وقتی وقایع هفده شهریور را برای امام باز گفتم، اشک ایشان جاری شد!
«یادها و یادمان‌هایی از دیدار با امام خمینی در نوفل لوشاتو» در گفت‌وشنود با زنده‌یاد آیت‌الله حاج شیخ نصرالله شاه‌آبادی

وقتی وقایع هفده شهریور را برای امام باز گفتم، اشک ایشان جاری شد!

زنده‌یاد آیت‌الله حاج شیخ نصرالله شاه‌آبادی(قده)، در زمره چهره‌هایی است که در دوره اقامت امام خمینی در نوفل لوشاتو، برای دیدار با ایشان به فرانسه مسافرت کرد. در گفت‌وشنود منتشرنشده‌ای که پیش روی شماست، ایشان به پاره‌ای از خاطرات خویش از آن سفر اشاره کرده‌اند. این مصاحبه خواندنی را حسن ختام پرونده مرتبط به ایشان قرار داده‌ایم.

جنابعالی پس از مراجعت به ایران از عراق و پاکستان، به دلیل ارتباط صمیمی با حضرت امام در نجف، از سوی ساواک ممنوعالخروج شدید. چه شد که این ممانعت منتفی شد و برای دیدار با امام به فرانسه مسافرت کردید؟

بسم الله الرحمن الرحیم. حدود چهار ماه قبل از تبعید حضرت امام به فرانسه، ممنوعیت خروج من از کشور برداشته شد. من از سال 1349 به بعد مرحوم امام را ندیده بودم و با استقرار امام در نوفل لوشاتو، تصمیم گرفتم به دیدار ایشان بروم. در آن زمان برای سفر به فرانسه به ویزا نیاز نبود و فقط گذرنامه لازم داشت. آبان 1357 بلیط رفت و برگشت تهران ـ پاریس را تهیه کردم. در فرودگاه تیمساری جلوی من را گرفت و پرسید: کجا میروی؟ گفتم: پاریس. گفت: اسلحه که نداری؟ گفتم: اگر اسلحه داشتم که نمیرفتم؛ چون اسلحه ندارم میخواهم بروم. خندهاش گرفت و با من دیدهبوسی کرد و در گوش من گفت: سلام ما را به آقا برسان!

 

آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

 

از حال و هوای نخستین دیدارتان با حضرت امام بفرمایید.

تا پاریس از شوق دیدار حضرت امام، متوجه مدت زمان پرواز نشدم. از سویی از شوق دیدار در پوست خود نمیگنجیدم و از سوی دیگر یاد مصائب و غربت امام اندوهگینم میساخت. از پاریس تا نوفل لوشاتو حدود یک ساعت راه بود. وقتی به منزل امام رسیدم، آقای اشراقی و آشیخ محمد منتظری و آقای محتشمی آنجا بودند. وقتی حاج احمد آقا مرا دید، نزد امام رفت تا ایشان را مطلع کند. به فاصله کمی احمد آقا برگشت و با عجله گفت: «بلند شو، بلند شو، بیا! وقتی خبر رسیدن شما را به آقا دادم، خیلی خوشحال شد، مثل اینکه قند در دلش ریختند». گفتم: احمد آقا، ما افتخار داریم که پدری مثل امام و برادری مثل شما داریم. وقتی خدمت امام رسیدم، واقعا حالت شعف و انتظار را در ایشان دیدم. آقای اشراقی و آقای شیخ حسن ثقفی (اخ الزوجه امام) هم حضور داشتند. در آن جلسه امام از اتفاقات ایران سؤال کردند و من هم ماجرای هفده شهریور و وضعیت بهشت زهرا و پدر و مادرهای شهیدداده را چنان با آب و تاب نقل کردم که خودم هم منقلب شدم و اشک امام نیز جاری شد. بعد از آن هم برای اینکه غم را از دل امام ببرم، دو قصه جالب که در بهشت زهرا اتفاق افتاده بود، برای امام نقل کردم که سبب خنده ایشان شد. آقا شهاب اشراقی به من گفت: «خیلی توانمند بودی که هم آقا را گریاندی و هم خنداندی؛ من در تمام طول معاشرتم با امام، اشک ایشان را ندیده بودم!».

 

نحوه رفتار حضرت امام با جنابعالی به عنوان فرزندِ استاد و یکی از ارادتمندان دیرینشان چگونه بود؟

فردای روز ورودم به نوفل لوشاتو، حاج آقا احمد به من اطلاع داد که آقا برای ناهار شما را دعوت کردهاند. حاج حسن آقا ثقفی هم پیغام امام را آورد. برای نماز خدمت امام رسیدم، تا سلام کردم، گفتند: بعد از نماز باشید. بعد از نماز وقتی میخواستند تشریف ببرند، مرا صدا زدند و در معیّتشان رفتم. از لطف و توجه امام بسیار خرسند شدم. در آن ایام مسئولیت آشپزخانه بیت، با آقای حاج مهدی عراقی بود و او برای افرادی که آنجا کار میکردند و بعضی از میهمانان آشپزی میکرد. به یاد دارم آبگوشتهایی که ایشان تهیه میکرد، بسیار آبکی و بیرمق بود. غذاهای اندرونی را همسر مرحوم امام درست میکردند. موقع ناهار آقای اشراقی و آقای ثقفی و حاج احمد آقا هم بودند و غذا هم آبگوشت بود، ولی یک بشقاب برنج و یک مرغ آبپز هم سر سفره گذاشتند. امام فرمود: این را حاج خانم مخصوص شما درست کرده. گفتم: تنهایی نمیتوانم بخورم و به دلم نمیچسبد؛ لذا با آقا شهاب و آقای ثقفی تقسیم کردیم.

