نحوه تأسیس حزب پیکار و میهن

نحوه تأسیس حزب پیکار و میهن

جهانگیر تفضلی، فرزند میرزا غلامرضا خان مصدق السلطان در سال 1293 هجری شمسی در مشهد متولد شد و تا 22 سالگی (1314) در این شهر به تحصیل و کار و خدمت نظام وظیفه مشغول بود. از سال 1314 تا 1321 در دانشسرای عالی به ادامه تحصیل پرداخت و همزمان به تدریس زبان فرانسه، در دبیرستان ایرانشهر مشغول شد...

جهانگیر تفضلی، فرزند میرزا غلامرضا خان مصدق السلطان در سال 1293 هجری شمسی در مشهد متولد شد و تا 22 سالگی (1314) در این شهر به تحصیل و کار و خدمت نظام وظیفه مشغول بود. از سال 1314 تا 1321 در دانشسرای عالی به ادامه تحصیل پرداخت و همزمان به تدریس زبان فرانسه، در دبیرستان ایرانشهر مشغول شد. 

در سال 1321 به اتفاق خسرو اقبال و چند نفر دیگر حزب پیکار را تأسیس کرد و در روزنامة بهار که موقتاً ارگان « حزب پیکار» بود، به نوشتن مقاله پرداخت. سپس روزنامة نبرد که صاحب امتیاز آن خسرو اقبال بود، به جای روزنامة بهار منتشر گردید و جهانگیر تفضلی سردبیر آن شد. 

در سال 1321 امتیاز نشر روزنامة ایران ما را گرفت، که تا زمان تعطیل شدن آن، در دورة وزارت خودش، به صورت روزانه و یا هفتگی منتشر می‎شد. 

ایران ما روزنامه‎ای مشهور و پُر خواننده بود و تمایل شدیدی به پیشرفت دسته‎های چپ نشان می‎داد1 ؛ علاوه بر این شدیداً علیه روحانیت و مذهب و مظاهر آن،‌ نظیر حجاب بانوان به انتشار مطالبی دست می‎زد2

[جهانگیر تفضلی در رابطه با چگونگی تأسیس حزب پیکار چنین می‎ گوید]:

سال هزار و سیصدو بیست و یک محمدعلی وفای شریعتی که با من دوست بود، به من گفت: « خسرو اقبال 3عده‎ای از دوستان خود را جمع کرده و حزبی تشکیل داده است،‌ و این عده مثل من دانشجوی حقوق و قاضی دادگستری بوده‎اند که خسرو با آنها هم دانشکده و همکار بوده است، و از هرکدام از ما خواسته است که دوستان و آشنایان خود را به حزب دعوت کنیم. من اول تو را در نظر گرفته‎ام،‌ و با خویشاوندی نزدیکی که تو با او داری، هم تو از همفکری با او خوشحال خواهی شد،‌ و هم او از همکاری با تو ـ گمان می‎کنم ـ خوشوقت باشد. هنوز اسم حزب هم بطور قطع معلوم نشده است.

هنگامی که من به دیدن خسرو رفتم، محلی را در خیابان لاله زار در نظر گرفته بودند که بعد دفتر روزنامة نبرد و  ایران ما هم در آنجا بود. از کسانی که آن روز در آنجا بودند من اسم [دهها نفر] ،‌ به خصوص « جلال شادمان4» را به خاطر دارم که برای نخستین بار، آنها را می‎دیدم. پس از سخنانی که به میان آوردیم، جلال شادمان که بعد از خسرو، برجسته ترین عضو کمیتة مرکزی بود،‌ دربارة‌ من گفت:‌ « من پیشنهاد می‎کنم که این جوان به جای من، عضو کمیتة مرکزی باشد.» 

از آن روز ،‌ همکاری سیاسی شادمان و خسرو و من، ‌شروع شد. 

نام حزب را پیکار5 گذاشتیم. خسرو اقبال با شیخ احمد بهار6 که روزنامه‎اش نیز به نام بهار بود، قرار گذاشته بود که آن را در اختیار حزب بگذارند، و از این رو نخستین ارگان حزب پیکار، روزنامة‌ بهار بود. اغلب و شاید همة‌ سرمقاله‎های آن نوشتة‌ خود من بود. کسانی که بخواهند دربارة آغاز حزب پیکار مطالعة بیشتری کنند، از روی همان سرمقاله‎های روزنامه، عقاید و افکار مرا، یا ما را در آن روزگاران خواهند دانست. 

