• 6601 |
  • 1397/12/14 |
  • 11:44

بحران مشروعیت پهلوی دوم به نفوذ آمریکا بازمی‌گشت

دکتر محمد شفیعی‌فر استادیار گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران است. از او تاکنون آثاری چند در حوزه مسائل ایران و اندیشه سیاسی منتشر شده است. آنچه در ادامه می‌آید گفتگوی ما با ایشان پیرامون بحران مشروعیت در حکومت پهلوی است که از نظر شما می‌گذرد.

 آیا رژیم پهلوی با بحران مشروعیت مواجه بود؟ این بحران از کجا آغاز شد و عوامل مؤثر بر آن چه بود؟

مشروعیت به لحاظ نظری دارای منابع و الگوهایی چون کاریزما، سنت و قانون است. رژیم پهلوی به لحاظ شکل‌گیری، از هیچ یک از این منابع بهره‌مند نبود. در دوران جدید گفته می‌شود مشروعیت بر پایه مواردی چون حقانیت، مقبولیت، قانونیت و کارآمدی است. سه بعد از این منابع یعنی حقانیت، قانونیت و مقبولیت به دوره قبل از قدرت بازمی‌گردد و کارآمدی مربوط به دوران بعد از شکل‌گیری قدرت. ملاحظه می‌شود که این منابع نیز در شکل‌گیری قدرت پهلوی وجود ندارد. رضاخان با کودتای 1299 به قدرت رسید که طبق اسناد موجود، نقش عوامل خارجی در این کودتا بسیار محرز بود. بعد از کودتا نیز وی با زور سرنیزه مجلس را مجبور کرد که با واگذاری و انتقال قدرت به پهلوی موافقت کنند. چنانچه همان شب که قرار بود مجلس در این رابطه تصمیم بگیرد، برخی از نمایندگان را ترور کردند، با برخی از آنها برخورد کردند و بعضی نیز تهدید به مرگ شدند. با این روند در نهایت قدرت در خاندان ذکور رضاخان تثبیت شد. با تغییر و تحول قدرت در سال 1320 و برداشته شدن رضاشاه توسط قدرتهای خارجی، بار دیگر روند تصمیم‌گیری قدرتهای خارجی برای سلطنت آغاز شد. ابتدا فردی از قاجار را در نظر گرفتند؛ اما متوجه شدند که این فرد حتی نمی‌تواند فارسی صحبت کند. بنابراین در نهایت محمدرضاشاه 22 ساله با تصمیم سه قدرت، به عنوان شاه انتخاب شد.

 

در سال 1332 نیز مجدداً به پشتوانه قدرت‌های خارجی، محمدرضا در رأس قدرت باقی ماند.  بنابراین اساس قدرت پهلوی بر پایه قدرتهای خارجی قرار داشت و نه اقشار و طبقات اجتماعی. به نوعی می‌توان گفت رژیم پهلوی مستقل از جامعه بود. به خصوص حکومت رضاشاه که بر هیچ یک از گروههای ملاکین و زمینداران، طبقات متوسط، نیروهای مذهبی و یا سایر گروههای اجتماعی و سیاسی وابسته نبود و به باور بسیاری از تحلیلگران، همین موضوع یکی از دلایل مهم سقوط رژیم پهلوی بود. حتی از دهه 1340 به بعد اجرای مدرنیزاسیون نیز به جای آنکه منجربه رفاه، آسایش و آرامش در جامعه گردد با توسعه صنعتی و وابسته و مونتاژ، بنیان اقتصاد کشور را که بر پایه کشاورزی قرار داشت به هم ریخت و از این جهت در بعد کارآمدی نیز نتوانست مشروعیت لازم را کسب نماید. این تنش در نهایت باعث از هم گسیختگی اجتماعی شد و از این جهت درست است که بحران مشروعیت یکی از مشکلاتی بود که دامنگیر رژیم پهلوی شد و در نهایت سقوط رژیم را به دنبال داشت.

