کارگزاران سلطنت یا خدمتگزاران مملکت؟! حافظین سلطنت یا خادمین مملکت؟!!!

کارگزاران سلطنت یا خدمتگزاران مملکت؟! حافظین سلطنت یا خادمین مملکت؟!!!

وقتی اعلیحضرت از طریق گزارشهایی که رئیس ساواک می‌داد مطلع شدند که بختیار با مخالفان در تماس است، به توصیۀ سولیوان تصمیم گرفتند یک بار دیگر با دکتر امینی مشورت کنند. روز دوازدهم آذرماه، بار دیگر ملاقاتی میان امینی و اعلیحضرت دست داد. دکتر امینی مجدداً دکتر غلامحسین صدیقی را برای نخست‌وزیری پیشنهاد کرد. اعلیحضرت گفت: «یک بار پیشنهاد کردم، ولی جواب درستی نداد و گفت بروم فکر کنم.» اعلیحضرت گفتتند بهتر است، در ملاقات بعدی شما و عبدالله انتظام هم حضور داشته باشید.

[17ـ 15 آذرماه 1357]

اختلاف با بختیار

وقتی اعلیحضرت از طریق گزارشهایی که رئیس ساواک می‌داد مطلع شدند که بختیار با مخالفان در تماس است، به توصیۀ سولیوان تصمیم گرفتند یک بار دیگر با دکتر امینی مشورت کنند. روز دوازدهم آذرماه، بار دیگر ملاقاتی میان امینی و اعلیحضرت دست داد. دکتر امینی مجدداً دکتر غلامحسین صدیقی را برای نخست‌وزیری پیشنهاد کرد. اعلیحضرت گفت: «یک بار پیشنهاد کردم، ولی جواب درستی نداد و گفت بروم فکر کنم.» اعلیحضرت گفتتند بهتر است، در ملاقات بعدی شما و عبدالله انتظام هم حضور داشته باشید. من پیغام اعلیحضرت را برای هر سه نفر فرستادم و قرار ملاقات گذاشتم. باز گله‌ها از سوی سه نفر آغاز شد. اعلیحضرت گفتند: «بهتر است گله‌ها را کنار بگذاریم و به فکر مملکت باشیم.» دکتر صدیقی در پاسخ گفت: «برای نجات وطن نمی‌شود گذشته‌ها را کنار گذاشت. شما اگر مطابق قانون اساسی رفتار می‌کردید موجب بی‌اعتباری سلطنت نمی‌شدید. این مردم به سلطنت مؤمن بودند. شما کاری کردید که دولتی‌ها به کارگزاران شما تبدیل شدند، نه خدمتگزاران مملکت. با این روش، مردم شما را مسئول خرابیهای مملکت می‌دانند.»

 

اعلیحضرت گفتند: «مگر ما به شما و مصدق اختیارات ندادیم؟ مگر ما آن روز سلطنت نمی‌کردیم؟ خود شما تصمیم گرفتید ما را کنار بگذارید. مصدق خواب و خیالهایی داشت. تصور می‌کنید، می‌خواستیم [نمی‌خواستیم] سلطنت کنیم؟ رجال خائن بودند که وضع را به اینجا کشاندند.»

 

دکتر صدیقی گفت: «اعلیحضرت، جنابعالی اشتباه می‌کنید. مصدق مرد بزرگ و وارسته‌ای بود. او هرگز خواب و خیالی برای شما در سر نداشت. ‌25 مرداد، پس از کودتای شما، همه به او فشار آوردند که سلطنت را ملغی کند، ولی او این کار را نکرد و او و من به قانون اساسی ایمان داشتیم. قانون اساسی روزی تصویب شد که من به دنیا آمدم، لذا هیچگاه به این قانون پشت نکردم. شما هویداها و زاهدی‌ها را ترجیح دادید. شما هر چه رجل آزاده و وطن‌پرست بود به زندان افکندید.»

 

دکتر صدیقی در این لحظه عصبانی شد. دکتر امینی هم که در این جلسه حضور داشت، برای آنکه جوّ را تغییر دهد، گفت: «گذشته پر از اشتباهاتی بود که امروز نتیجه‌اش را می‌بینیم. حالا واقعاً باید به فکر آینده باشیم، به فکر فردای این جوانها.»

 

اعلیحضرت گفتند: «بله، برای همین است که از آقای دکتر صدیقی خواستم به ملاقات من بیایند. امروز باید کسی مثل شما به نجات وطن برخیزد. ما اطلاع داریم که شاهپور بختیار که او را بر مسند نخست‌وزیری نشاندیم، به توطئه‌ای بر ضد استقلال و شرف مملکت دست می‌زند و با مخالفان ما حتی با سران ارتش تماس می‌گیرد.»