در محضر امام بعد از صرف ناهار، درباره قضایای ایران صحبت شد، عرض کردم: پیروزی انقلاب نزدیک است، یکی دو تا هُل دیگر لازم هست. حضرت امام از این تعبیر خوشش آمد. ایشان هر شب سخنرانی داشتند. در سخنرانی آن شب بعد از صحبت درباره «قیام لله» و توضیح آیه شریفه «قُلْ إِنَّما أَعِظُکمْ بِواحِدَهٍ»، فرمود: «رژیم پهلوی رفتنی است و یک هُل دیگر میخواهد»؛ حضار هم خندیدند.  همان شب سخنرانی امام به صورت مقالهای تنظیم و به تهران مخابره شد. مرحوم امام هر شب حدود نیم ساعت سخنرانی میفرمود. عدهای گفتند که لزومی ندارد ایشان هر شب سخنرانی داشته باشند. من به آنها گفتم: آقا اگر اراده کند، میتواند فقط در مورد همین آیه مبارکه «قُلْ إنَّمَا أعِظُکمْ بِوَاحِدَهٍ» دو ماه صحبت کند. حضرت امام وقتی این را شنید، پرسید: شما این را از کجا میگویی؟ عرض کردم: به یاد دارم که مرحوم والد درباره این آیه مبارکه دو ماه سخنرانی کرد و حکما شما هم همان مطالب را دارید و میتوانید چنین کنید.

 

از حاشیههای برنامهها و سخنرانیهای حضرت امام در نوفل لوشاتو چه خاطراتی دارید؟

خاطرم هست تنظیم بلندگوی امام، با آقای شیخ محمد منتظری بود. یک شب بعد از نماز مغرب و عشاء قبل از آنکه امام برای سخنرانی تشریف بیاورند، شیخ محمد برای تنظیم صدا از من خواست پشت بلندگو صحبت کنم. من هم میکروفون را گرفتم و شبیه صدای امام «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتم. مردم تصوّر کردند که امام برای سخنرانی به اتاق بالا آمدهاند؛ لذا همگی با شتاب به آنجا آمدند. وقتی امام آمدند و دیدند من جای ایشان نشستهام، خندهشان گرفت!

در نوفل لوشاتو علاوه بر بیت مرحوم امام نظیر حاج احمد آقا و آسیدحسین خمینی و آقا شهاب اشراقی و آقای شیخ حسن ثقفی، افراد دیگری همچون شیخ محمد منتظری، سیدعلیاکبر محتشمیپور، حاج مهدی عراقی، سیدمحمد غرضی و مصطفی کفاشزاده در خدمت حضرت امام بودند. در مدتی که من در نوفل لوشاتو بودم، آقای مطهری، آقای شیخ محمد فاضل لنکرانی، اصغر آقا طباطبائی، آقای شیخ محیالدین انواری، آقای صدر محلاتی و... نیز به دیدار امام آمدند. شبها همگی برای استراحت به هتلی در همان دهکده میرفتیم. من و مرحوم آقای مطهری هماتاق بودیم. البته افرادی که برای ملاقات امام به نوفل لوشاتو میآمدند، روزبهروز بیشتر میشدند. علاوه بر ایرانیها و ایرانیان مقیم خارج از کشور، آزادیخواهان همه کشورهای جهان از اروپا تا آفریقا و آمریکا به دیدار امام میآمدند و با اسلام و اهداف نهضت اسلامی و جنایات رژیم پهلوی آشنا میشدند. حضور امام در فرانسه برکات فراوانی داشت. یکی از مسائلی که تفهیم آن در مواجهه با ادیان دیگر دشوار بود، معرفی جایگاه مرجعیت شیعه بود. برای تقریب به ذهن علیرغم میل باطنی، مجبور بودیم برای مسیحیان کشور اروپایی، مرجعیت شیعه را به پاپ تشبیه کنیم. حضور امام در پاریس و مشاهده سیره عملی و جایگاه معنوی و اجتماعی ایشان، مسیحیان را با مفهوم مرجعیت کاملا آشنا کرد و  سبب جذب آنان به اسلام و شیعه شد.

