داستان قوای نظامی ایران در دوران پدر و پسر

داستان قوای نظامی ایران در دوران پدر و پسر

نهاد ارتش در دوره پهلوی را می‌توان به مثابه ملک شخصی رضاشاه و محمدرضاشاه تلقی کرد. از این روست که همزمان با تبدیل ارتش به عنوان نهاد تامین کننده منافع خاندان سلطنتی، شاه نزدیکان و اقوام خود را در راس قوای نظامی گماشت تا به اجرای مو به موی سیاستهای تعیین شده از جانب وی بپردازند.

جعفر عظیم‌زاده
 

ارتش ایران در اوایل سلطنت قاجاریه(قرن نوزدهم) به تبعیت از سایر بخشهای جامعه از یک ساختار سنتی و ایلاتی تشکیل شده بود و اعضای آن از نواحی ‌‌مختلف‌ و از قـبایل کـشور جمع‌آوری می‌شدند و تحت رهبری سران قبایل خودشان خدمت‌ می‌کردند. با این وجود دغدغه اصلاح و بازسازی ساختار ارتش، تاسیس و سازماندهی یک ارتش متناسب با الگوهای ارتشهای مدرن دنیا، از دیرباز در کانون برنامه‌های اصلاحی دولتهای وقت ایران قرار داشته است. این سیاست سرانجام توسط رضاخان جامه عمل پوشانده شد؛ ولی با توجه به فضای حاکم بر کشور و همچنین روحیات و ویژگیهای شخصیتی رضاخان، ارتش مدرن از همان ابتدا حول محور شخص رضاخان ایـجاد گـشت و نهاد ارتش در سیطره کامل رضاخان قرار گرفت.

 

محمدرضاشاه پهلوی نیز در دوره حکومت 37 ساله خود، یک دیکتاتور تمام عیار نظامی بود که با استفاده ابزاری از ارتش در سرکوب و مرعوب ساختن مخالفین خود، این نهاد را به صورت سازمانی استثنایی و خاص از کلیه ارگانهای مملکتی تبدیل نمود. به طورکلی نگارنده بر این اعتقاد است که نهاد ارتش در دوره پهلوی اول و دوم، به حیاط خلوت شاهان پهلوی تبدیل شده بود و با توجه به استفاده ابزاری از آن در تحولات مختلف، نتوانست آنطور که شایسته و بایسته یک ارتش ملی می‌باشد، در حفاظت و حراست از امنیت ملی کشور ایران نقش سازنده­ای ایفاء نماید. در این چارچوب، در نوشتار حاضر به دنبال واکاوی سیاستهای شاهان پهلوی در مدیریت و اداره امور ارتش ایران هستیم.    

 

رضاخان و نوسازی ارتش ایران

از ابتدای تاریخ سرزمین ایران، همواره حکومتهای مختلف با انگیزه تامین امنیت، فتوحات خارجی و همچنین حفظ پایه­های سلطنت خود، اقدام به تاسیس و سازماندهی ارتش و نیروهای نظامی می­کردند. ولی از اوایل دوره قاجاریه و با توجه به رقابت دولتهای اروپایی در ایران، سرنوشت قوای نظامی ایران روند طبیعی خود را طی ننمود و هریک از قدرتهای انگلیس، روسیه و تا حدودی فرانسه سعی داشتند تا با کنترل و مهار ایران به بیشینه سازی منافع ملی خود اقدام نمایند؛ از اینرو ما شاهد شکل­گیری قوای نظامی طرفدار این دولتها هستیم.1  نیروهای نظامی در ایران پیش از کودتای سوم اسفند‌ 1299‌ شامل بریگاد قزاق، ژاندارمری، بریگاد مرکزی، قـشون پراکـنده در ایالات و ولایات، پلیس جنوب و قوای چریک شرقی بود.2 فرماندهی سراسری و متمرکز در امور نظامی وجود نداشت‌ و واحدهای نظامی‌ تحت فرماندهی و هدایت نظامیان غیرایرانی بودند. شاه‌ طبق قانون اساسی فرمانده کل قوا بود، اما نه او و نه‌ دولت‌ مرکزی هیچ‌گونه تسلط و نظارتی بر نیروهای نظامی نداشتند.3 البته انگلستان از زمان قرارداد‌ 1919‌ وثوق‌الدوله- کاکس، طرحهایی جهت‌ تـغییر‌ ساخت و نوسازی در ارتش و نیروهای‌ نظامی‌ ایران‌ ارائه کرده بود،‌ ولی زمینه ایجاد‌ ارتش‌ جـدید پس از کـودتای 1299 پدیـد آمد.4