 

 نقش کشورهای خارجی چون آمریکا چه تأثیری بر مشروعیت رژیم داشت؟

یکی از توجیهات مشترک در هر دو کودتا (کودتای رضاشاه و کودتای 1332) جلوگیری از تسلط حزب توده بود. شوروی همسایه ایران بود و افکار آن در کشور گسترش یافته بود. غربیها نیز در سطح بین‌الملل رقابت ایدئولوژیک داشتند و از اینکه ایران در موج کمونیسم قرار گیرد، حساس بودند. از این رو درصدد بودند با اقدامات پیش‌دستانه مانع از این اتفاق گردند. البته این موضوع تنها به حساسیت غرب بازمی‌گشت و نمی‌توانست در ایران اتفاق بیفتند؛ زیرا مبنای جامعه ما مذهبی بود و امکان نداشت تفکر کمونیستی در ایران حاکم شود. اما در نظام دوقطبی بین‌الملل که توسط غربیها تعریف شده بود، حزب توده خط قرمز محسوب می‌شد. به همین دلیل یکی از توجیهات کودتای رضاخان این بود که در گیلان جمهوری سوسیالیستی برپا شده و تهدید کرده بودند که درصدد تصرف تهران هستند. البته میرزا کوچک‌خان که بنیانگذار جنبش بود افکار مذهبی داشت، هر چند به دلیل فقدان ثبات مرکزی و اشغال کشور توسط بیگانگان، جنبش تا حدی به سمت سوسیالیسم حرکت کرده بود؛ اما بطن آن آموزه‌های اسلام بود.

 

در این شرایط انگلیسیها با این بهانه عنوان کردند که به جای آنکه اجازه دهیم جنبش جنگل با گرایشهای کمونیستی تهران را بگیرد خودمان از طریق کودتا و حمایت از رضاخان، قدرت را تثبیت کنیم. در کودتای 28 مرداد هم این اتفاق افتاد. یعنی سیاستهای دکتر مصدق که با کارت حزب توده درصدد امتیازگیری از آمریکا بود تا حدودی این ذهنیت را پیش آورد که ممکن است حزب توده پشت این قضیه باشد. به خصوص در روز 25 مرداد که شاه فرار کرد، حزب توده به خیابانها آمد و مجسمه شاه را پایین کشید و فضا به گونه‌ای شد که تهدید کمونیسم را خیلی برجسته کردند. طبق اسنادی هم که در سال 77- 78 منتشر شده است پشت بسیاری از مقالاتی که در آن دوره نوشته می‌شد و یا اظهاراتی که بیان می‌شد سازمان سیا قرار داشت و آن مقالات و یا اظهارات را جهت برجسته کردن خطر کمونیسم منتشر می‌کردند و از این طریق اوضاع را بدتر می‌کردند. با این فضاسازی، انگلیس آمریکا را قانع کرد که علیه دکتر مصدق کودتا کنند. در حالی که دکتر مصدق به آمریکا خوشبین بود و وامی را از این کشور دریافت کرده بود. حتی در اوایل ملی شدن نفت، آمریکا از ایران حمایت کرد تا نفت را از چنگ انگلیس درآورد و قدرت و نفوذ این کشور را کاهش دهد؛ اما بعد از آن نمی‌خواستند مقدرات ایران به دست خود ایران بیفتد؛ زیرا در این صورت هر دو کشور از منابع ایران بی‌نصیب می‌ماندند.

 

