• 6635 |
  • 1397/12/26 |
  • 13:18
«روایتی از کمیته مشترک ضدخرابکاری در دهه 1350» در گفت‌وشنود با حجت‌الاسلام براتعلی مرادی

نوجوانان را عریان می‌کردند و شلاق می‌زدند!

آنچه درپی می‌آید روایت یکی از طلاب سیاسی در دهه 1350، از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک است که درمجموع می‌تواند ترسیمگر شرایط حاکم بر آن باشد.

 ظاهرا مبدأ دستگیری شما در دهه 1350، ماجرای خرداد 1354 است. در آغاز قدری درباره این واقعه بفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم. در سال 1354 با عده‌ای از دوستان تصمیم گرفتیم سالگرد 15 خرداد سال 1342 را با شکوه و شور بیشتری نسبت به سالهای قبل برگزار کنیم و شب 14 یا 15 خرداد، تظاهرات گسترده‌ای را راه انداختیم که حتی تا مسجد اعظم هم کشیده شد. می‌خواستیم به طرف صحن حضرت معصومه(س) برویم که پاسبانها مانع شدند و به قلع و قمع ما پرداختند؛ در نتیجه به مدرسه فیضیه پناه بردیم.

فردا شب باز می‌خواستیم تظاهرات را به بیرون بکشیم که موفق نشدیم و در مدرسه بسته شد؛ در نتیجه روی پشت بام مدرسه رفتیم و در آنجا شعار دادیم. ساواکیها به مقابله پرداختند و گاز اشک‌آور پرت کردند، ولی با تمام این فشارها، تظاهرات تا پاسی از نیمه‌شب گذشته ادامه یافت. فردای آن روز در مدرسه برای یکی دو ساعتی باز بود. من از شهر خودمان، دو سه نفر میهمان داشتم که به آنها گفتم: سریع‌تر بروند که یک وقت گرفتار نشوند. بعضی از طلبه‌ها هم ترجیح دادند در این تظاهرات دخالتی نداشته باشند و رفتند. حدود چهارصد، پانصد طلبه بودیم که در مدرسه ماندیم و شروع کردیم به شعار دادن. نزدیک ظهر بود که در مدرسه را بستند و از آن به بعد، هر کسی که بیرون می‌رفت بلافاصله دستگیر می‌شد! بعدازظهر آن روز مجلس فاتحه‌خوانی گذاشتیم و امیدوار بودیم که آن شب آیت‌الله العظمی اراکی برای اقامه نماز بیایند و بعد هم ما دنبال سر ایشان از مدرسه بیرون برویم و تظاهرات را به خیابان بکشیم، ولی ایشان نیامدند و در مدرسه همچنان بسته باقی ماند. اوضاع همین‌طور بود تا روز 17 خرداد که ایادی رژیم عده‌ای از بچه مدرسه‌ایها را تحریک کردند که ما را سنگ‌باران کنند! شدت سنگ‌باران به‌قدری زیاد بود که حتی داخل دستشوییها هم در امان نبودیم.

 

 

 بالاخره فرآیند دستگیری شما و دوستانتان را چگونه کلید زدند؟

عصر روز 17 خرداد، از بیرون مدرسه با بلندگو اعلام کردند: ساکنان مدرسه می‌توانند حداکثر تا فلان ساعت از در دارالشفاء بیرون بروند و اگر این کار را نکنند، چنین و چنان خواهند کرد! چند نفر از طلبه‌ها تصمیم گرفتند بیرون بروند و در شرایط مناسب‌تری در خدمت نهضت باشند! ما و دوستان تصمیم گرفتیم بمانیم. هنوز 20 دقیقه نگذشته بود که مأموران گارد با چابکی از در و دیوار مدرسه ریختند پایین و در فیضیه را باز کردند تا بقیه مأموران هم وارد شوند و با باطوم و چوب به جان ما ــ که در اطراف حوض ایستاده بودیم ــ افتادند. ما تصمیم گرفتیم از دست گاردیها فرار کنیم و خودمان را به مدرسه دارالشفاء برسانیم و نجات پیدا کنیم، اما در آنجا گیر یک مشت پاسبان افتادیم که سه روز و سه شب نخوابیده و فقط منتظر بودند دستشان به ما برسد و خدمتی اساسی به ما بکنند! یکی از آنها چنان با باطوم به سرم زد که هنوز که هنوز است یادگاریهایش را روی سرم دارم!

 

 دستگیر شدید؟

بله؛ پاسبانها حدود ده‌دقیقه‌ای با تمام قدرتی که داشتند ما را زدند و به همدیگر پاس دادند و از مدرسه بیرون انداختند و بعد سوار ماشین کردند. پاسبانی که همراه ما بود، یک نفس غر می‌زد که سه روز و سه شب است که آنها را اسیر کرده و نگذاشته‌‌ایم بخوابند!