از سران آن حزب بعد از چندی ، فقط جلال شادمان با خسرو مانده بودند. 
خسرو اقبال،‌حتی پرده‎های روزنامه را نیز خودش می‎کوبید، و همة مخارج روزنامه و محل آن را او می‎پرداخت. در آن وقت قوام السلطنه نخست وزیر بود، و خسرو اقبال که تازه به سی سالگی رسیده بود،‌ توانست امتیاز « نبرد» را به نام خود بگیرد. همچنین امتیاز ایران ما را برای مخلص، و امتیاز داریا را برای « حسن ارسنجانی7» گرفت.چون ارسنجانی در آن وقت، هنوز سی سال نداشت، خسرو برایش کبر سن در دادگستری درست کرد. 

روزنامة بهار توقیف شد، اما نبرد منتشر گردید، که من هم سردبیر رسمی آن بودم، و از آن روز نام سردبیر هم ـ که من بودم‌ـ در روزنامه منتشر می‎شد، و برای نخستین بار،‌مخلص هم سری از زیر آب آسوده گر گمنامی درآوردم. 

روزنامة نبرد در روز سیزده عید به پیشنهاد محمود 8برادرم، شمارة مخصوصی منتشر کرد. چون روز سیزده نوروز ما،‌ اغلب با اوایل آوریل مصادف است،‌ ما هم به تقلید از روزنامه‎های اروپا و دروغ آوریل، قرار شد دروغی بنویسیم. اما به جای یک دروغ،‌ تمام مطالب روزنامه دروغ بود این روزنامه پس از نیم ساعت شماره‎های آن تمام شد، و گمان می‎کنم چند بار چاپ شد. در این روزنامه، حسن ارسنجانی و اسماعیل پوروالی 9که در بهار و نبرد،‌ و بعدها در ایران ما از عوامل بسیار مؤثر بودند، مطالبی نوشته بودند. برای نمونه ارسنجانی مطالب مفصلی نوشت که ایران چگونه تقسیم شده است، و من گذشته از مطالبی دیگر در قسمت کوچکی که مخصوص ادبیات بود، سرود شاهنشاهی10 گذشته بودم که : « از پهلوی شد نام ایران صدره ز عهد باستان» و از آن روز به بعد دروغ سیزده را برخی روزنامه‎های دیگر هم تقلید کردند. 

در بهار،‌ نبرد و ایران ما، اسماعیل پوروالی که به نام مستعار « بامشاد» مطالبی به عنوان « با من به مجلس بیایید» می‎نوشت که از عوامل پیشرفت این سه روزنامه بود. نویسندگان مؤثر نبرد و ایران ما ـ در ایران مای روزانه، نه هفتگی ـ‌حسن ارسنجانی،‌اسماعیل پور والی و محمود تفضلی [بودند ،‌به همراه] ترجمه‎های جواد فاضل از نهج البلاغه بود. [او ] در ایران مای یومیة‌ نوروزی، ‌از نویسندگان حزب و [همچنین از ] هیئت نویسندگان ایران ما بود. « فریدون توللی11» با اینکه عضو حزب توده بود، اشعار و آثار خود را در ایران ما منتشر می‎ساخت. هریک از ما نام مستعاری داشتیم . محمود تفضلی به نام « گرسنه» مقاله می‎نوشت،‌که انقلابی و چپی و تند و گزنده بود. و اسماعیل … بود حسن ارسنجانی سلسله مقالاتی به نام « دکتر داریا» می‎نوشت که با همة‌ جوانی سن، بسیار پخته و موجب پیشرفت نبرد و ایران ما بود. مخلص، اشعارش را به نام « آسمان» در گوشه‎ای از صفحه‎های وسط روزنامه چاپ می‎کردم. سر مقاله‎ها تا وقتی که من بودم،‌ نوشتة ‌من بود،‌ و اگر علاوه بر سر مقاله چیزی می‎نوشتم،‌ « مازیار» امضا می‎کردم. 