وقتی کودتا رخ داد، مقدرات ایران بیشتر به دست آمریکا افتاد، چون قدرت آمریکا به شدت کاهش یافت. در نفت، سهم انگلیس 40 درصد تعیین شد، 40 درصد به آمریکا اختصاص یافت و 20 درصد هم به شرکتهای فرانسوی و هلندی داده شد. به لحاظ اقتصادی نفوذ انگلیس کم شد و بعد به لحاظ هزینه‌هایی که انگلیس در جنگ جهانی دوم متحمل شده بود از سال 68- 69 منطقه خلیج‌فارس را ترک کرد و ایران به آمریکا واگذار شد. به همین دلیل بخش عمده‌ای از بحران مشروعیت به نفوذ آمریکا بازمی‌گشت. یعنی آمریکا طوری رژیم شاه را پرورش داده بود که جامعه او را به عنوان مهره بی‌دست و پا آمریکا می‌شناخت. حتی خود آمریکاییها هم معتقد بودند که یک دولت دست‌نشانده ایجاد کرده‌اند. چنانچه سیاستهای شاه بخش وسیعی از سیاست خارجی آمریکا بود. پس آیا بحران مشروعیت بالاتر از اینکه یک حکومت پشتوانه داخلی نداشته باشد و تنها بر کشورهای خارجی متکی باشد؟ از طرفی بخشی از بحران مشروعیت هم ناشی از این موضوع بود که چون شاه وابسته به آمریکا بود و نفت هم داشت، نیازی به مردم نداشت. چون اگر شاه می‌خواست سیاستهای خود را با آمریکا هماهنگ کند دیگر نمی‌توانست با جامعه هماهنگ گردد. یعنی فرایند توسعه و سیاست‌گزاری توسعه در ایران در نسبت مستقیم با نیروها و عوامل خارجی است. موضوعی که جان فوران از آن تحت عنوان توسعه وابسته یاد می‌کند.

 

 پس می‌توان گفت بخش وسیعی از نارضایتی مردم به دخالت آمریکا در کودتا بازمی‌گشت؟

نیروهای اجتماعی به شدت نسبت به دشمن و عوامل خارجی حساس بودند. این موضوع یکی از مبانی فرهنگی و تاریخی کشور ما است. نفوذ خارجی در کشور ما مانند ریسمان سیاه و سفید است. اگر تاریخ معاصر ایران را بررسی کنیم به خوبی به این موضوع واقف می‌شویم. ما در اوایل تاریخ معاصر دو دوره جنگ با روسیه را داشتیم که با شکست در این جنگها، متحمل قراردادهای ننگین ترکمنچای و گلستان شدیم. بر اساس قرارداد ترکمنچای، پشتوانه سلطنت روسیه، تزار روسیه بود و بنابراین از این طریق، ما تحت کنترل و تسلط روسیه قرار گرفتیم. البته انگلیس هم در رقابت با روسیه در ایران نفوذ گسترده داشت و دو کشور توانستند امتیازات زیادی را بگیرند. قبضه قدرت در ایران توسط عوامل خارجی و کشورهایی چون انگلیس، روسیه و آمریکا تا پایان دوره پهلوی ادامه داشت. در برهه‌هایی نفوذ روسیه کمرنگ‌تر شد و در برهه‌ای شاهد ورود آمریکا به صحنه سیاسی ایران هستیم. بنابراین ایرانیان از همان اوایل دوره معاصر تا چشم باز کرده‌اند سایه قدرت خارجی را بالای سر خود دیده‌اند که البته این موضوع تا حدی به مشکلات و ضعف داخلی هم برمی‌گشت. با این حال ملت ایران به‌رغم مشکلات داخلی، هیچ‌گاه نخواسته است تسلیم قدرتهای خارجی باشد. به همین دلیل هم یکی از ارکان جنبشهای سیاسی داخلی، مبارزه با استعمار خارجی بود.

 

تز گازیوروسکی برای سقوط رژیم پهلوی وابستگی ایران به آمریکا است. یعنی اگر رژیم پهلوی وابسته نبود، سقوط نمی‌کرد. از این جهت سیاست خارجی پهلوی بخشی از سیاست خارجی آمریکا بود و از این جهت نمی‌توانست با بلوک شرق ارتباط عادی برقرار سازد.

 

 بحران مشروعیت چه تأثیری بر سیاست خارجی رژیم پهلوی داشت؟

تز گازیوروسکی برای سقوط رژیم پهلوی وابستگی ایران به آمریکا است. یعنی اگر رژیم پهلوی وابسته نبود، سقوط نمی‌کرد. از این جهت سیاست خارجی پهلوی بخشی از سیاست خارجی آمریکا بود و از این جهت نمی‌توانست با بلوک شرق ارتباط عادی برقرار سازد. البته با چراغ سبز آمریکا، رژیم پهلوی با شوروی تحت عنوان همزیستی مسالمت‌آمیز ارتباط محدودی برقرار کرد. با چین هم تا حدودی رابطه داشت؛ اما ارتباط با سایر کشورهای بلوک شرق در چارچوب سیاست غرب بود. چنانچه معروف بود رژیم شاه ستون نظامی آمریکا در منطقه است و ارتش ایران را هم مجهز کرده بود تا سیاستهای آمریکا را پیش ببرد.