 

دولت انگلستان با طرح‌ریزی و اجرای کودتای سیاه در سوم اسفند 1299شمسی توسط رضاخان میرپنج (به عنوان بازوی نظامی و امنیتی کودتا) و سیدضیاء­الدین طباطبایی (به عنوان بازوی سیاسی کودتا) پروژه تشکیل و سازماندهی ارتش مدرن و نوین ایران را در راستای اهداف خود محقق نمود و رضاخان با کسب عنوان سردار سپه و کنترل شدید نظامیان و نیروهای مسلح موثر در پیروزی کودتا؛ حدود دو ماه بعد از کودتا فرمان سازماندهی جدید و مدرن قشون ایران را صادر کرد. در راستای تحقق بخشیدن به این امر؛ رضاخان استراتژی خلع سلاح و جابه‌جایی و مهاجرت اجباری عشایر و ایلات و همچنین سرکوب قبایل و ایلاتی را که از اواخر دوره قاجاریه از دولت فرمانبری نمی­کردند،در دستور کار اصلی سیاست امنیتی و نظامی خود قرار داد.5  با اصرار و تلاشهای رضاخان بریگارد قزاق ایرانی،‌ پلیس جنوب، ژاندارمری و سایر واحدهای نظامی در نیروهای مسلح واحدی متحد شدند.6 بودجه و هزینه‌های نظامی نیز به طرز چشمگیری افزایش یافت و در سال 1922م/1301ش، حدود 47 درصد از کل بودجه دولت مرکزی را تشکیل می‌داد. علاوه برآن رضاخان با اتخاذ یک سیاست هوشمندانه و بدون در نظر گرفتن ماهیت متفاوت و متمایز دو نهاد ارتش و سیاست، بیشتر نظامیانی را که در جریان حمله به تهران و تحقق اهداف کودتا، وی را یاری نموده بودند، در شمار نخبگان سیاسی کشور در آورد و بسیاری از مناصب سیاسی و اداری کشور را به آنها واگذار نمود.7  

 

استمپل معتقد است کنترل ارتش توسط شاه تنها به منظور حفظ کشور از تهدیدات خارجی نبود؛ بلکه برای استحکام بخشیدن به قدرت داخلی خود از آن بهره می‌برد. به همین دلیل همیشه نسبت به آمادگی، وفاداری و همچنین ارتقاء کمی و کیفی ارتش علاقه زیادی نشان می‌داد.

 

سردارسپه شخصاً فرماندهى لشکر مرکزی را به عهده گرفت و با اتکاء به قدرت سازماندهی، آموزشی و تجهیزاتی ارتش جدید به بهانه امنیت در کنار سرکوب بسیارى از شورشها و نافرمانىها (نظیر شور اسماعیل آقا سمیتقو در آذربایجان ‌و شورش شیخ خزعل در خوزستان) به مقابله با برخی قیامهای مردمی همچون جنبش جنگل نیز برخاست. از اینرو اهمیت و جایگاه راهبردی ارتش، پس از انقراض قاجاریه و در دوران سلطنت رضاشاه نیز حفظ شد. علاقه رضاخان به نظامی­گری آنچنان بود که وی  پسران خود، به‌ویژه محمدرضا را، به دانشکده­ها و آموزشگاههای نظامی می‌فرستاد؛ حتی در سال 1319 محمدرضاشاه را بـه‌عنوان‌ بـازرس‌ ویژه نیروهای مسلح انتخاب‌ کرد.8 اما علی­رغم تلاشهای رضاخان در نوسازی ساختار و تشکیلات ارتش طی دو دهه سلطنت خود، ارتش در جریان حمله متفقین در سوم شهریور 1320 نتوانست در مقابل نیروهای متفقین از تمامیت ارضی و امنیت خطوط مرزی ایران دفاع نماید و این نشان می‌داد که ارتش ایران بیش از آنکه توانایی ایستادگی در مقابل دشمن خارجی را داشته باشد، ابزاری در دست استبداد شخصی شاه بود.