از اوایل شهریور هزارو سیصدو بیست و دو که خسرو اقبال و من، در بند، یا اسارت ارتش « بریتانیا12» گرفتار آمدیم، روزنامة ایران ما به وسیلة اسماعیل پوروالی، محمود تفضلی،‌جلال شادمان و « رضا آذرخشی» اداره می‎شد. در آن وقت « حسن مهری13» و رضا آذرخشی هم جزء‌ کمیتة‌ مرکزی حزب شده بودند. قسمت عمدة‌ کار آن روزنامه به وسیلة‌ اسماعیل پوروالی و محمود تفضلی اداره می‎شد، و اسماعیل پوروالی که سردبیر ایران ما بود، کار و بار روزنامة ایران مابیشتر با او بود. 

باید یادآوری کنم که در ایران مای هفتگی ، هیچ یک از این عزیزان دخالتی نداشتند. در آن دوران،‌ ایرا ن ما مدتی با سردبیری « ناصر خدایار اداره می‎شد. « امید» اخوان ثالث، « سایه14» ابتهاج و « نادر نادرپور»‌ نیز قسمتهای ادبی آن را یاریهای مؤثر می‎دادند . 

دوران کوتاهی هم، یعنی از وقتی که من مأمور سرپرستی در اروپا شدم، مدیریت روزنامة هفتگی،‌ با تقی تفضلی،‌ برادرم شد، و سردبیری آن با « شیفته»، و در این دوران، روزنامه به اروپا فرستاده می‎شد،‌و بیشتر برای دانشجویان بود، و در داخل ایران و سیاست ایران، دخالت چندانی نداشت. 

در دوران رونق ایران مای هفتگی، « ابوالحسن ورزی» ،‌ « غلامعلی توسلی»،‌ « رسول پرویزی15 » و « ارسلان خلعت بری » ‌نیز جزء‌ نویسندگان بی مزد و منت ایران مای هفتگی بودند. 

در [ طول انتشار] ایران مای روزانه، دوبار من از روزنامه دور ماندم، دفعة‌ اول نه ماه بود که من چهار ماه آن را در بازداشت یا اسارت ارتش انگلیس و بقیه را در اسارت ارتش سرخ بودم. و روزنامة‌ ایران ما به وسیلة محمود تفضلی و اسماعیل پور والی اداره می‎شد که به نظر من بسیار خوب هم بود. و چون خسرو [ اقبال] از بازداشت انگلیسیها زودتر از من آزاد شد و ارتش سرخ با وی کاری نداشت،‌ امور مالی و پایه و مایة انتشار ایران ما را فراهم می‎آورد. و با ردوم، مسافرت من با « قوام السلطنه16» به « مسکو» [ سال 1324] و از آنجا به اروپا،‌مرا نزدیک به دو سال از ایران مای روزانه دور کرد. پست هوایی به « پاریس»،‌ از تهران هر پانزده روز یکبار می‎آمد، و ماهی یکی دوبار شماره‎های آن را برای من می‎فرستادند. در آن مدت، سیاستی را که ایران ما تعقیب می‎کرد، با نظر سیاسی من هماهنگی نداشت؛ که شرح آن را خواهم نوشت. 

در مسافرت تاریخی و به نظر مخلص،‌ مهم قوام السلطنه17 ـ که دربارة آن چند نفری از همراهان به تفصیل نوشته‎اند و من دیگر نام همراهان را جز آنچه با نوشته‎ام ارتباط دارد به میان نمی‎آورم ـ گذشته از همراهان اقتصادی و سیاسی، سه روزنامه نویس هم بودند. ابوالحسن] عمیدی نوری و [عباس] مسعودی، از ایران ما قرار بود خسرو اقبال برود که در حقیقت مدیر آن،‌ به معنای کامل مدیریت، در آن ]روزگاران می‎بود. 

دو سه روز پیش از حرکت قوام السلطنه قرار شد من بروم. چون به معنای قانونی،‌ من مدیر ایران ما بودم،‌ خسرو با اینکه خود را آمادة‌سفر کرده کرده بود و مقدار قابل ملاحظه‎ای دلار هم خریده بود،‌ نه تنها از این تغییر متغیر نشد، بلکه دلارهای خود را به رایگان به من داد. 