ما را به زندان شهربانی قم بردند و به صورت فشرده کنار هم نشاندند و پاسبانهای عقده‌ای آمدند و گفتند: حالا نوبت ماست که هر بلایی که می‌توانیم به سر شما بیاوریم! بعد هم تهدیدمان کردند که باید بگویید: جاوید شاه و خودشان هم شروع کردند به کف زدن!

در این موقع چشمم به آقای شاهچراغی افتاد که از بس از بدنش خون رفته، بی‌حال در گوشه‌ای افتاده بود. کمی بعد آمدند و او را بردند و دیگر خبر نداشتم چه به سر ایشان آمد.

کمی بعد حدود هفت، هشت نفر را از بین سیصد، چهارصد طلبه جدا کردند و بردند زیر سایه درختها نشاندند و برایمان آب خنک آوردند. معاون اطلاعات شهربانی، محمدی گفت: حرف حساب شما چیست؟ با هم بحث می‌کنیم و بالاخره به نتیجه‌ای می‌رسیم!

 

 از سوی مراجع و علما تلاشی برای آزادی شما نشد؟

چرا، اما فایده نداشت. موضوع از این قرار بود که صبح روز 18 خرداد محمدی آمد و گفت: «شما میهمان ما هستید و ما وظیفه داریم از شما پذیرایی کنیم». بعد از بین ما، کسانی را که جراحتهای سنگینی داشتند، از جمله خود مرا جدا کردند و به اتاقهای دیگری بردند و با میوه پذیرایی کردند و بعد از دو ساعت برگرداندند. دوستان گفتند: شما را به این دلیل بردند که در این فاصله از طرف آیت‌الله گلپایگانی و آیت‌الله نجفی مرعشی نمایندگانی آمده بودند تا اعتراض کنند: چرا طلاب را ضرب و شتم و زخمی کردید؟ مأموران هم گفتند: چه ضرب و شتمی؟ حتی خون هم از بینی کسی نیامده است! گفتم: «چرا به آنها حرفی نزدید؟» گفتند: «مگر مأموران اجازه دادند کسی با آنها حرف بزند؟» وضعیت جسمی‌ام خیلی بد بود و زخم سر باز کرده بود و داشتم بی‌هوش می‌شدم! دوستان که از رنگ پریده‌ام وحشت کرده بودند، بنا کردند به سر و صدا و اعتراض. با سر و صدای آنها محمدی آمد و انگار نه انگار اتفاقی افتاده است گفت: «چه شد فرزندم؟ چرا به این حال افتادی؟» بعد مرا از سالن بیرون بردند و پزشکی مرا معاینه و زخم سرم را پانسمان کرد. بچه‌ها مرا دست می‌انداختند و می‌گفتند: «الحمدلله! معمم شدی!»

از آن روز به بعد، کارم سخت‌تر شد و مسئولان زندان روی این حساب که من جزء عوامل اصلی این قصه هستم، به من زیاد سخت می‌گرفتند. بعد ما را سوار اتوبوس کردند و به تهران آوردند. در تهران چشمهای ما را بستند و به زندان بردند. در آنجا وادارمان کردند پنج ساعت به صورت سجده، بی‌حرکت باقی بمانیم! من در همان حالت نماز مغرب و عشایم را خواندم و بعد هم چرتی زدم. بعد از پنج ساعت ما را بلند کردند و وسایلمان را گرفتند و زندانی کردند!

 

 از بازجویی‌هایتان برایمان بگویید. شکنجه هم شدید؟

فردای روزی که ما را به زندان بردند و بازجویی‌ها شروع شد، یکی‌یکی طلاب را سالم بردند و زخمی و غیرطبیعی برگرداندند! اغلب نمی‌توانستند روی پاهایشان راه بروند و باید زیر بازوهایشان را می‌گرفتند.

شلاق زدن به کف پا که برای همه عمومیت داشت. دست بعضی‌ها را لای منگنه گذاشتند. البته با من این کار را نکردند. شکنجه دیگر بالا نگه داشتن یک صندلی با یک دست و بلند کردن پای مخالف بود. البته این شکنجه را در مدارس هم اعمال می‌کردند! در چهار طرف اتاق بازجویی، چهار میز و دو صندلی قرار داشت. البته ما هر وقت که می‌خواستیم به گوشه دیگر اتاق نگاه کنیم، بازجو تشر می‌زد: سر پایین! من از پشت سرم صدای گریه و ناله دو نوجوان را شنیدم. زیر چشمی نگاه کردم و دیدم عریان هستند و شکنجه‌گرها دارند شلاقشان می‌زنند!