 

پهلوی دوم و مالکیت خصوصی ارتش

 بعد از اشغال ایران توسط متفقین و به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه پهلوی، یکی از برنامه­هایی که در دستور کار شاه جدید قرار گرفت، برنامه اصلاح و بازسازی ارتش بود. با توجه به نحوه به قدرت رسیدن محمدرضاشاه و نقش دول خارجی در انتقال سلطنت به محمدرضاشاه، شاه ایران از پایگاه مردمی چندانی برخودار نبود و ارتش نیز به دلیل حضور متفقین در ایران تقریباً ارتشی متلاشی شده بود.9 اگر دوره سلطنت محمدرضا شاه را به دو دوره 1320 تا 1332 و 1332 تا 1357 تقسیم بندی نماییم؛ در دوره زمانی اول شاه چندان به امور کشورداری آگاه نبوده و حتی در دوره حکومت مصدق، نخست وزیر تلاش زیادی در کنترل و مهار قدرت شاه جوان داشت. اما بعد از کودتای 28 مرداد 1332، محمدرضا شاه پای در کفش پدر گذاشت و نقش ارتش و نیروهای مسلح را به یک نیروی فرمانبر برای حفظ کیان خاندان پهلوی و جنگ با مردم تقلیل داد و به تعبیر ازغندی ارتش در خط مقدم اختناق داخلی قرار گرفت و موقعیت شاه و خاندان سلطنتی در راس تمامی بوروکراسیهای نظامی، انتظامی و اطلاعاتی تشدید شد. 10

 

دومین حادثه­ای که زمینه­ساز قدرت مطلق­العنان محمدرضا شاه پهلوی شد؛ قیام 15 خرداد 1342 بود که شاه از طریق ارتش توانست قیام مردمی را سرکوب نماید و بدین­­وسیله قدرت ابزار قهرآمیز خود (ارتش) را به رخ مخالفان کشید. در واقع شاه از این دهه به بعد تسلط خود را بر ساختار نیروهای مسلح کشور تثبیت کرد و نظامات ارتش ایران- اعم از نظامات جذب و گزینش، استخدام و به کارگیری، ارتقاء و ترفیعات و همچنین انتصابات فرماندهان ارشد ارتش- را طوری سازماندهی نمود که وقوع هرگونه توطئه و تهدید از جانب ارتش به ضرر خاندان سلطنت پهلوی را غیرممکن می­ساخت.11 از لحاظ سیاسی نیز محمدرضاشاه طرفدار مدیریت و فرماندهی غیرمتمرکز در ارتش بود از آن جهت که بتواند توطئه افسران مخالف رژیم را خنثی کند. از طرف دیگر انتصاب نزدیکان شاه در راس قوای نظامی نیز وضعیت را پیچیده‌تر کرده بود زیرا آنها اساساً معتقد به اجرای مو به موی  سیاستهای تعیین شده از جانب شاه بودند.12 اغلب مشاوران و شخصیتهای اصلی محفل درونی شاه از فرماندهان نظامی بودند؛ افرادی مانند ارتشبد عبدالکریم ایادی، ارتشبد حسین فردوست، ارتشبد محمدامیر خاتمی، ارتشبد حسن طوفانیان، ارتشبد نعمت­الله نصیری، سپهبد امیرحسین ربیعی، ارتشبد غلامرضا ازهاری. به اعتقاد ازغندی ارتشبد فردوست کار چشمها و گوشهای شاه را انجام می‌داد و مغز متفکر شاه بود.13