]در این سفر] وقتی برای اجازه خداحافظی خدمت قوام السلطنه رسیدم، مرا تنها احضار کرده بود، مطالبی در آن روز به من گفت که به  اختصار در اینجا می‎آورم:

کاغذی به خسرو اقبال و نویسندگان ایران ما بنویسید که در هر صورت از پیشه وری حمایت نکنند و اگر دولت هم با پیشه وری مدارا کرد، ایران ما از دولت هم در این باره انتقاد کند؛ اما به آنها ننویسید که من این مطلب را گفته‎ام.

دو نامة لاک و مهر کرده برای خسرو و محمود به تفصیل نوشتم؛ که از نظر ما در آن روزها، روزنامة روزانة ایران ما هنوز رنگ ناسیونالیستی تند داشت؛‌ اما چون در کمیتة‌ مرکزی حزب پیکار، حسن مهری و رضا آذرخشی تمایل زیاد به چپ داشتند و محمود [تفضلی] که در غیاب من ، در حقیقت ودرعمل مدیر روزنامه ایرا ن ما نیز مانند آنان چپ رو بود، خسرو اقبال و جلال شادمان در اقلیت بودند و به نامة من،‌محمود توجهی نکرد و وقتی دکتر « کشاورز18» در دولت قوام السلطنه وزیر فرهنگ شد،‌ محمود تفضلی و خلیل ملکی19 اداره انتشارات وزارت فرهنگ را به عهده گرفتند. در آن وقت، پست هوایی برای پاریس ماهی دوبار بود، و بعد از یک ماه شماره‎های آن به من رسید،‌ که با نظر من و خواهشهایم از محمود هماهنگ نبود،‌ اما از نظر روزنامه نگاری خوب بود. تا آنجا که وقتی قوام وزرای توده‎ای خود را کنار گذارده بود، در ائتلافی که حزب ایران با حزب توده کرد، ایران ما در آن ائتلاف بر ضد قوام السلطنه با اهمیت یک حزب، ‌پایة سوم آن ائتلاف گردید. 

پس از برگشت من از اروپا، جزء‌ گله‎هایی که از محمود می‎کردم، گفتم چرا با حزب توده ائتلاف کردید؟ گفت که :« تو خودت به اسماعیل و من دستور دادی که در غیاب تو هر سیاستی که مهندس « [غلامعلی] فریور20 » و « [اللهیار] صالح» در پیش گرفتند، با آنها همفکری کنیم. ما هم با آن آقایان همکاری کردیم»،‌ و راست می‎گفت که من این مطلب را به او و اسماعیل گفته بودم. 

[ رام حزب پیکار و سیاست اصلاحات ارضی شاه]:

روزی که مصطفی کاشانی 21 به دفتر من در صندوق تعاون کارگران آمد و گفت :‌« من یک خواهشی از شما دارم که اگر قبول کنید برای شما هیچ زیانی نخواهد داشت؛ اما برای من بسیار مفید خواهد بود. که لابد علیزاده به شما خواهد گفت و یا گفته. گفتم فقط گفته است که: » شما کاری با من دارید و خواهش کرد که خواهش شما را قبول کنم. خلاصه این همه پیچ و خم برای این بود که من را آقا مصطفی به حضور شاه ببرد. 

روز بعد، در حدود ساعت هشت که هوا تاریک شده بود، مرا با اتومبیل خودش [ برد. البته] بعد از عبور از چند پیچ و خم و خیابان در کنار اتومبیلی نگه داشت و پیاده شد و سوار آن شد، و ماشین خود را به جای آن گذاشت و با آن ماشین وارد منزل شاه شدیم که روبروی کاخ مرمر بود، یعنی همان قصر یا منزلی که در دوران ولیعهدی داشت. 

با آقا مصطفی وارد اطاق انتظار شدیم که در کنار دفتر مخصوص بود. پس از چند دقیقه، من به دفتر شاه رفتم و آقا مصطفی در همان اطاق انتظار ماند. 