 

از جلسات و محافل برنامهریزی حضرت امام در دوران اقامت در نوفل لوشاتو چه به خاطر دارید؟

یک شب نواری ویدئویی از اوضاع تهران برای حضرت امام آوردند و ما همراه حضرت امام و حاج آقا شهاب و حاج احمد آقا و حاج خانم (همسر امام) آن را دیدیم. در اثنای آن جلسه از امام پرسیدم: اگر انقلاب به پیروزی برسد، لااقل دومیلیون نفر نیرو برای تشکیل دولت اسلامی لازم دارید تا جایگزین نیروهای شاهنشاهی شوند. اگر همان نیروهای شاهنشاهی دوباره بیایند، خلاف مطلوب است. آیا چنین جمعیّتی دارید؟ فرمودند: نه. واقعا هم وقتی انقلاب به پیروزی رسید، ما افراد مورد اعتماد در تمام مناصب برای جایگزینی نداشتیم؛ ازاینرو بسیاری توانستند قیافه عوض کنند و به نام انقلابی در مناصب حکومتی قرار بگیرند و ضرباتی به انقلاب وارد کنند. حتی مرحوم امام با انتخاب مهندس بازرگان ــ که مورد شناخت و جزء انقلابیون بود ــ به سِمَت نخستوزیری مخالف بودند، اما چارهای هم جز این انتخاب نبود. از سوی دیگر پیروزی انقلاب هم غیر مترقبه تحقق پیدا کرد و واقعا احتمال این معنا که به این سرعت بخواهد انقلاب پیروز شود و شاه برود و حکومت را رها کند، خیلی بعید به نظر میرسید. در این شرایط، بیشک رهبری مدبّرانه امام با آن روح توکل و بصیرت الهی نقش مؤثری در حفظ و بقای انقلاب داشت و سبب شد از ضررها و ضربهها کاسته شود.

من هیچگاه نظر مثبتی نسبت به حزب فتح و یاسر عرفات نداشتم، اما برخی از انقلابیون ما با یاسر عرفات رفاقت صمیمی داشتند و از حزب فتح طرفداری میکردند و در آن ایام در نوفل لوشاتو هم حضور داشتند. دعوای اولیه ما در مورد یاسر عرفات هم در حضور امام در نوفل لوشاتو بود. من میگفتم: «این شخص نوکر اجنبی است و هدف او خدمت به اسلام و مسلمانها نیست و کاری به بیتالمقدس هم ندارد». در مقابل آنها هم طرفداری شدید میکردند و با ما هم اوقات تلخی کردند. بعد از انقلاب همین دوستان، یاسر عرفات را پیش امام آوردند. امام از ملاقات با یاسر عرفات کراهت داشت و فرمود: بار دیگر به هیچ وجه حق ندارید او را بیاورید.

 

آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی

 

ظاهرا از آن سفر هم، مستقیما به ایران باز نگشتید؛ اینطور نیست؟

بله؛ دو نفر از اقوام ما یعنی آقای دکتر سیدمهدی روحانی (پسر دایی من) فرزند مرحوم آقای حاج میرزا محمود روحانی و آقای سیدمرتضی برقعی (پسر خاله من) فرزند آقای سیدحسن برقعی، در پاریس ساکن بودند. شبی به منزل آقای برقعی برای شام دعوت شدیم. در آن مجلس حاج احمد آقا و آسید حسین و آقا شهاب و آقای فاضل لنکرانی و آقای طباطبائی نیز حاضر بودند. موقع شام هنگام نشستن پشت میز تعارف شد و آسید حسین صندلی را از پشت من جابهجا کرد و من نفهمیدم و نقش بر زمین شدم. همه خندیدند. بعدا ماجرا را برای امام نقل کردند و امام هم ضمن اینکه خندیدند، قدری هم به آنها تذکر دادند.

در آن سفر، حدود ده روز در نوفل لوشاتو بودم. قرار شد با آقای فاضل و اصغر آقای طباطبائی به ایران بازگردیم. آقای طباطبائی داماد خاله من ــ همسر مرحوم آیتالله سیدحسن برقعی ــ و آقای فاضل لنکرانی هم از بستگان آقای طباطبائی بود. مرحوم امام از من پرسید: چگونه می‌‌خواهید بازگردید؟ گفتم: بلیط من از  پاریس به تهران است. امام فرمود: مستقیم به تهران نروید. به کشور دیگری بروید و از آنجا به تهران برگردید. موضوع را با آقای فاضل و آقای طباطبائی در میان گذاشتم. آنها دلشان میخواست به لندن برویم. من چون قبلا به لندن رفته بودم و شهرهای مختلف اروپا را دیده بودم، گفتم: بیایید جایی برویم که هم شما ندیدید و هم من. به مصر برویم که کشوری اسلامی و بسیار دیدنی است و تا به حال هم نرفتهایم. آقایان پیشنهاد من را پسندیدند. از مرحوم امام خداحافظی کردیم و ایشان هم برای زنده نگه داشتن نهضت توصیههایی فرمودند.

مطالب مرتبط
امام نمی خواستند کسی از زبان ایشان حرف بزند
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.