قبل از رسیدن به سن قانونی،به اعدام محکوم شدم!
«فضای زندان،مدرسه اندیشه ومبارزه»در گفت وشنود با پروین سلیحی

قبل از رسیدن به سن قانونی،به اعدام محکوم شدم!

بانو پروین سلیحی همسر شهید دکتر مرتضی لبافی نژاد،از مبارزین نوجوان سال های آغازین دهه 50 است که همراه با همسرش دستگیر ودرآغاز به «اعدام» محکوم شد.اوسپس به دلیل اینکه هنوز به سن قانونی نرسیده بود،با یک درجه تخفیف «حبس ابد» گرفت.او در حالی به طی این محکومیت پرداخت که در خلال آن،همسرش دکترلبافی نژاد به دست ساواک اعدام شد. سلیحی در گفت وشنودی که پیش روی دارید،شمه ای از خاطرات دستگیری وزندان خویش را بازگفته است.

 

سرکار عالی چگونه و در چه سنی و در باره چه فعالیتی، دستگیر شدید؟

بسم الله الرحمن الرحیم.در سال 1354 و در حالی که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم، دستگیر شدم. در سال 1351 با شهید دکتر لبافی‌نژاد ازدواج کردم.همه می دانند که بعد از 15 خرداد سال 1342 و تبعید حضرت امام، اختناق فوق‌العاده سنگینی بر جامعه حاکم بود و کسی جرئت نفس کشیدن نداشت. تعداد کسانی که از واقعیت‌ها و ماهیت رژیم اطلاع داشتند، چندان زیاد نبود. دکتر سعی می‌کردند مرا به‌تدریج با این مسائل آشنا کنند که با آگاهی‌های لازم، وارد میدان مبارزه شوم. یکی دو سالی که از ازدواج ما گذشت، ایشان به‌تدریج در باره بعضی از مسائل با من حرف زدند. اوضاع به‌قدری خطرناک بود که حتی خانواده‌ها هم از فعالیت فرزندانشان خبر نداشتند.

 

□از چه مقطعی رسماً وارد میدان مبارزه شدید؟

سال 1353.درآن دوره، همرزمان شوهرم را نمی‌شناختم و اگر هم گاهی به ضرورت پیش می‌آمد که آنها را ببینم، با اسامی مستعار آنها را می‌شناختم. همه کارها فوق‌العاده سرّی و با احتیاط زیاد انجام می‌شدند. دکتر با یکی دو نفر بیشتر ارتباط نداشت تا در صورت دستگیری، همه سازمان در معرض خطر قرار نگیرد. البته گاهی هم ناچار می‌شدیم گروهی زندگی کنیم. مثلاً در تبریز یک خانه عادی داشتیم که در آن زندگی می‌کردیم و یک خانه تیمی هم داشتیم که جلساتمان را در آنجا برگزار می‌کردیم. در سال 1354 زمانی که در تبریز بودیم، دکتر را دستگیر کردند و من متوجه شدم و همراه فرزندم- که بسیار کوچک بود- به تهران آمدم تا او را به دست خانواده شوهرم بسپارم که اگر دستگیر شدم، او- که هنوز خیلی کوچک بود- صدمه نبیند. به خانه پدر شوهرم زنگ زدم و از لحن مادر شوهرم فهمیدم مأموران ساواک آنجا هستند، به همین دلیل به خانه خواهر شوهرم رفتم و بچه را به او تحویل دادم، ولی چون آن خانه هم تحت نظر بود، در آنجا مرا دستگیر کردند و به زندان بردند.

 

□آیا از قبل، برای زندان و شکنجه آمادگی داشتید؟

بله، چون دکتر همیشه لباس بیرون به تن داشتند که اگر یک وقت ریختند و دستگیرشان کردند، سر و شکل آبرومندی داشته باشند! من هم که ایشان را همیشه آماده می‌دیدم، همین روحیه را پیدا کرده بودم. دکتر همیشه به من توصیه می‌کردند آیاتی از قرآن را حفظ و دائماً تکرار ‌کنم، چون در زندان تنها چیزی که می‌توانست به ما کمک کند، خواندن قرآن بود و آنهاهم این امر را فهمیده بودند و قرآن در اختیار زندانی نمی‌گذاشتند. دکتر قرآنی داشتند و همیشه در فاصله بین ویزیت بیماران مطالعه می‌کردند و آیات زیادی را حفظ بودند. واقعاً خداوند لطف کرد که با وجود سن کم، توانستم مقاومت کنم. شانس آوردم اطلاعات مربوط به من لو رفته بود و به همین خاطر، به اندازه بقیه اذیتم نکردند.