 

علاوه ­براین، محمدرضا شاه برای کنترل افکار عمومی جامعه، از نیروهای مسلح و فرماندهان عالی رتبه نظامی بهره
می‌برد و تلاش می­کرد با کمک نهادهای نظامی و اطلاعاتی مختلف و نخبگان نظامی وفادار به خود به رویاهای خود که تناسبی با خواسته­های مرم ایران نداشت، جامه عمل پوشانده و ثبات و امنیت را در حدی که منافع دربار تامین شود، حفظ کند. استمپل معتقد است کنترل ارتش توسط شاه تنها به منظور حفظ کشور از تهدیدات خارجی نبود؛ بلکه برای استحکام بخشیدن به قدرت داخلی خود از آن بهره می‌برد. شاه همیشه نسبت به آمادگی، وفاداری و همچنین ارتقاء کمی و کیفی ارتش علاقه زیادی نشان می‌داد14 و اعتقاد داشت که ایران در تحولات منطقه­ای باید نقش فعال‌تری ایفاء نماید. ازاینرو علاوه بر بلند پروازیهای شخصی محمدرضا شاه، دکترین نیکسون- کیسینجر فرصت را برای به عهده گرفتن نقش ژاندارمری در منطقه خلیج فارس برای او فراهم کرد. نقشی که عهده‌دارشدن و انجام آن نیازمند قدرت نظامی بود.15 در قالب دکترین دو ستونی نیکسون کمکهای نظامی ایالات متحده در اواخر دهه 1950 و سالهای 1960 شاه را قادر ساخته بود که نیروهای مسلح را نوسازی نماید.16  همزمان با تبدیل شدن ارتش به نهاد تامین کننده منافع خاندان سلطنتی، ما شاهد نظارت شدید شاه بر ساختار بوروکراتیک ارتش نیز هستیم. ساده ترین ابزار کنترل ارتش و کشف توطئه‌ها و نافرمانیهای احتمالی، رکن 2 ستاد ارتش بود. رکن 2 در واقع چشم و گوش شاه در ارتش بود.17 البته لازم به ذکر است که علاوه بر همه اقدامات شاه در توانمندی ارتش، قوای نظامی در برخورد با انقلاب اسلامی بازماند و نتوانست در برابر انقلاب اسلامی مقابله کند.

 

فرجام سخن

با توجه به اهمیت و جایگاه حساسی که پهلوی اول و دوم برای ارتش قائل بودند؛ می توان گفت که سرنوشت ارتش و رژیم شاهنشاهی و به ویژه شخص پادشاه به یکدیگر گره خورده بود. به طوری که ارتش در دوره پهلوی به قابل‌ اعتمادترین نیرو و سازمان برای شخص پادشاه و تامین منافع خاندان سلطنتی تبدیل شده بود. مولفه­های اساسی ارتش ایران در دوره پهلوی اول و به ویژه پهلوی دوم را می‌توان در موارد ذیل خلاصه نمود. اول، تبدیل شدن ارتش به ابزاری جهت حفظ کیان خاندان سلطنتی؛ دوم، دلبستگی شدید شاهان پهلوی به نهاد ارتش؛ سوم، نظارت و مداخله شدید شاهان پهلوی در نظامات مختلف ارتش ایران؛ چهارم، سرسپردگی فرماندهان ارتش به شاه پهلوی؛ پنجم، فساد مالی و اداری در سازمان ارتش؛ ششم، عدم استقلال و وابستگی کامل ساختارهای عملیاتی، آموزشی و اطلاعاتی ارتش به دربار پهلوی. در نهایت همین دلایل سبب شد تا ساختار ارتش شاهنشاهی در چشم عموم جامعه منفور واقع شود و این عامل در کنار عوامل بسیار دیگر زمینه‌های وقوع انقلاب اسلامی را مهیا کند.

 

مطالب مرتبط
تصویر پسر از پدر
مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.