 

 برخی معتقدند موضوع بحران مشروعیت سیاسی رژیم با موضوع نفت در ارتباط بود. بدین معنا که دلارهای نفتی، این رژیم را از حاکمیت مردم دور ساخت و بر استبداد شاه افزود. تحلیل شما از این موضوع چیست؟

از آنجا که رژیم پهلوی مستبد بود و نیازی به رأی مردم نمی‌دید و به نوعی با یک خلأ مواجه بود تلاش می‌کرد این خلأ را با نفت پر کند. بنابراین یکی از پایه‌های رژیم پهلوی نفت بود که از طرق مختلف آن خلأ را کمرنگ می‌کرد. مثلاً به بخشی از جامعه سوبسید می‌داد تا بخشی از طبقات را بخرد و اصطلاحاً حامی‌پروری کند. بنیاد پهلوی یک نمونه بارز است که شاه در آنجا پول توزیع می‌کند و افراد مختلف را بورسیه می‌کند تا آنها را راضی نگه دارد. از طرفی با چند برابر شدن قیمت نفت در دهه 50، شاه نمی‌دانست که چگونه پولهای به دست آمده را خرج کند، بخشی از این پولها به عنوان رشوه به آمریکا داده می‌شد تا به حمایت از رژیم بپردازد. چنانچه بیشتر روابط خارجی رژیم بر اساس پول و رشوه‌هایی است که در سفارتخانه‌ها جابه‌جا می‌شد. پس، از این جهت پول نفت پاشنه آشیل رژیم پهلوی بود. پول نفت از یک جهت برای توسعه کشور هزینه می‌شد؛ اما بخش عمده آن برای پر کردن خلأ فقدان پایگاه مردمی رژیم خرج شد ؛ اما از سال 56 که بحران اقتصادی هم گریبانگیر رژیم شد دیگر نتوانست انتظارات برآورده نشده اقتصادی را هم را پاسخ دهد.

 

 تأثیر رهبری و مرجعیت امام بر ناکارآمدی رژیم و زیر سؤال بردن مشروعیت آن چه بود؟ 

خلأ رژیم پهلوی این بود که پایگاه اجتماعی نداشت. اکثریت جامعه نیز مذهبی بود. اگر به دهه 40 بازگردیم می‌بینیم که گرایشهای مذهبی کاملاً غالب بود. در دهه 50 نیز این روند کاملاً مشهود است. چنانچه بیشترین انتشارات کشور، مطالب مذهبی است. مساجد به شدت فعال هستند و حتی مدارس مذهبی نیز داریم. اکثر مدارس خصوصی، مذهبی بودند. از دهه 1320 به بعد و با رفتن رضاشاه، جریانهای مذهبی فرصت بازسازی خود را پیدا کردند، اما رژیم پهلوی کاملاً برخلاف جهت جامعه حرکت می‌کرد. به همین جهت خیزش اصلی بر مبنای جریان مذهبی بود و سایر مسائل مانند بحران نفت و... بر مبنای اصلی اضافه شد. از این جهت آنچه به جامعه وحدت داد و ائتلاف ایجاد کرد، نهاد و نماد مذهبی بود که در رأس آن امام (ره) قرار داشت. شاه گرچه توانست حزب و سایر گروه‌های سیاسی را سرکوب کند، اما نمی‌توانست جریان مذهبی را ببندد؛ زیرا جریان مذهبی مانند مویرگ جامعه است و در دل و بطن جامعه جریان دارد.