شاه به من فرمود که روی یکی از مبلهایی که روبروی میز تحریر بود بنشینم. و شاه در مبل روبروی مخلص نشست. خلاصة‌ سخنان شاه این بود که:‌ « شما که درحزب پیکار مرامتان این بود که کشاورزان مالک زمین شوند،‌اکنون که من املاک خودم را بین کشاورزان تقسیم می‎کنم،‌ چرا شاه خود را تنها گذاشته‎اید.» با اینکه تحت تأثیر این سخنان آخر بودم و چشمانم نمناک شده بود، عرض کردم:‌ در صفی که  این آقایان باشند،‌ طبعاً جای من نیست. و [بعد هم] نام دو روزنامه نویس و دو سه نفر از معاشران شاه را ذکر کردم. شاه فرمود: « اگر فقط دو سه نفر از امثال شما و به خصوص خود شما پیش من بیایید، دیگر جایی برای آنها نخواهد بود». 

هفتة‌ دیگر در همان روز یکشنبه ،‌من به حضور شاه بار یافتم و پس از آن، هفته‎ای یک بار و گاهی دوبار به حضور شاه می‎رفتم. این کار سالها ادامه داشت تا هنگامی که وزیر شدم و از آن روز، هر وقت خدمت شاه می‎رسیدم،‌ در حضورش مانند سایر وزیران و سفیران می‎ایستادم و البته شاه هم می‎ایستاد یا راه می‎رفت و صحبت می‎کرد.

[ائتلاف سه حزب پیکار ،‌استقلال و میهن پرستان ]: 
همانطور که در دفتر اول نوشته‎ام، از کسانی که در سال بیست و دو در اراک،‌ در بازداشت ارتش بریتانیا بودیم. عده‎ای از ما را از اراک به تهران آوردند و پس از چند روز توقف در تهران ، ما را در رشت تحویل ارتش سرخ دادند. سخن کوتاه ، یکی دو ماه پس از آنکه ما را به روسها تحویل دادند،‌ خسرو اقبال از اراک آزاد شد. در مدت بازداشت ما، ایران ما هر روز مرتب انتشار می‎یافت. 

پس از آزادی خسرو در دورانی که من در رشت اسیر ارتش سرخ می‎بودم، سه حزب « پیکار»،‌ « استقلال» و « میهن پرستان» ائتلاف  کردند و خسرو اقبال و من را جزء‌ کمیتة مرکزی گذارده بودند؛ اما نویسندگان ایران ما که دو ستون اصلی روزنامه محمود تفضلی و اسمعیل پوروالی بودند، ‌تن به این ائتلاف ندادند. 

حزب استقلال را « عبدالقدیر آزاد»22 تأسیس کرده بود و از اعضای آن حزب ، غیر از عبدالقدیر آزاد و آقا احمد طباطبایی و آل بویه، کسی را نمی‎شناختم. 

در حزب میهن پرستان، جوانان ناسیونالیست هم شرکت داشتند،‌ که از این جهت به حزب پیکار نزدیکتر بودند. 

از سلسله جنبانهای حزب میهن پرستان، یکی جلالی بود که در سالهای بعد سردبیر روزنامة اطلاعات شد،‌ و دیگری شجاع الدین شفا23 بود. 

دکتر [احمد] متین دفتری و حسینقلی کاتبی و من،‌ زودتر ازدیگران از اسارت روسها آزاد شدیم. دوران اسارت دوگانة من ،‌روی هم رفته نه ماه بود. 

وقتی به تهران آمدم، نویسندگان ایران ما از من خواستند که وارد ائتلاف نشوم و ایران ما همچنان مستقل بماند. خسرو اقبال هم به طرف ایران ما آمد؛ اما حزب پیکار که درباره‎اش پیش از این نوشته هم، چیزی نوشته‎ام ،‌ نیروی اصلی آن روزنامه بود که با روزنامة‌ بهار شروع شد. روزنامة بهار که صاحب امتیاز آن شیخ احمد بهار بود، نزدیک بیست سال در خراسان منتشر می‎شد،‌ و با همان امتیاز در تهران هم منتشر می‎شد و خسرو اقبال قرا رگذاشت که آن را ارگان حزب پیکار کند و خود احمد بهار هم اگر مقاله‎ای خواست، بنویسد؛ البته نه سر مقاله. این روزنامه از بیست و یکم اردیبهشت هزاروسیصدو بیست و یک ارگان حزب پیکار شد. بدین صورت که صاحب امتیاز احمد بهار و مدیر خسرو اقبال،‌ سر مقاله‎ها را من نوشتم، بعد از دوماه و چند روز خسرو موفق شد که امتیاز نبرد را بگیرد و نبرد از اول مرداد 1321 منتشر شد که سردبیر رسمی من بودم. سرمقاله‎های بهار را من می‎نوشتم با ایکه مهمترین مواد آن « تعدیل ثروت» و تحدید مالکیت» بود، ما در بهار و نبرد و ایران ما،‌ بیشتر به سخن روز می‎پرداختیم . 