 

دکتر صدیقی که هر لحظه صدایش بیشتر اوج می‌گرفت، گفت: «شما در بیست و پنج سال گذشته مملکت را در ید قدرت مقاماتی قرار دادید که صلاحیت نداشتند.» اعلیحضرت که متوجه شده بودند دکتر صدیقی از گذشته ناراحت است، سعی کردند او را دلداری دهند و رشتۀ گسسته سخن را دوباره پیوند بزنند. از این رو گفتند: «خوب، شرایط شما این بار برای نخست‌وزیری چیست؟»

 

دکتر صدیقی گفت: «باز هم باید فکر کنم.»

اعلیحضرت گفتند: «شما هنوز فکرتان را نکرده‌اید؟ در ملاقات اول گفتید فکر می‌کنم و پاسخ می‌دهم.»

دکتر صدیقی در پاسخ گفت: «این کار آسانی نیست ... اولین شرط من، همانطور که گفتم، تشکیل شورای سلطنت و استراحت حضرتعالی است.»

 

تماس با شریعتمداری

تماس با آیت‌الله شریعتمداری در قم برقرار بود، ولی این ملاقات‌ها دیگر آن حرارت گذشته را نداشت و او هم کم کم مأیوس شده بود. اعلیحضرت میل داشتند آیت‌الله شریعتمداری را در مقابل آیت‌الله خمینی قرار دهند، ولی شیرازۀ کار از دست همه در رفته بود و دیگر کاری از دست کسی بر نمی‌آمد. شریعتمداری هم دیگر به فرستادگان دربار روی خوش نشان نمی‌داد و با سردی از آنان استقبال می‌کرد.

 

تشکیل شورای سلطنت

سرانجام اعلیحضرت، در نشستی که با حضور دکتر امینی و انتظام تشکیل شد، تن به تشکیل شورا دادند. مدتها بر سر اینکه چه کسی رئیس شورا بشود، بحث شد؛ تا آنکه دکتر امینی سید جلال‌الدین تهرانی، یکی از رجال، را پیشنهاد کرد. اعلیحضرت پس از مدتی تفکر وی را پذیرفتند و قرار شد نخستین جلسه با حضور خودشان تشکیل شود. اعضای این جلسه آقایان وارسته، سید جلال‌الدین تهرانی و تنی چند از رجال قدیمی بودند.

 

اختلاف مجدد در داخل جبهۀ ملی

دو روز پس از این ملاقات که قرار بود دکتر صدیقی به حضور اعلیحضرت شرفیاب شود، بار دیگر سپهبد مقدم، رئیس سازمان امنیت و اطلاعات کشور، سراسیمه به کاخ وارد شد و یک سر به دفتر من آمد و گفت: «گزارشی دارم که باید سریعاً به عرض برسانم.» گفتم: «تیمسار بفرمائید یک چای میل کنید تا بعد به عرض برسانم.»

 

سرانجام وقت شرفیابی رسید و من هم، طبق دستور شاه، برای یادداشت بعضی نکات به همراه او به دفتر رفتم.

 

سپهبد مقدم، بدون مقدمه گفت: «موضوع ملاقات دوم جنابعالی با دکتر صدیقی در شهر به شدت پیچیده است. مردم گروه گروه به دیدن وی می‌روند از جملۀ این افراد، داریوش فروهر و همسرش پروانه است. نامه‌ای که دکتر سنجابی نوشته بود، داریوش فروهر به دست دکتر صدیقی داد. دکتر سنجابی در این نامه نوشته است، دکتر صدیقی از سال 1341 در جبهۀ ملی فعالیت ندارد. دکتر صدیقی مدتی داریوش فروهر را نگریسته و گفته است «عجب! چطور آقای دکتر سنجابی برای من نامه داده‌اند. ایشان که بنده را طرد فرموده‌اند. لابد به این خاطر که با شاه ملاقات کرده‌ام. خود ایشان که زودتر از من با شاه ملاقات کردند». داریوش فروهر در پاسخ گفته است: «من کاری به گذشته‌ها ندارم، ما می‌دانیم که شما چه زحماتی برای جبهۀ ملی کشیدید.» دکتر صدیقی حرف او را قطع کرده و گفته است: «شما یادتان رفته که در سال 41 تو زندان من چه تلاشی برای تشکیل دوبارۀ جبهۀ ملی کردم و باز یادتان رفته که هنگام دستگیری حضرت آیت‌الله خمینی در وقایع 15 خرداد، من بودم که اعلامیه‌ای بر ضد شاه و به حمایت از آقای خمینی نوشتم و همین آقایان حاضر نبودند آن را امضا کنند، حالا همه‌شان متدین شده‌اند و من بی‌دین؟».