 

از این رو شاهد هستیم که بعد از انتشار مقاله 17 دی ماه اطلاعات، به یکباره موج مذهبی و بسیج توده‌ای شکل گرفت و انقلابی‌ترین انقلاب جهان اتفاق افتاد. یعنی هیچ انقلابی به اندازه انقلاب اسلامی نتوانست بسیج مردمی ایجاد کند که در آن از همه طیفها و گروه‌ها شرکت داشته باشند. نفس امام هم که مانند مسیح مردگان را زنده می‌کرد و به گونه‌ای بود که اصطلاحاً با یک کلمه میلیونها نفر را به خیابانها می‌آورد و با یک کلمه میلیونها نفر را به خانه بازمی‌گرداند و با کلام خود انقلاب را مدیریت می‌کرد. چنانچه اگر فرد دیگری جای ایشان بود با قطعیت می‌توان گفت این انقلاب اتفاق نمی‌افتاد. امام از همه مدعیان رهبری بالاتر بود، هم مرجعیت دینی داشت و هم یک فرمانروای سیاسی بود و هم ویژگیهای فردی خدادادی برجسته‌ای داشت. از این رو شبکه گسترده‌ای از روحانیون نیز به حمایت از او برخاستند که بسیاری از آنها تربیت یافته مکتب خود امام بودند.

 

 چرا با آنکه محمدرضا شاه برخلاف پدرش تا حدودی به مماشات با جریان مذهبی پرداخت؛ اما جریان مذهبی در این دوره به مبارزه با رژیم پرداخت و مشروعیت آن را زیر سؤال برد؟

دوره رضاشاه به لحاظ زمانی متفاوت بود و سیاستها و شرایط خاص خود را داشت. نیروهای مذهبی در مقابل رضاشاه کوتاه نیامدند؛ اما برخورد رضاشاه مستقیم و برگزفته از خشونت عریان بود. چنانچه در قیام مسجدگوهرشاد به راحتی چند صد نفر را قلع و قمع کرد. از طرفی بحث کمونیسم نیز مطرح بود. رضاشاه در میان گروههای مذهبی از امتیاز مقابله با نیروهای کمونیستی برخوردار بود. به همین دلیل اغلب نهاد سلطنت را سدی در برابر کمونیسم می‌دانستند. از جهتی آن دوره، تفکر اسلامی نیز با افول مواجه بود. این وضعیت بعد از دوره مشروطه کاملاً مشهود است. یعنی نیروهای مذهبی و حتی اجتماعی، ظرفیت و توان لازم برای به دست گرفتن قدرت را نداشتند. حتی امام در بیانیه‌ای خطاب به علما خاطرنشان می‌کند که شما این آمادگی را نداشتید و فرصت را از دست دادید؛ بنابراین منتظر دوره‌ای بدتر از دوره رضاشاه باشید. اما محمدرضاشاه برعکس پدرش، مستقیماً با تفکر و جریان اسلامی مقابله نکرد و همین موضوع فرصت بازسازی تفکر اسلامی- شیعی را به گروه‌های مذهبی داد و باعث شد تا جریان مذهبی رشد کند.

 

براین اساس انجمنهای اسلامی شکل گرفت، جریان حوزه علمیه رشد کرد، بر تعداد مدارس مذهبی افزوده شد و... البته محمدرضاشاه نیز بیشتر بر تفکرات مارکسیستی حساس بود، حساسیت بر تفکر و جریان اسلامی هم وجود داشت؛ اما وی می‌دانست که قادر به سرکوب جریان مذهبی نیست؛ زیرا جریان مذهبی ریشه در دل مردم و بطن جامعه داشت. بنابر این مسائل، جریان مذهبی توانست تا کودتای 28 مرداد بخش مهمی از مسیر خود را طی کند و به بازسازی خود بپردازد. هر چند تا آن سالها هم جایگزینی برای سلطنت نداشتند. اما در دهه 40، بحث نظام ولایت فقیه به عنوان طرح جایگزین برای سلطنت هم مطرح شد. جدای از این موارد، موضوع زمان و تکامل تاریخی نیز مطرح است. یعنی برخی از نظریه‌ها و یا اتفاقات خاص، زمان خاص خود را دارد. چنانچه تفکر مذهبی شیخ فضل‌الله نوری که در جامعه زمان خود مطرح شد، تحقق نیافت؛ اما 80 سال بعد در همان جامعه، محقق گردید.

 

چاپ خبر