[کسب اجازه از سفیر شوروی برای وکالت شهر مشهد]: 
در تابستان هزارو سیصدو بیست و چهار استاد ملک الشعرای بهار 24به من فرمود: « شما که اینقدر با [علی] سهیلی دوست هستید،‌ به او بگویید از سفیر شوروی بپرسد که اگر من برای انتخابات شهر فعالیت کنم،‌ شورویها مخالفت نخواهند کرد؟» 

شایستة یادآوری است که سهیلی،‌ چه در وزارت خارجه، و چه نخست وزیری چون روسی خوب می‎دانست،‌ با سفیر شوروی اگر همدل نبود به واسطة‌همزبانی، ‌الفتی داشت. 

بعد از دو سه روز، سهیلی گفت: « سفیر شوروی گفته است ما هیچ مخالفتی با وکیل شدن بهار نداریم. من دربارة‌ شما هم (یعنی مخلص) پرسیدم، سفیر شوروی گفت، ‌با وکیل شدن بهار و تفضلی از مشهد موافقیم». 

[ اشتیاق به وکالت مشهد علیرغم مغایرت با اصول مرامنامة‌ حزب پیکار و ایران ما]: 
من از سهیلی چیزی نخواسته بودم، زیرا می‎دانستم که از مشهد یا باید به زور سر نیزه روسها وکیل شوم، یا نفوذ مالکین، که اولی را نمی‎خواستم و دومی را هم نمی‎توانستم، زیرا یکی از مهمترین اصول مرامنامة حزب پیکار و ایران ما ، « تحدید مالکیت» و « تعدیل ثروت» بود. 

با وجود این به امید یاری « محمد قریشی» امیدوار بودم. او با نفوذترین مالک خراسان بود،‌و گذشته از روابط دوستانة‌ خانوادگی، در اسارت ارتش سرخ،‌ در رشت ،‌با یکدیگر بسیار مأنوس شده بودیم، و این انس تا روزی که وی زنده بود، باقی و روزافزون بود. 

در مشهد، طبق معمول به خانة برادر بزرگم صادق تفضلی، « موفق السلطان رفتم؛ اما روزها مرتب با قریشی بودم.کسانی که به دیدن قریشی می‎آمدند، همه از ملک الشعرا،‌ به صورت وحشت زده‎ای گله می‎کردند که چندین سخنرانی در مشهد کرده است، و در همة ‌آنها به مالکین و تجار دشنام داده است. 

ملک الشعرا در مشهد که زادگاه وی هم بود، طبعاً مانند سایر نقاط ایران محترم و عزیز بود، و آن سخنانی که به قریشی دربارة بهار می‎گفتند ،‌ هشداری هم به من بود. 

[وقایع خراسان و تحریم انتخابات]: 
در این روزها، بعداز ظهری که در باغسرای قریشی نشسته بودیم، سرتیپ مهیمن که از دوستان قریشی بود و در اسارت ارتش انگلیس با من هم همزندان بود، آمد و با نگرانی گفت: « سرهنگ نوایی و چند افسر، مقدار مهمی مهمات با چندین جیپ را برداشته و به طرف بجنورد و گنبد قابوس رفته‎اند، و سایر اتومبیلهای لشکر خراسان را هم خراب کرده‎اند که نتوانیم آنها را تعقیب کنیم. 

من گفتم صدرالاشراف ـ که در آن وقت نخست وزیر بود و هدف انتقادهای شدید ایران ما ـ پای مرا به میان خواهد کشید. 

من هیچ یک از افسرانی را که سرتیپ مهیمن آن روز گفت، نه دیده بودم و نه نام آنان را شنیده بودم . در اخبار اول شب آن روز، رادیو تهران از روزنامة هور که ارگان آقای سیدضیا بود مطلبی را گفتند که خلاصه‎اش این بود که: منصور الملک استاندار خراسان و ]مهدی[ محمود فرخ معاونش و من، باعث تحریم این افسران شده‎ایم. 