□چه مدت در زندان بودید؟

یک سال در انفرادی بودم که اتاق تاریک و بسیار کوچکی بود. از همه بدتر، شکنجه روحی و وقتی بود که ما را پشت در اتاق شکنجه می بردند و صدای فریاد دیگران را می‌شنیدیم! شکنجه‌گر من منوچهری بود. گاهی هم حسینیِ جلاد از من بازجویی می‌کرد. فحش و لگد که شکنجه معمولی آنها بود، ولی فشاری که از نظر روحی به انسان می‌آمد، لحظه‌ای او را آرام نمی‌گذاشت. واقعاً شرایط بسیار دشواری بود. رژیم افراد و گروه‌های اصلی را دستگیر کرده و در اوج اقتدار امنیتی بود. به‌قدری جو سنگین، بسته و هولناک شده بود که خیلی‌ها به این نتیجه رسیده بودند جز با زبان گلوله نمی‌شود با این رژیم حرف زد و حتی یک لحظه هم نباید فرصت را از دست داد!

 

□محکومیت شما چقدر بود؟

به اعدام محکوم شده بودم، منتهی چون هنوز به سن قانونی نرسیده بودم، به حبس ابد محکوم شدم!

 

□در مبارزه از چه کسی الگو می‌گرفتید؟

از شوهرم، دکتر لبافی‌نژاد. ایشان انسانی بسیار مؤمن، مخلص و به معنی کامل کلمه، مرد خدا بودند که جز خدا و خدمت به خلق خدا، هیچ دغدغه‌ای نداشتند و فقط به رضایت خداومردم می‌اندیشیدند. همه کسانی که با دکتر سر و کار داشته‌اند، می‌دانند سراپا نور ایمان و معنویت بودند و کافی بود انسان مدت کمی با ایشان محشور باشد، تا متوجه شود از جنس انسان‌های عادی نیستند.

در آن سال‌ها اکثر افرادی که در جریان مبارزات ما قرار می‌گرفتند، معتقد بودند تلاش ما فایده ندارد و جای پای رژیم محکم‌تر از این حرف‌هاست که با این حرکت‌های اندک از جا تکان بخورد، اما دکتر معتقد بودند اگر شهید بشوند، دست کم برای یکی دو نفر این سئوال مطرح می‌شود که: چرا رژیم ایشان را کشت؟ و همین که شهادت ایشان باعث آگاهی حتی چند تن معدود شود، ایشان وظیفه‌اش را انجام داده است.

 

□چه شد شما و همسرتان، دکتر لبافی‌نژاد از آسودگی خود گذشتید و تن به بلا دادید؟

به اعتقاد من انسان در هر شغل، زمان و شرایطی که هست، باید ببیند تکلیفش چیست؟ و آن را ادا کند. این احساس همیشه وجود دارد و فقط شکل آن تغییر می‌کند. در آن مقطع احساس می‌کردیم وظیفه‌مان مبارزه با رژیم شاه است و اگر به وظیفه‌مان عمل نکنیم، در روز قیامت جوابی نداریم که به خدا بدهیم! ادای تکلیف به انسان آرامش روحی می‌دهد. وقتی چیزی را که به آن دل بسته‌اید در راه خدا ایثار می‌کنید، در عین حال که ممکن است رنج ببرید و غصه بخورید، اما چنان لذت بی‌نظیری را تجربه می‌کنید که حاضرید همه چیز خود را در راه خدا بدهید. این یک تجربه بی‌نظیر و تکرارنشدنی است که با شهادت دکتر، تا عمق جانم احساس کردم. مشکلات و مصائب تا آخرین لحظه با انسان همراه هستند و رنج حاصل از آنها را هم نمی‌شود انکار کرد، ولی وقتی انسان صبر می‌کند، شادمانی حاصل از رضایت درونی وصف‌ناپذیر است. همیشه وقتی مصیبتی به من روی می‌آورد، طبق همان توصیه‌ای که دکتر به من کردند، آیات قرآن را نزد خود تکرار می‌کنم و آرام می‌گیرم.