بازجو هرچه سعی کرد از من حرفی در بیاورد نتوانست. شانس آوردم که در عکسهایی که از فیضیه از من گرفته بودند، پشتم به دوربین بود. خوشبختانه بچه‌های دیگر هم مرا لو نداده بودند. من همه کسانی را که در عکسها بودند به اسم می‌شناختم، اما با لطف خدا زیر شکنجه‌ها تاب آوردم و گفتم: هیچ‌کدام را نمی‌شناسم!

بازجویی‌ها در مجموع ده روز طول کشید و تازه بعد از اتمام مرحله دوم بازجویی‌ها بود که به ما اجازه دادند به حمام برویم! بعد از انتقال به زندان اوین و گذشت بیست روز، ما را جمع کردند و گفتند: «کشور به امنیت نیاز دارد. ما می‌دانیم شما روحانیون را جماعت خرابکار فریب داده‌اند و بسیاری از شما بی‌گناه هستید. بی‌گناهی شما به گوش اعلیحضرت رسیده است و ایشان دستور داده‌اند شما را بفرستیم سربازی!»

 

 بد از بدتر!

بله؛ سی، چهل نفر از طلبه‌ها، از جمله مرا به ژاندارمری فرستادند. همه کم‌سن و سال بودیم. بزرگ‌تر جمع من بودم که 23 سال سن داشتم و تازه ازدواج کرده بودم. آنها دور ما جمع شدند و مسخره‌مان می‌کردند که می‌خواهیم حکومت اسلامی تشکیل دهیم!

بالاخره ما را به سه دسته تقسیم کردند و به کرمان، بیرجند و چهل دختر شاهرود فرستادند. من در گروه آخر بودم. برای خرید غذای بین راه، نفری شش تومان به ما دادند و بعد ما را سوار ماشین باری ارتشی کردند و راه افتادیم. مدام هم با اسلحه تهدیدمان می‌کردند که اگر فرار کنیم، ما را با تیر خواهند زد!

حدود ساعت دو نیمه‌شب به پادگان چهل دختر شاهرود رسیدیم. ما را پشت در نگه داشتند تا رئیسشان بیاید. کم‌کم سربازان مسلحی که همراهمان بودند خوابشان برد و ما اگر قصد فرار داشتیم، خیلی راحت می‌توانستیم این کار را بکنیم، ولی می‌دانستیم اگر این بار دستگیرمان کنند، زیر شکنجه تاب نخواهیم آورد! بالاخره در پادگان باز شد و ابتدا ما را به قرنطینه بردند و موهایمان را زدند. بعد هم فرمانده پادگان تیمسار عباسی به ما اولتیماتوم داد که مواظب رفتارمان باشیم؛ چون حساب ما با حساب سربازهای عادی فرق می‌کند و کافی است کوچک‌ترین خطایی مرتکب شویم تا سر و کارمان به ضد اطلاعات ارتش بیفتد.

 

 ظاهرا نتوانستید دوران سربازی را تکمیل کنید!

بله؛ به خاطر ضرباتی که به سرم زده بودند، دیدم مختل شده بود. قبل از این ماجرا نمره عینکم 2 بود، ولی حالا شده بود 7 و 8! موقع تیراندازی مدام تیرم خطا می‌رفت، طوری که بالاخره ناچار شدند مرا به بهداری بفرستند و چشمم را معاینه کنند. مسئول بهداری فردی مسیحی به نام آلفرد بود که قبلا با او سر صحبت را باز و درباره مفاسد رژیم شاه صحبت کرده بودم. او هم دیده بود من موقع مطالعه، کاغذ یا کتاب را خیلی به چشمم نزدیک می‌کنم؛ به همین دلیل تأیید کرد چشمهایم فوق‌العاده ضعیف هستند و مرا به بیمارستان 504 ارتش فرستادند. در آنجا حدود 48 ساعت بستری شدم و بعد که فهمیدند واقعا چشمهایم ضعیف هستند، مرا معاف دائم کردند، ولی باز مرا به پادگان برگرداندند! قاعدتا همه را بعد از ده بیست روز مرخص می‌کردند، ولی چون جرمم سیاسی بود، دو ماه بلاتکلیف نگهم داشتند.

 

 و روز آزادی؟

بعد از اینکه از پادگان آزاد شدم؛ به زادگاهم فلاورجان برگشتم. در آنجا برای مردم از بلاهایی که بر سرم آورده بودند صحبت کردم که خیلی برایشان جالب بود. جای زخمها و جراحتها را هم نشان آنها دادم تا بدانند رژیم چه بلایی بر سر زندانی‌ها می‌آورد. مدتی در فلاورجان بودم تا حالم بهتر شد و به قم برگشتم، ولی احساس می‌کردم دیگر قدرت درس خواندن و سکونت در مدرسه را ندارم؛ به همین دلیل حجره‌ام را پس دادم و مدتی میهمان دوستان شدم.

 

 با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.        

چاپ خبر