 

«فروهر نامه را به دکتر صدیقی می‌دهد. دکتر نیم نگاهی به نامه می‌اندازد و آن را با بی اعتنایی به گوشه‌ای پرتاب می‌کند. فروهر و کسان دیگری که در خانۀ دکتر صدیقی بودند هر یک، با بر شمردن دلایلی، سعی می‌کنند دکتر را از این فکر منصرف سازند. در این وقت، داریوش فروهر شروع به گریستن می‌کند و در پایان می‌گوید می‌دانیم شما از موضع خود کنار نخواهید رفت. به همین دلیل شاه هم شرایط شما را نخواهد پذیرفت. دکتر صدیقی در پاسخ گفته بود آن وقت من هم حکومت را نمی‌پذیرم.»

 

وقتی گزارش مقدم به پایان رسید، چهرۀ اعلیحضرت بار دیگر در هم رفت و پشت سر هم می‌گفتند: «عجب! عجب!»

 

پس از مرخص شدن مقدم، اعلیحضرت دستور احضار امینی، انتظام و دکتر صدیقی را دادند. من به هر سه نفر تلفن کردم و دستور شاه را به آنان اطلاع دادم. بعدازظهر آن روز دکتر صدیقی، دکتر امینی و انتظام وارد کاخ نیاوران شدند و من آنان را به دفتر اعلیحضرت هدایت کردم.

 

پس از آنکه هر سه نفر نشستند و بعد از مقدمه‌ای، دکتر صدیقی رشتۀ کلام را به دست گرفت و حرفهای گذشته را تکرار کرد. اعلیحضرت در پاسخ گفتند: «من مخصوصاً از آقایان انتظام و دکتر امینی خواستم که در اینجا باشند تا به عنوان شاهدانی عادل در تاریخ گواهی دهند.»

 

دکتر صدیقی گفت: «من فکرهایم را کرده‌ام، نخست باید بختیار کنار رود. حرف دوم این است که مجلس باید به نخست‌وزیری من ابراز تمایل کند. حکومت نظامی باید لغو شود و ارتش به پادگانها برگردد. جنابعالی مدتی به سفر بروید، من طبق قانون اساسی و متمم آن رفتار می‌کنم و مواد الحاقی را قبول ندارم. وزارت دفاع باید به طور کامل در اختیار من باشد. دادگاه‌های فوق‌العاده تشکیل شود که هر چه زودتر به اتهامات نخست‌وزیران، وزیران، امرای ارتش که بیشترشان فاسدند، بویژه آنان که در ضد اطلاعات خدمت می‌کنند و با همکاری ساواک برای مردم پرونده می‌سازند، رسیدگی کند و فاسدان را به جوخۀ اعدام بسپاریم. باقیماندۀ افراد سلطنت هم باید از ایران خارج شوند.»

 

اعلیحضرت همچنان که این سخنان را می‌شنیدند، مشتهایشان را گره می‌کردند و چهره‌شان هر لحظه بیشتر برافروخته می‌شد.

 

دکتر علی امینی ساکت بود، ولی عبدالله انتظام به صراحت گفت: «بهتر است اعلیحضرت به  نفع ولیعهد کنار روند و وی را به دست بعضی از رجال قدیمی و مورد اطمینان بسپارند.» اعلیحضرت می‌دیدند که انتظام تلویحاً همین را می‌خواهند.

 

در پایان این ملاقات، اعلیحضرت گفتند: «هر وقت خواستید به اینجا تشریف بیاورید با دکتر قرار بگذارید. این در همیشه به روی شما باز است.»

 

انتظام گفت: «البته پس از پانزده سال بسته بودن و منتها باید دید آدمها به کدام در چشم توسل می‌جویند.»

در این هنگم دکتر علی امینی گفت: « قرار است مخالفان روز تاسوعا و عاشورا در تهران راهپیمایی عظیمی به راه اندازند.»

 

اعلیحضرت از شنیدن این خبر ناراحت شدند و گفتند: «شما چگونه تضمین می‌کنید که فاجعۀ عظیمی روی ندهد و دشمنانم قصد جانم را نکنند؟»

 

دکتر امینی گفت: «مطمئن باشید دشمنان شما هرگز به چنین کارِی دست نخواهند زد. آنان جوانمردانه رفتار می‌کنند.»1

فضل الله زاهدی،‌ریچارد نیکسون،‌عبدالله انتظام در دفتر کار زاهدی

شماره آرشیو:3696-115ز

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.