفتح یا شهید مطهری این را به امام گفتند. امام فرمودند: «تصور کردید شما انقلاب کرده‌اید؟ همین زن‌ها بودند که انقلاب کردند و نقش اساسی را اینها داشتند». لذا ملاقات با امام صبح‌ها برای آقایان بود و بعد از ظهرها برای خانم‌ها. امام دائماً تأکید می‌کردند مراقب باشید خانم‌ها اذیت نشوند، زیر دست و پا نروند و برایشان مشکلی به وجود نیاید. تمام اوصاف امام الگو بود. وضو گرفتن، راه رفتن، صحبت کردن و همه کارهایشان الگو بود.

 

□ عکسی که پشت سر امام ایستاده‌اید، مربوط به شب خداحافظی ایشان ازمدرسه علوی است؟

خیر، مربوط به شب ورود امام است. امام می‌خواستند از پله‌ها بالا بروند و بچه‌ها گفتند: آقا! می‌خواهیم شما را ببینیم! آقای خلخالی با بلندگوهای دستی خیر مقدم گفت. من هم آنجا در خدمت امام ایستاده بودم. همه چون تصور کرده بودند امام فردا خواهند آمد، رفته بودند. تنها روحانیونی که مانده بودند من و مرحوم آقای خلخالی بودیم که به خاطر کارمان، نتوانسته بودیم برویم. شهید رجایی مسئول انتظامات بود و مقابل پله‌ها جلوی همه را گرفت و نگذاشت کسی پشت سر امام بالا برود. این عکس مربوط به همان شب اول است که امام به مدرسه رفاه تشریف آوردند. آن موقع 28 یا 29 سال داشتم.

 

□ رابطه با آقای رسولی چقدر باعث شد تا زمان رحلت امام ارتباط و دیدارهایتان با امام ادامه یابد؟

آقای رسولی نمایندگی امام و حتی اقامت عراق را داشتند و هر شش ماه یک بار باید به عراق می‌رفتند که اقامتشان باطل نشود. انس زیادی با امام داشتند و مسائل زیادی از امام را برای ما می‌گفتند و خاطرات سال 1342 را برایمان بیان می‌کردند. باید عرض کنم اول آقای رسولی و پس از ایشان آقای ناطق نوری در ایجاد ارتباطم با انقلاب و امام نقش برجسته‌ای داشتند.

□ از آخرین دیداری که با امام داشتید چیزی یادتان هست؟

زمانی که در جماران بودند، به‌واسطه ارتباطات و مسئولیتی که داشتم در دیدارها معمولاً شرکت می‌کردم.

 

□ در آن زمان مسئولیت شما چه بود؟

بد نیست اشاره‌ای به مسئولیت‌هایی که از ابتدای انقلاب داشتم کنم. در اوایل انقلاب کمیته امداد که شکل گرفت، آقای کروبی، مرحوم آقای عسگراولادی و آقای نیری در آنجا مسئولیت داشتند و بنده هم در آنجا عهده‌دار کاری بودم و به همین واسطه با بیت ارتباط داشتم. بعد کمیته انقلاب شکل گرفت که شهید مفتح مسئولیت آن را به عهده داشتند و من معاون ایشان و مسئول کمیته‌های شهرستان‌ها بودم و موقعی که شهید مفتح شهید شدند، مسئولیت گرفتم. بعد مرحوم آقای مهدوی کنی مرا مسئول کمیته 11 کردند. پس از آن به عنوان نماینده ولی‌فقیه به شهربانی رفتم.

 

□ نشریه «پلیس انقلاب» را همان موقع منتشر می‌کردید؟

بله، توأم با این مسئولیت از سال 1364 معاون پارلمانی حقوقی وزارت سپاه شدم که در آن موقع آقای رفیق‌دوست بود. در سال 1367 به عنوان نماینده محلات و دلیجان به مجلس رفتم و رئیس کمیسیون ارشاد مجلس بودم. دو سال از مجلس گذشته بود که به عنوان رئیس عقیدتی سیاسی نیروی هوایی از طرف مقام معظم رهبری منصوب شدم و همزمان به مرکز اسلامی مونیخ رفتم و آنجا را تأسیس و دو سال هم در آنجا کار کردم. بعد از شهادت شهید ستاری رفته بودم و وقتی آمدم آقای بقایی فرمانده بود. چون بعد از مجلس مشاور پارلمانی وزارت خارجه بودم، به عنوان سرکنسول ایران در جده منصوب شدم و چهار سال آنجا بودم و بعد که به تهران برگشتم، به عنوان مدیرکل امور مجلس و بعد هم به عنوان معاون کنسولی و پارلمانی وزارت خارجه پس از آقای آصفی مشغول کار شدم و از آنجا هم کم‌کم به بنیاد شهید آمدم.

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.