من فردای آن روز با هواپیما‌ـ هواپیماهای مشهد،‌تهران و تبریز، تهران از [آن] ارتش سرخ بود که مسافران را، هرکس بود، بین تهران مشهد و تهران تبریز می‎آوردند و می‎بردند و کرایه می‎گرفتندـ [به تهران رفتم.] 

در تهران به محض اینکه از هواپیما پیاده شدم، دو نفر مأمور شهربانی مرا مستقیم به زندان بردند. زندانی که در محل خود شهربانی بود
من از همان زندان، مطلبی برای ایران ما نوشتم که خواندنیها هم آن را از ایران ما نقل کرد و اینک آن مقاله:

توضیح دربارة‌ وقایع اخیر خراسان25 
بعد از وقایع خراسان روزنامه‎های آقای سیدضیاالدین بارها به من حمله کردند و مرا محرک فرار افسران خراسان شمردند. 

پس از اینکه روزنامه رعد امروز که از روزنامه‎های کثیرالانتشار است از نشر افکار آقای سیدضیا صرف نظر کردسایر روزنامه‎های ناشر افکار آقا آنقدر بی‎اهمیت و بی خواننده بودند و هستند که دوستان من و خودم نیز از دادن جواب به آن روزنامه‎های بی‎خواننده اغلب صرف نظر کرده‎ایم و می‎کنیم. لیکن چون اخیراً مجلة خواندنیها هم قسمتی از نوشته‎های مغرضانه روزنامه‎های سید را نقل کرده است و از طرفی بعضی از آشنایان محترم و سیاستمدار من خواسته‎اند که دراین باره توضیحی داده شود به نوشتن توضیح مختصری با اینکه چندی است کسالت دارم مبادرت می‎کنم. 

روزنامة هور در زیر عنوان « انقلابات خراسان» نوشته است:

سیاست مرموز و ریاکارانه و مزدورانه رجبعلی منصور26 استاندار خراسان سبب پیش آمدهای اخیر گردید.

در نتیجه سیاست خائنانه منصور در ایالت خراسان فقط حزب توده و مأمورین شوروی آزادی عمل داشتند.

کوشش منصور و معاون خائن وی فرخ و جاسوسی‎های تورج رئیس نظمیه … خیانتکار مشهد… را اگر بنظر آوریم سبب آن را امروز در می‎یابیم.

نویسنده هور وزیر تبلیغات و زبان آقای سیدضیا پس از این درفشانی‎ها شرحی تهمت و افترای مضحک نقل کرده‎اند و چنین نتیجه گرفته‎اند: « جهانگیر تفضلی هم در این انقلابات و مرعوبیت اهالی و تحریک اشرار توده از هر فعالیت جنایت کارانه خودداری نکرده است». 
آقای سیدضیا که چنین مهملاتی که نظایر آن را در تیمارستان فقط می‎توان شنید نویسانیده‎اند بدانند. 
من با شخص آقای منصور هیچ آشنایی نزدیک ندارم و حتی ایشان را تاکنون ندیده‎ام، اگر یکی از دوبار در روزنامه ما نوشته شده است که آقای منصور در مأموریت خود تدبیر و شخصیت کافی نشان دادند،‌ برای این بوده است که خراسان در دوران استانداری آقای منصور نسبتاً قرین آرامش بوده است و گمان می‎کنم کفایت و تدبیر آقای منصور را دوستان نزدیک مجلس آقای سیدضیا نیز انکار نمی‎کنند چنانچه خود من از بعضی نمایندگان اکثریت و آشنایان نزدیک آقای سیدضیا تمجید و تحسین از طرز کار آقای منصور را در خراسان بارها شنیده‎ام. 

عین این اظهار نظرهای خوشبینی آمیز شاید صریح تر نسبت به طرز کار تیمسار فیروز در فارس نیز در روزنامه ما شده است. 

بنابراین روشن است که برای نویسندگان روزنامه ما جنوب و شمال یکی است و هر مأمور دولتی که درکار خود مایه رضایت اغلب مردم محل باشد خواه در جنوب و خواه در شمال، خواه سرلشکر فیروز و خواه منصور مورد تقدیر روزنامه ما واقع می‎شود. 