 

□کمی هم به خاطرات شیرین زندگی شما برگردیم. چگونه با دکتر لبافی‌نژاد آشنا شدید و ازدواج کردید؟

من و شوهرم اصفهانی هستیم. مادر شوهرم از اقوام خود خواسته بود اگر خانواده‌ای مذهبی سراغ دارند که دختر دم بختی دارند، به ایشان معرفی کنند. خانواده عمه دکتر، مرا معرفی کردند و همان شیوه‌های سنتی خواستگاری و ازدواج صورت گرفت. رابطه من و دکتر بسیار خدایی، عمیق و عاشقانه بود.

 

□چند فرزند دارید؟

یک فرزند پسر دارم که هنگام دستگیری من و پدرش، یک سال و نیمه بود. پسر بسیار عاقل، کوشا و با پشتکاری است و توانسته است تا حدودی، جای خالی پدرش را برایم پر کند. من هم سعی کرده‌ام با مقالات و کتاب‌هایی که در باره پدرش چاپ شده‌اند، او را با شخصیت واقعی دکتر آشنا کنم.

□با این همه علاقه‌ای که به همسرتان داشتید، وقتی خبر حکم اعدام ایشان را شنیدید چه احساسی داشتید؟

اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که: چرا از ایشان جا ماندم. ساواک به امید آنکه اطلاعات جدیدی به دست بیاورد، اجازه ملاقات به من داد. ایشان به من گفتند: ده روز دیگر اعدام خواهند شد!جالب اینجاست که کمترین اضطراب و تردیدی در ایشان ندیدم! در آن سال‌ها کسی کوچک‌ترین امیدی به پیروزی انقلاب و تغییر وضعیت نداشت. بنابراین کسانی در میدان می‌ماندند که واقعاً به کار خود ایمان داشتند.

 

□به نظر شمااین ایمان چگونه به دست می‌آید و مهم‌تر از آن چگونه حفظ می‌شود؟

همان‌طور که اشاره کردم، انسان تا آخرین لحظه زندگی همواره در معرض امتحان و ابتلاست. برای همین است که همواره دعا می‌کنیم که خدا عاقبت ما را به خیر کند، چون کسانی را دیده‌ایم که با سوابق مبارزاتی درخشان، چگونه تغییر موضع و همه آن سوابق را به باد دادند! اما مردم عادی و کسانی که هیچ سابقه‌ای نداشتند، به مقام رفیع شهادت نایل آمدند. بنابراین نیت خالص و قصد انجام کار بر اساس وظیفه و تکلیف الهی، سعادت دنیا و آخرت را به همراه دارد. به نظرم رنج، معلم بزرگی است و می‌تواند وجود انسان را از ناخالصی‌ها پاک کند. وقتی انسان بداند چرا به دنیا آمده است و مسئولیت و تکلیف او چیست، همان کاری را می‌کند که موجب رضایت خداوند است. شرایط بیرونی قطعاً در اراده انسان برای ادای تکلیف تأثیر دارند، ولی تعیین‌کننده نیستند. خیلی‌ها بودند و هستند که در شرایط دشوار به سر می‌برند، ولی ذره‌ای در ادای تکلیف کوتاه نمی‌آیند و کم نمی‌گذارند و بالعکس کسانی هم هستند که از همه نوع امکاناتی برخوردارند، اما وجودشان نه‌تنها مثمر ثمر نیست که همواره طلبکارند! فرق انسان‌ها با یکدیگر آگاهی به مسئولیت انسان بودن است.

 

□اگر برای نسل فعلی انقلاب پیامی دارید بفرمایید.

جوانان ما از هر طرف در معرض خطرات اخلاقی هستند. اگر محیط خانواده‌ها سرشار از ایمان، اعتقاد، معنویت و محبت باشد و به فرزندان خود نان حلال بدهیم، شخصیت آنها به‌گونه‌ای شکل می‌گیرد که شرایط اجتماعی آنها را متزلزل نمی‌کند. خدا عاقبت همه، مخصوصاً جوانان را به خیر کند.

 

□با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.      

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.