من با اینکه اعتراف می‎کنم تاکنون به هیچ وجه نتوانسته‎ام عمق نظریات سیاسی منصور را روشن بفهمم همین قدر می‎دانم که نسبت مزدور و خائن دادن به منصور که بدون تردید از رجال عاقل و مدیر طبقه حاکمه کنونی ایران است همانطور که باعث نفرت آشنایان ایشان است باعث خنده مخالفین ایشان هم می‎شود و این گونه نسبت‎ها نسبت به منصور تنها گواه نویسنده آنها تواند بود. 

اما راجع به آقای فرخ که نسبت خائن به ایشان داده شده است،‌نیز توضیح می‎دهم:

 

فرخ از مردان بسیار محبوب و پاک دامن و شریف خراسان است و علاوه بر اینکه مردی فعال و با بصیرت در امور خراسان می‎باشد، از نظر روشنفکری و ادبیات از اساتید خراسان و مایة افتخار کشور بشمار می‎آیند.

فرخ در جریان فعالیتهای سیاسی خود آنقدر پاکدامن و محبوب همه بوده است که نسبت خائن دادن به ایشان از رذالت و وقاحت بی نظیر نسبت دهنده حکایت می‎کند و عموم خراسانیان می‎دانند که شاعر محبوب آنان نه تنها فتنه انگیز و محرک فرار افسران نتواند بود بلکه بیش از دیگران طرفدار صلح و صفا و آرامش است.


راجع به جاسوسی آقای تورج رئیس شهربانی نیز توضیح می‎دهم : 
آیا کشور ما چه تشکیلات سری و اختراعات جدید اسلحه سازی یا سوق الجیشی دارد و از نظر دیگران پنهان است که آقای تورج جاسوسی بکند؟ آیا جاسوسی آقای تورج به نفع چه اشخاص و به زیان چه کشوری بوده است؟ 

آنچه راجع به خود من روزنامه آقای سیدضیا نوشته است که « جهانگیر تفضلی هم در این انقلابات و مرعوبیت اهالی و تحریک اشرار توده از هر فعالیت جنایت کارانه خودداری نکرده است» نیز توضیح می‎دهم:‌من با هیچ یک از افسرانی که از مشهد فرار کرده‎اند آشنایی نداشته‎ام و ندارم و هیچ یک از آقایان را تاکنون هیچ وقت ملاقات نکرده‎ام. 

در صورتی که من هیچ یک از افسران نامبرده را ندیده‎ام و کوچکترین ارتباطی با آنان نداشته‎ام بعلاوه بیش از ده سال است که از محیط خراسان دور بوده‎ام چگونه ممکن است که در تحریک آنان دخالتی داشته باشم؟ 

من در مشهد شخص گمنام و ناشناسی نیستم که اگر با افسران عاصی مشهد ملاقات کرده ارتباطی داشته باشم بتوانم انکار کرد. 

من در زندگی سیاسی خود هیچوقت باعث گمراهی و تحریم هموطنانم بخصوص افسران جوان و پاکدامن، که مورد ستایش و احترام من هستند نشده‎ام و اگر روزی قرار شود من در فرستادن عده‎ای از هم میهنانم به سوی خطر شرکت کنم بی‎گمان خودم در پیشایش آنان و یا اقلاً در صف اول به استقبال خطر می‎روم. 

من از عصیان یک عده از افسران جوان و شریف کشور با این وضع بسیار متأسفم و از سرنوشت آنان بخصوص رفتار زمامداران ارتش نسبت به آنان بیشتر متأسف می‎باشم.27 

پیشآمد فرار افسران در تهران، مایة شایعه‎هایی شد که مثلاً اینها رفته‎اند به طرف گرگان که با ترکمنهای ایرانی و ترکمنهای شوروی و با حمایت ارتش سرخ، مشهد و خراسان را بگیرند و این شایعه‎ها موجب شد که انتخابات تا هنگامی که سربازان متفقین در ایران باشند، تحریم شود، و کار بدی هم نبود.

 

 

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •  

تماس با ما تماس با ما : 38-22604037(9821+) ارتباط با ماInfo@iichs.ir
کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران می باشد.
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تایید آن نیست.
استفاده از منابع این سایت با ذکر ماخذ مجاز است.